لطفا" میهمان شوید:
همه ی لباسهایت را مرتب می گذارم
دکمه هایت را می بندم ،
بندهای کفشت را گره می زنم
و دلواپسی هایم را اتو می کنم.
بگو در کدام چمدانت
تنهایی هایم را تا کنم ؟
آنقدر خضوع من لبریز است و بسیار که نمی توانم جلوی رفتنت رابگیرم
و آنقدر توان من کم است و اندک که نمی توانم جلوی وزیدن هزاران گردباد و باد و بوران را که آرزوی آمدنشان را دارم بگیرم.
کسی هواب نامساعد فروشی ندارد؟