ديروز دكتر "ح "نه به گله بلكه شايد به نوع و شيوه ي خودشان (جهت تشويق) خواسته بودند كه بيشتر بنويسم. خدا را شكر كه برايشان يادداشت گذاشته بودم كه هنوز در مرحله "تاتي تاتي" با وبلاگ نويسي هستم. چشم سعي مي كنم.
اين كار جديد باعث شد بروم سراغ دفترچه هاي قديمي يادداشت هايم. تا حالا خاطرات روزانه نوشته ايد؟ من سالها پيش شروع كردم ۳ سال ادامه دادم بعد با كمبود وقت و درگيري هاي شغلي و .... گذاشتم كنار. مثل خيلي كاراي ديگه كه شروع كردم و گذاشتم كنار . حتي نوشتن . حتي شعر گفتن. حتي خاطره نوشتن. حتي موسيقي . حتي ... اميدوارم فقط كتاب خوندن رو كنار نگذارم كه ديگه بايد اون وقت برم و ب.... . به اين دليل اين حرفا رو زدم كه حدود يك هفته است كتاب "خاطرات يك مغ " نوشته پائولوكوئليو رو خريدم و هنوز جز صفحه اولش چيزي از صفحات بعديش رو نديدم. من كه كيمياگر اين نويسنده را مثل يك تشنه كلمه به كلمه و لغت به لغت مي بلعيدم و سير نمي شدم و دوباره به خوندن و خوندن دوباره ي اون مشغول مي شدم و همه چي رو نمي ديدم و نمي شنيدم و نمي فهميدم چطوري تونستم اين كتاب رو هنوز "نخونم" خوب جاي بحث داره.
راستي لازمه به دوستي كه برايم "نظر" فرستاده بودpendarha.blogfa.com و نمي شناختمش كتاب "از دولت عشق " رو توصيه كنم نويسنده اين كتاب "كاترين .... " دنباله فاميلي اش رو فراموش كردم. شايد خوندن اين كتاب لذت بخش شيريني لحظه هاي مثبت نگري رو همون جور كه در من تقويت و بيشتر از پيش كرد در ايشون هم تاثير گذار شه . مي شه ازت بخوام حتماٌ اين كتاب رو بخوني؟ مطمئنم دفعه بعد پيامت رو با اين يادداشت مي خونم كه كتاب رو خوندي و در زندگيت بسيار تاثير مثبت و فزون تري داشته .مطمئنم.
خوب اين شعر رو به ياد دوست عزيزم كمند مي نويسم . هميشه زنده باشد و شاد و خوشبخت
باز رسيده شب كنون باز من و مي و جنون
باز زعشق آن نگار مدهشم و خرابگون
اين چه پري است ياربم تاج سري است ياربم
تار به تار به درهم ام پود به پود واژگون
تا كه رسيد از برم پرده فكند از برش
دست به لب گزيدم و پاي به پاي غرق خون
جاي به جاي پيرهن همچو بهار رنگ گل
نرم به شانه مي خزد موي به موي تابگون
باز منم خراب تو
باز تويي خراب مي
باز تو و مي لبت
باز من خرابگون
و باز تا سلامي ديگر بدرود
از ميان خاطرات كودكي
سر صداي كودكانه اي به گوش مي رسد
حوض و ماهي و كبوتر و
هندوانه اي خفته روي آب حوض خانه مان
تا كه كي تگرگي و خنك شود
جيغ و داد مي كند مرغ عشقي كه مدتي است
با من و قفس خود شده نمي پرد
قدقدا مي كند حنا
مرغ كاكلي من
نشسته روي بام هشتي و بال مي زند مدام
شايد از ميان بام حاج علي
گربه اي سر كشيده زاغ مرغك مرا چوب مي زند
مادرم نشسته و
پيرهن چاك خورده مرا كوك مي زند
غرغرش به گوش مي رسد : كه اين بلا شده چرا پسر نشد؟
همچونان علي و يوسف و حسن
كه روز و شب
روي هر بام خانه و درخت توت و پشت هر لانه كبوتر و مرغ و جوجه
وول مي خورد
او مدام حرف مي زند و من شرم زده
مي روم آنچه او دلش هوا نموده را عمل كنم
خميده و خميده راه مي روم
پشت هشتي گلي خانه مان اطاقكي است
نرم و بيصدا باز مي كنم درب آن اطاق را و
مي پرم ميان آن سراي پر نم و غبار و تار
زير دربگاه پنجره دست مي برم
از ميان شيشه هاي آب ليمو و سركه و چهل گياه و بيد مشك و عطر رازقي
شيشه هاي ادويه
زعفران قاين و ترنجبين
جعبه عروسك كهنه و قديمي و شكسته ام
مرا به سوي خود مدام مي كشد
داد مي زند عروسكم: بيا بيا لباسهاي من كجاست
بيا مرا به دشت بازي و ترانه ها ببر
لباسهاي من كجاسبت. بيا مرا ببر
دست مي برم تا عروسك كهنه و پر از غبار خويش را بغل كنم كه واي و واي
به يك دفعه
شيشه هاي لب به لب فروفتاده و شكسته مي شود
داد مي زنم ز ترس و
داد مي زند مادرم : كه اي بلا شده كجا شدي؟ چه كرده اي؟
ز دست تو امان من بريده است
همان جا كه بوده اي بمان
مگر به چنگ خود نياورم تو را
مادرم مي دود ميان چارچوب پنجره
تا مرا به تير چشم هاي خويش به چنگ خود در آورد
مرغ كاكلي هم از ترس مادرم بال بال مي زند
جيغ مي زند مرغ عشق كوچكم
درب كوچه باز و
من قرار و بالفرار
از چه با من نشوي يار چه مي پرهيزي
يار شو با من بيمار چه مي پرهيزي
چيست مانع زمن زار چه مي پرهيزي
بگشا لعل شكر بار چه مي پرهيزي
و در شروع اين گفتار از شاخه نبات حافظ اجازت طلبيدم و با مرهم دل عشاق گوشه گوشه پاره هاي دل مولوي را به سرانگشت تدبير مرادش به هم دوختم و از دختر ترسا نشان شيخ كنعان گم گشته در ديار محبوب پرسيدم و جرعه جرعه آب ركن آباد نوشيدم و شير از جوي هاي روان شده از دل بيستون كاويده شده با تيشه فرهاد را با پیاله دل مجنون جمع نموده و به لیلای شيرين نوشانيدم و مغيلان بر پاي حرم به حرم گشتم و سر به سينه سيمرغ نهاده و از بال هاي سوخته ي سي مرغ گم گشته و به عنقا رسيده پري به نشان ايمان بر چيده و خسته از تنها كاويدن و تنها رفتن و تنها .... به كنار وحشي بافقي رسيدم و شرمنده ي خاك پاكش كه رهنمودم نمود و بار خالي مرا از دو سه بيتي بي همتا لبريز و من خجل و شرمسار كه در اين ميان چه توانم كرد كه او كجا و من كجا مگر آنكه بر دل همچنان دوست بدارمش و صلواتي بر روح پاكش روانه كنم.
مكن آن نوع كه آزرده شوم از خويت
دست بر دل نهم و پا بكشم از كويت
گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت
نكنم بار دگر ياد قد دلجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت
سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
تا سلامي ديگر بدرود