تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد

 مرا بخوانید:

غوغا ! غريو! جيغ
 راحت نمي نشينم
فرياد مي كنم
آن بال و پر شكسته كه بازيچه شما است 

 فرزند من يگانه من كودك من است
گر زشت گر سيا است

راحت نمي نشينم
فرياد مي كنم

اين جا جنايتي است كه با دستهاي شاد
پوشيده مي شود 
 

ياري كنيد اي همه قوم سياه پوش
پرپر زنان و ملتهب اينك من

" تا چشم كودكان شما را در آورم "


 تا آسمان كنم به همه چشمها، سياه
تا كودكم ، كلاغچه بستانم از شما

اينك من اضطراب هزاران كلاغ زشت

 

دست مریزاد . سیاوش کسرایی. زیباتر چگونه می توانستی بسرایی این شعر"بچه کلاغ "  را.

 

 

 

+ نوشته شده در  84/02/31ساعت 9:4  توسط ناهید  | 

یک کمی عجیب به نظر می آمد.

آدم مبهوت بود و نمی توانست پاسخی بیابد.خدا اما کجا بود.

غرق در آفرینش آسمانها و زمین.

پیکره ای به بلندا .

کوه نامیدش

بستری به پهنا.

زمین خواندش

و آدم رفت رفت تا خدا را که در نجوای جویبار و دریا مانده بود کدام را عظمت بخشد ، در گوشه ای از سرزمین راستین خلقت سر بر سجاده مهر و عطوفت، پیدایش نمود.

پیش رفت . سلام داد

و خداوند نگاه از خلقت بر گرفت و به مخلوق نگریست .

سلامی پاسخ و منتظر که چه می گوید این مخلوق کوچک. آدم با نگاهی پر از سوال و سر از حجب به زیر به آرامی لب به سخن می گشاید: ای یزدان پاک چندی است که می خواهم از تو سوالی پرسم و شرم از آنچه که سوالم است اجازتی خواهم که شرم کناری نهاده و آنچه را که در درون مرا می کاود برون ریزم.

یزدان پاک می خندد و آرام دستی پر مهر بر سر او می کشد و می گوید: فرزندم شده چیزی خواسته باشی و انجامش نداده باشم. شده انتظاری از من داشته باشی و پاسخی نداده باشم. آرام باش و هرچه تو را رسیده است با من در میان بگذار که اگر من نتوانم تو را کمک کنم، بی تردید خدای تو نام نخواهم داشت.

وآدم لب به سخن باز کرد: ای روشنای مطلق به من بگو چرا این گونه حوا را آفریدی. حوا طناز است. زیباست. مهربان است. ساده و خوش قلب است. مهر مادری دارد. شیرین سخن می گوید. قهرش به دل می نشیند. زیرک است . فکری عمیق و احساسی عمیق تر دارد. بوی مهر می دهد. نوازشش خستگی از تن بیرون می کند. خالق من.  تو در آفرینش خود بی همتایی و جای هیچ کاستی را در خلقتت نمی بینم ولی بگو چرا این همه زیبایی و طراوت به او بخشیدی چرا او را این گونه آفریدی؟ و خداوند پاسخ می گوید: فرزندم تا تو او را دوست داشته باشی.

آدم درمانده تر می پرسد: پس چرا او را ناقص العقل آفریدی؟

یزدان پاک می خندد. بر می خیزد و در ادامه آفرینشش آبشار را می آفریند و در همان حال که از کوههای سر به فلک کشیده آبشاری عظیم فرود می آید پاسخ می دهد: تا او نیز تو را دوست داشته باشد!!

و این سخن پژواکی می شود که در دل کوه می پیچد و از آبشار می گذرد و دوباره به گوش آدم می رسد: تا او نیز تو را دوست داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  84/02/27ساعت 10:1  توسط ناهید  | 

نمی دونم تا حالا نشستین ببینین اطرافیان شما از چی بیشتر خوششون می آد.

خوب خیلی ها از پول (خوشحالم که مث بقیه اول این کلمه روآوردم و خیال خودم رو تا آخر بحث راحت کردم. بزاریمش کنار که دستمون بهش بخوره نجس تا آخر باقی می مونه. ) پول پول و راه در آوردن پول و امکانات و چک و سررسید اجاره های رقم نجومی و دریافت وجوه مربوط به فروش باغات و املاک و (نه ببخشید باغ و املاک رو که پولدارا نمی فروشن اجاره می دن به بی پولا تا کلی پول بهشون بدن از قیمت باغ بالاتر . البته به جز ارسال کامیون کامیون میوه و تره بار نوبرانه دم درب منزلشان به بهانه ی تعارف!) و خلاصه در آخر هم اگر کارمند ! یا حقوق به گیر دولت ! باشن فیش آخر برج. (رقمش اگر برجی باشه که حتماٌ هم برای اونا هست باز ای بد نیست می شه باهاش یه ویلای کوچولو تو محمود آباد و رامسر و نوشهر و ..وووو به کسی اجاره داد !)

خلاصه این اولیش.

بعضی ها هم که کشته مرده ی فوتبال و ورزش و اخبار داغ ورزشی و خبر گل زدن فلانی در فلان تیم و قرارداد چند میلیون تومانی (نه بازم ببخشید میلیون که حالا هزاری سبز بالایی هاست) میلیاردی و ترلیاردی (راستی بعد از میلیارد ترلیارده یا نه؟ دیکته اش رو درست نوشتم آقای معلم ؟یا باز گیج زدم و نمره کم می گیرم؟) اونم به دلار نه تومان! و ...و چاپ عکس فلان ورزشکار در فلان روزنامه و ...(اهل ورزش که نیستم الکی ادامه بدهم که چی. همین جاتمومش می کنم از این بیشتر نگین چقدر تو این جور مسایل کم میاری!). خلاصه اینم از این آدما که دیوونه ورزش و فوتبالن.

بعضی ها هم که تو کار سیاست. جیک بزنه فلان رئیس در فلان محفل اینا روی خط گرفتن. تعداد تنفس در دقیقه ی همه بزرگترهای سیاست رو تو گیرنده هاشون ضبط شده دارن (تو این قضیه هم کلی بی هنرم  . برم کنار بهتره)

از مامان ها و مامان بزرگا و همسایه ها و اکبر آقا سوپری و علی آقا لبنیاتی هم که نگم. کوپن گوشت اعلام نکردن؟ ای بالا این پنیرای آقای توکلی به درد نمی خورد. نونای نونوایی دم خونه ی ما رو نخوردین تمیز سفید عین برف. لاستیکی هم نیست مادر زیر دندونت کلنجار شی تا هضمش کنی. برای کبری خانم شنیدی شوهر پیدا شده. بابا دو سه تا بچه داره . بشینه سر زندگیش باحقوق بخور و نمیر شوهرش بسازه. عیبه به خدا . حالا شام نمی خواد کوکو سیب زمینی بخورن یه ماستی چیزی خدا کریمه. ای بابا برم الان آقا مجتبی می آد می گه باز نشستی با درو همسایه به حرف زدن بوی سوخته ی غذات همه جا رو پرکرد.

اینم کنار.

دیگه کی موند؟. آها. عشاق سینما. عکس نیکی کریمی تو بک گراند کامپیوتر بزارن و هدیه تهرانی بیچاره رو تو هر جای خونه اش به سیخ دوربین بکشن و پوستر محمدرضا گلزار و زیر تخت قایم بکنن (منظورم دخترخانمها نیستن باور کنین) و دنبال آدرس ای میل که و چه بگردن و سی دی فشرده فلان و بهمان و به هزار جور رایت کنن و به هزار و یک نفر بفروشن و خلاصه روز و شبشون و ناهار و شامشون شده فیلم و ستاره و خواننده و....

خوب اینارم بزارم کنار.

حالا مونده

اینجا دیگه ضعف می کنم . نقاشی. عکس. شعر.

به خودم که می رسم کم می آرم. چلچلی برای بقیه و تو خونه مرغ لال.

همه ی اینا رو گفتم تا آخر با من بشینین این شعر زیبای شهریار شاعر رو چند بار بخونین و حسابی کوک معنی و شیرینی استفاده ایشان از استعاره های زیبایی بشوید که ۵ روزه من و دیوونه کرده.

شما هم مث من دیوونه باشید و بخونید.

صد بار بخونید:

مژه، سوزن رفو کن

نخ او، ز تار مو کن

که هنوز وصله ی دل

دو سه بخیه کار دارد.

 

 

تا سلامی دیگر بدرود

 

+ نوشته شده در  84/02/24ساعت 12:27  توسط ناهید  | 

امروز روز بسیار شادی رو آغاز کردم.

هرچند اصلاٌ اوضاع روحی و فکری مناسبی نداشتم. تا جایی که یادم می آد آخرین باری که دوچرخه سوار شدم شاید ۱۰ - ۱۵ سال پیش اونم با هر دوچرخه ای در هر اندازه ای و به هر قدمتی که گیرم می اومد، بود. امروز بعد از این همه عمر در حالی که آخر هفته ی خوبی نداشتم و از بد خلقی کمتر از ۲۰-۳۰ کلمه تو خونه در این دوروز آخر هفته حرف نزده بودم طبق روال همیشه تو زمین چمن دانشکده با چندتا از دوستان نرمش و ورزش و دو انجام دادیم و بعد هم اعلام شد که دوچرخه برای خواهران آماده کرده اند (۶-۷ دوچرخه از نوع کاملاٌ دست سوم آنهم نصفشون یا رکابش خراب بود یا ایرادای دیگه فنی که در تخصص من نیست داشتن که جز ۳ تاشون اونای دیگه به درد لای ... می خوردن. ای بابا بجای تشکره این همه خواهر تو دانشگاه تو دوره ی  کار و درس و تدریس یک دوچرخه  به چششون نخورده و ندیدن حالا هم که همت شده و دوچرخه ای تدارک دیده شده تو هی ایراد بگیر می شه اینقدر بد بین نباشی حالا اگر همون مقطع زمانی ۷ - ۸ - ۱۰ نفر باشین و سه دوچرخه تقریباٌ سالم می شه نوبتی تو یک وقت ۱۵ دقیقه ای با هم به توافق برسین و یه جوری با هم کنار بیاین و یه دوچرخه سواری هم کرده باشین . دیگه نبینم بدبین به قضیه نگاه کنی ها!) خلاصه جاتون خالی اول که نتونستم سوار شم (!!) بعد هم که سوار شدم (!!نپرسین چون بهتون نخواهم گفت که از دوستم کمک گرفتم و اون ۱۰-۲۰ ثانیه وزن من و با دوچرخه تحمل کرد تا اینکه راه افتادم) دیگه حاضر نبودم پائین بیام. خیلی خوب بود. دیگه اینجا خیابان و محوطه و .... نیست که بگن  زشته و درست نیست و لب بگزن (چه لبی گزیده می شه وقتی از این مسائل غیر اخلاقی بهشون بگی از صغیر و کبیر برایت بزرگتر می شن و به نصیحت مشغول ) . عجب کیفی می کنن این آقایان دوچرخه سوار و ما بی نصیبیم .

خلاصه از فواید دوچرخه سواری برای خانم ها همین بس که :

من چه سبزم امروز.

تا سلامی دیگر بدرود.  

+ نوشته شده در  84/02/24ساعت 10:43  توسط ناهید  | 

"سياوش كسرايي "

 

بود در كشور افسانه كسي
 شهره در نه گفتن

نام مي خواهي ؟ نه
 كام مي جويي ؟ نه
تو نمي خواهي يك تاج طلا بر سر ؟ نه
تو نمي خواهي از سيم قبا در بر ؟ نه
مذهب ما را مي داني ؟ نه
خط ما مي خواني آيا ؟ نه
نه ‚ به هر بانگ كه بر پا مي شد
نه ‚ به هر سر كه فرو مي آمد
نه ‚ به هر جام كه بالا مي رفت
نه ‚ به هر نكته كه تحسين مي شد
نه ‚ به هر سكه كه رايج مي گشت
روزي آيينه به دستش دادند
 مي شناسي او را ؟
آه آري خود اوست
مي شناسم او را 
 

گفته شد "ديوانه" است
"سنگسارش "كردند

+ نوشته شده در  84/02/24ساعت 10:19  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد