پاسخ
|
لحظاتي است كه نشستهام و ميخواهم چيزي بنويسم اما آنچه در ذهن است، راهي به بيرون باز نميكند، انگار نميخواهد، يا نميتواند، يا آرزو ندارد، يا متنفر است از اينكه نوشته شود. واژههاي ديگري ميآيند: هيچ، گلو، فرياد، همهچيز، پرتگاه. با خودم ميگويم با اين از همگسيختگان چيزي بنويس. مثلاً در پرتگاه نيستي ايستادهام و فرياد ميزنم «همهچيز هيچ بود، هيچ بود.» اما پشيمان ميشوم. حسي ميگويد كه ارواح سرگردان نميخواهند با چنين چينشي پا په جهان مفاهيم بگذارند. باز به ذهنم رجوع ميكنم. باز واژهها را فرا ميخوانم، مانند ارواحي كه احضار ميشوند «اي كلمات خودتان را نشان بدهيد. جمله بسازيد. مفهموم برساند، از هيچ بيرون بياييد. به غير از هيچ از چيز ديگري هم بگوييد. اي واژهها، به من بگوييد واقعيت چيست. من واقعيت شمايم يا شما واقعيت من؟» پاسخ
برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوست دار ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم بوسه زلب هاي تو در خواب گرفتم گويي که گل از چشمه ي مهتاب گرفتم در برکه ي اشکم همه دم نقش تو ديدم اين هديه ي خوبيست که از آب گرفتم هرگز نتواني که زمن دور بماني چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم اگر ديدی ۱۰۰نفر دوست دارن يکيش منم. اگر ديدی ۱۰ نفر دست دارن يکيش منم. اگر ديدی يک نفر دوست داره اون يکی منم. اگر ديدی کسی دوست نداره بدون من مردم به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولی وقتی به تنهایی گفتم : تا تورو دارم تنها نیستم موندو همدم و مونسم شد عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش خوشبخت ترین پسر کسی هست که اولین عشق یه دختر باشه و خوشبخترین دختر کسی هست که آخرین عشق یه پسر باشه....!!!! می گن خدا ابر رو به گریه در میاره تا گل بخنده پس هر وقت بارون اومد یادت نره بخندی گر با غم دوریت نسازم چه کنم / با یاد تو گر عشق نبازم چه کنم / چون در نظرم فقط توی ماییه ناز / گر من به تو ای دوست ننازم چه کنم میدونی چرا بعضی شبها زود صبح می شه؟؟؟؟؟؟ چون خورشید هم دلش برای چشمای تو تنگ میشه عشق خام میگه: چون به تو نیاز دارم دوستت دارم ، عشق پخته می گه : چون دوستت دارم بهت نیاز دارم مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یه نفر........... عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگي ست عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند عشق کو ؟! عاشق کجاست ؟! معشوق کيست؟ زندگی گل زردیست به نام غم فریاد سیاهیست به نام آه رشته کوهی ست به نام آرزو و رودخانه ایست به نام عشق که به دریای صفا میریزد زندگی یعنی عشق , محبت , امید , آرزو که در آخر به بیابانی به نام وداع منتهی میشه اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره بابام گفت : عشق کشکه ! منم جواب دادم : زندگي هم آشه ؛ بدون کشک بي مزه ميشه آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن! بعضي عشق ها آتشين اما كم عمق و سطحي هستند گردبادي بر پاي مي كنند و زود هم سرد مي شوند اما بعضي عشق ها عميق است و ملايم چون يك نخ باريك شروع مي شود و در طول زمان استمرار مي يابد ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد عشقي که تو را نثار ره کردم در سينه ي ديگري نخواهي يافت ... زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذري نخواهي يافت کی با زمزمه عشـق دو سه روزی عـاشقـم شـد عشـق اون باعـث زجـر همـه دقایقـم شـد اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید عشق یعنی شب نخفتن تا سحر. عشق یعنی سجده ها با چشم تر .عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن. عشق یعنی دیدن بر در دوختن عشق .یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی سوختن یا ساختن. عشق یعنی زندگی را باختن. عشق یعنی قطعه ی شعری نا تمام عشق یعنی بهترین حسن ختام دلم گرفته دلم گرفته به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند دلم براي کسي تنگ است
لحظاتي است كه نشستهام و ميخواهم چيزي بنويسم اما آنچه در ذهن است، راهي به بيرون باز نميكند، انگار نميخواهد، يا نميتواند، يا آرزو ندارد، يا متنفر است از اينكه نوشته شود. واژههاي ديگري ميآيند: هيچ، گلو، فرياد، همهچيز، پرتگاه. با خودم ميگويم با اين از همگسيختگان چيزي بنويس. مثلاً در پرتگاه نيستي ايستادهام و فرياد ميزنم «همهچيز هيچ بود، هيچ بود.» اما پشيمان ميشوم. حسي ميگويد كه ارواح سرگردان نميخواهند با چنين چينشي پا په جهان مفاهيم بگذارند. باز به ذهنم رجوع ميكنم. باز واژهها را فرا ميخوانم، مانند ارواحي كه احضار ميشوند «اي كلمات خودتان را نشان بدهيد. جمله بسازيد. مفهموم برساند، از هيچ بيرون بياييد. به غير از هيچ از چيز ديگري هم بگوييد. اي واژهها، به من بگوييد واقعيت چيست. من واقعيت شمايم يا شما واقعيت من؟» پاسخي |
درباره من
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبخرداد 1390اردیبهشت 1390 بهمن 1389 کاربران آنلاین: بازديدها : |