کیمیاگر "افسانه ی نرگس" را می دانست. جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند.
چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاجه افتاد و غرق شد.
در جایی که به آب افتاده بود، گلی رویید که "نرگس" نامیدندش.
وقتی نرگس مرد، اوریادها - الهه های جنگل - به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه ی آب شیرین، به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.
اوریادها پرسیدند: چرا می گریی؟
دریاچه گفت: برای نرگس می گریم؟
اوریادها گفتند: آه شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی.... و ادامه دادند: هر چه بود، با آن که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم، تنها "تو" فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی.
دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟
اوریادها، شگفت زده پاسخ دادند: کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟ هرچه بود، هر روز در کنار تو می نشست.!!!!!!!!
دریاچه لختی ساکت ماند . سرانجام گفت:
من برای نرگس می گریم. اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم.
برای نرگس می گریم . چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد، می توانستم در اعماق دیدگانش، بازتاب زیبایی خودم را ببینم.
برگرفته از کتاب کیمیاگر نوشته ی پائولو کوئلیو
کدام یک از ما توانسته ایم بر خلاف قصه ی این داستان در ارتباط با دوستان دورو نزدیک خود بازتاب زیبایی و برتری خودشان را ببینیم نه غرور زیبایی و برتری خودمان را (زیبایی به مفهوم کاملاٌ عام در هر چه که بتوان تصور کرد).
تا سلامی دیگر بدرود
فراموشت کرده ام. قبول. از دل که نرفته ای. زنگار و غبار بر تار و پودت سنگینی می کند. دستی باید و دلی که بر خیزد. دست اما پردرد. دل ؟ ندانم کجاست.
جعبه ی سیاه غبار گرفته و رنجور صدایم می کند. زخمه ها بر دل می داشتم و بر سیمش می زدم. دیوانه دیده اید. دیوانگی می کردم با این ساز.
بر می خیزم. غروب است. جمعه ها عجب غروب بدی دارد. کاش این غروب زودتر تمام شود. شب شود و روز تا از بعدازظهر دل گیر جمعه راحت شوم. خاک های جعبه ی سیاه را با دست پارو می کنم. انگشتانم چه رنگی گرفته اند خاکستری مثل همین غروب . دستانم را به هم می مالم. پاک . نه . بگذار خاطره ی این فاصله چند ماهه را به همین شکل لحظاتی بر پوست دستم حس کنم. شاید به عمق برسد. شاید به دل برسد. غیرت بر انگیزد. خاطره بیاد آورد. عشق بیافریند. عجب از دستش داده ام. فراموشش کرده ام.
مضرابهایم کجاست؟ تازه گرفته بودمشان. نو بودند. تازه نمد گذاشته بودمشان. کجای این خانه ی خالی از آواز پنهانشان کرده ام. دست کسی به آنها نرسد تادوباره نشکنند . حال اما خودم پیدایشان نمی کنم. جعبه را روی زمین باز می کنم. سیم های غبار گرفته اما از کوک در نرفته اند. مضرابهای قدیمی و شکسته ام آن گوشه جای همیشگی شان خوابیده اند. بیدارشان می کنم. وقت بیداریشان گذشته است. خیلی خواب مانده اند. کسی صدایشان نزده بود. دست نبرده بود. برشان نداشته بود. به سیم ها آشنایشان می کنم. کمی فکر تا آهنگ های قدیمی را به نت در پیش چشم بیاد آوردم. کجا شده اند؟ یعنی یادم رفته؟ آدم برفی؟ رقص .. ؟ وای اسم های آهنگ ها هم؟ نه. این یکی دیگر یادم است. یادم که چه. جانم است. ریشه در درونم دارد. به دل می رسد. به تارهایم. به پودم. به زندگیم وصل شده. نوایی را می گویم. این آهنگ قدیمی عشق به موسیقی را در من جان می داد. زنده می کرد. از تربت جام هیچ نمی دانم اما وقتی دوتارزن تربت جامی تار بر دست ، انگشت به سیم آشنا می کرد و نوایی را می نواخت و نوایی را می خواند دیوانه می شدم. اصل دیوانگی من از همین شعر از همین آهنگ آغاز شد. شروع دیوانگی من از نوایی بود.
مرغ وحشی دلم پریشان می شود. پریشان می شوم. مضراب ها را دوباره بر سیم می زنم. به آهنگ زمزمه می کنم. می خوانم. صدایم می گویند خوب است. خود نشنیده ام "مستقیم". به گفته ها ایمان ندارم. گاه به شوخی. گاه برای به دست آوردن دلم بیان می شود. تا خود شنونده صدایم نباشم باور نخواهم کرد.
نوایی نوایی نوایی نوایی
..
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست. "مشکل" نشیند
شعر می آید اما آهنگ . چه کرده ای ناهید. فراموش. نوایی را؟ دروغ گو. همه اش دروغ است. عشق باشد و به یاد نیاوری. شور باشد و رها کرده باشیش. دلت کجاست؟ سراغ دلت را بگیر. همو نیست تا یادت بیاورد. نه. تقصیر تو نیست. بی دل شده ای؟ و نوایی جایی می نشیند که دل باشد. برخیز.
بی خود نیست سراغ سازت را نمی گیری. همه عاشق می شوند و به موسیقی پناه می برند. تو دل عاشقت را گم می کنی و سراغ موسیقی می روی. از چه می خواهی بزنی. با چه. تو حتی مضرابهایت را هم پیدا نمی کنی.
پریشانم شده ام. از کوک در نرفته ای سنتور عزیز و من بی ذوق به دنبال تک به تک آهنگ هایی که حداقل با هنر کمی که داشتم برای دلم چه خوب می زدم. و حال هیچ در میانه نیست.
خالی است. خالی هستم. خالی شده ام.
اما یک جای کار می لنگد. از اول خودت هم خوب می دانستی. مجبور شدی قبول کنی. نوایی با سنتور کجا و نوایی با دوتار، سه تار، "تار" کجا؟
سنتور را دوست دارم. شیرین می نشیند صدایش. و شیرین ترینش رقص باد "کامکار" است که دیوانه اش هستم. اما من کجا و سنتور کجا؟ من عاشق دوتار بودم. عاشق سازی که در "آغوش " بگیرمش. چون معشوق.
سنتور خوب است. اما کمی مودب است. صندلی می خواهد. میز می طلبد. پای نت می خواهد. کتاب می خواهد. تمرین . روبروی تو می نشیند. و به چشم می آید. روبروی چشم. تلاقی در تلاقی چشم هایت و تماس فقط دست. انگشتانت. حس لامسه ی بسیار ظریفی که درانگشتانت موج موج می زند.
اما من کجا و سنتور کجا؟
من عاشق تار بودم. در آغوش جای گرفتنش را دیده اید. سازی که بر روی پا می گذاریش (به احترام. یادی از کودکی هایمان کنیم که بر پای بزرگتر چه عزیز نشانده می شدیم و دستی به مهر بر گیسو و بوسه ای به لطف بر پیشانی). دستی به مهر بر گنبد "مینا"؟ نه . گنبد به رنگ زمینش. تنها گنبدی که به رنگ مینا و آبی لاجوردی نیست. و انگشت بر سیم . و آغوش به مهر گشوده. من این گونه می خواستم و آن گونه شد. سرانجام همه ی ناخواسته های آن چنین ، این چنین می شود. دوستش دارم اما او از من نیست. برگزیده ی کس دیگر برای من است. و من شاید به همین دلیل رهایش کردم. که اگر خود خواسته بودمش ادامه می یافت.
به دنبال محمل سبکتر قدم زن
به دنبال محمل سبک تر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند
مبادا غباری به محمل نشیند.
نوایی نوایی نوایی نوایی
"همه با وفایند تو گل بی وفایی"
بر می خیزم. این در بسته باشد نیکوتر است. آبروی من می رود. آبروی من در پیش استاد نوایی رفت.
اینجا نیست؟ نباشد. من که بودم . من که شنیدم. خجل من شدم. شرمنده شدم.
شرمندگی اما ادامه نمی طلبد. تمام می کنم. کنارت می گذارم مثل ۴ ماه قبل . مثل همه ی چیزای دیگه که به دلایل مختلف کنارشان گذاشتم. مثل دلم.
تا کی دوباره سراغت بیایم. تاکی دوباره دستانم و انگشتانم را به خاکهای جعبه غبار گرفته ات آشنا کند. تا کی دستانم خاکستری شوند. دلم خاکستری شود. دلم پیدا شود و مضرابهایم نیز. تا زخمه بزنم. آواز بخوانم صدا کنم. نوایی را. خداحافظ سیم های جادویی. خداحافظ مضراب های پریش و دل شکسته ام. خداحافظ
در بارگاهان شاهان کمتر اتفاق می افتد به رعیت جماعتی توجهی منظور شود و احوالی و رسیدگی .
درد امانم بریده بود سزار اما یادداشت بلا به دورت دست پردردم را دوباره بر صفحه نزدیک گردانید و خامه ای باشد و صفحه ای و دلی پر . چگونه ننویسم . از تو سپاسگزارم که جزو دوستانی بودی که احوالم پرسیدی و سراغم گرفتی. بر امپراطوریت پایدار بمانی .
کمی زودتر از سنم با بیماری مواجه شدم. تقصیر اما از خودم است. از وقتی که یادم می آید دل به نوشتن داشتم و سر به خواندن. همین ها کوبه دلم را به درد آشنا کرد. می گویند زیاد می نویسی. ننویس. هزار جور تجویز و تزریق و پیشرفته تر از آن فیزیوتراپی. انجامشان می دهم قول داده ام که خودم را خوب کنم . اما . ننویسم؟ چگونه می شود؟
کودکیم را با نوشتن به بلوغ رساندم و بلوغم را با خواندن به جوانی وصل نمودم. ۱۲ سالم بود که در میان کتابهای پنهان شده ی پدرم زندگی را معنا کردم (مادر اما آنها را در جعبه ای دور از چشم اغیار در پستویی پنهان نموده بود که گویا فقط خودش ! از آن سراغ داشت و بس . خاطراتی با زوجی زود از دست رفته و مانده هایی از او تنها برای دل خودش. بی خبر که تنها دل خودش نیست که سر به غبار برگ برگ کتابها می ساید و دلی پریش تر و نازک اندیش، پنهان از او لای کتابهای درسی و برگه های امتحانی بوف کور را می سراید و از عزیزنسین که هیچ نمی داند جرعه می نوشد.) پدر زود رفت. بیمار شد. ۳۲ بار بهار دید ۳۲ بار خورشید بر او لبخند زد. ۳۲ بار در ۳۶۵ روز کفش هایش واکس خوردند لباس هایش اتو شدند کراواتش پالتویش کلاهش از رخت آویز آویخته شد. ۳۲ بار در ۳۶۵ روز قلمدانش بر مرکب آغوش گشود و سینه کاغذ به قلم وی آشنایی ها یافت. بعدها تنها دست خط زیبایش اصول ۱۲ گانه قانون اساسی آن دوره بود که بعد از کلی خاک خوردن زیر سنگینی فرش جهیزیه مادر در آن موقع که کودکی به من نیاموخت تا آن را نگاهبانی و نگاهداری کنم در بساط خانه تکانی سالی جدید به دور ریخته شد. و حال چشمان حریصم به دنبال آن تنها یادگار هنوز زباله دانی ها را غبار روبی می کند. هنوز چشمم به دنبال هر کاغذ پاره ای می دود و انگشتانم هر تکه کاغذ مچاله شده ای را بر می گشاید شاید از آن پاره ها چیزی به دست آورد.
ننویسم؟
نمی توانم. ۱۸ سالگی را به خواندن غرش طوفان گذراندم و با ماری آنتوانت تا سرمسلخی همپا شدم که تیغ بر گردن می کشیدند و جنازه فیلیپ بیچاره را بر زیر پای عشق ماری آنتوانت لگدمال می کردند.
آندره را با تن ناتوانش همراه شدم تا بر این تلخکامی ناکامی از عشق همسر محبوب همچون سالیان قبل اشک ریزد و سینه از غم فرزند شرحه گرداند. و الکساندردوما را فاتحی که ای کاش دیده بودمش و بوسیده بودمش. (جوان بودم و گاه علایق اینگونه دور می زد)
سینوهه روزنامه ی همیشه ی دوران ۲۲ سالگی ام بود. عشق به کجا می کشاند که بارگاهی پاک را به نام قبر پدر و مادر در سوزش عشقی آتشین بر طبق هدیه به پیش معشوق بری و تنها کامی از او بر گیری و ندانی که در روزگاری بعدتر بدن متبرک پدر و مادر را در کجای دنیا دفن کنی؟ ما شنیده ایم که ایرج از عشقی می گوید که به فرموده معشوق سر مادر می برند و به نزد معشوق می برند. اما سینوهه فراتر از حال پیش رفت. فراتر از جسم. او آرامگاه پدر مادر بر سر عشق گذاشت. بخوانیدش حیف است دوستانی داشته باشم که آن را نخوانده باشند.
و کلیدر.
نمی گویم که چه با من کرد مارال.نمی گویم چه زیبا خواندم وقتی تن تبدار و برهنه ی مارال را گل محمد دید و فرار کرد و آنگه که مارال گفت: پس چرا رفت؟
عجب دارمش این دختر روستایی ترک اسب نشین را که نگفت: چرا دید؟ چرا نگریست؟ چر ا.......؟ بلکه پرسید : چرا رفت؟ این تن دیده باشد و رفته باشد. موج موج زیبایی نگریسته باشد و فرار کند. از زیبایی؟ از نرمش؟ از تحرک و چستی و جوانی و طنازی ؟ فرار کند؟
مارال، بوی تن تبدارت هنوز دشت ها را عطرآگین است. موج گیسوانت سر بر شانه ی درختان سربه قامت بلندی گذاشته است که از تکیه تن تنومند گل محمد خم گشته اند. مارال اسب کهر مشرق زمین بوی تو را خو گرفته است. کجا شده ای؟ تا چندین سال بعد از خواندن سرگذشت عشقت و قیام گل محمد عزیزت، هیچ نمی دانستم سر گل محمد را بر چوبه ی آویخته اند (و برادرش را همرزمش را و عمویش را که از بس عظیم جثه بود سربازان نتوانسته بودند او را به میخ کشند. سر از بدن جدا کرده بودند و سر به میخ کشانده بودند. مرحبا بر این ایران زمین که این گونه اسوه هایی را در قدرت عمل و قدرت بدن می آفریند). هنوز علف زارهای دشت لکه ی بکر تو را بر بدن تبدار خود نقش بسته است تا همگان بدانند عشق صحرا در صحرا حجله می بندد. از کلیدر حرفها دارم به دل. حرفها دارم از تو. تا جایی دیگر بنویسم.
مارال.
خواهم نوشت. ولی بگذارید آهسته و آرام. تا این درد سوزنده پیکره ام را بیش تر نکاهیده است به خدا بسپارمتان.
سزار به خدا می سپارمت.
روباه در جواب گفت: بايد صبور بود. تو اول كمي دور از من به اين شكل لاي علفها مي نشيني. من از گوشه ي چشم به تو نگاه خواهم كرد و تو هيچ حرفي نخواهي زد. زبان سرچشمه ي سوء تفاهم است. ولي تو هر روز مي تواني قدري جلوتر بنشيني.
فردا شازده كوچولو باز آمد.
روباه گفت: بهتر بود به وقت ديروز مي آمدي. تو اگر مثلا" هر روز ساعت چهار بعدازظهر بيايي من از ساعت سه به بعد كم كم خوشحال خواهم شد و هرچه بيشتر وقت بگذرد احساس خوشحالي من بيشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هيجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختي پي خواهم برد. ولي اگر در وقت نامعلومي بيايي دل مشتاق من نمي داند كي خود را براي استقبال تو بيارايد. آخر در هر چيز بايد آييني باشد.
شازده كوچولو پرسيد: «آئين » چيست؟
روباه گفت: اين هم چيزي است بسيار فراموش شده. چيزي است كه باعث مي شود روزي با روزهاي ديگر و ساعتي با ساعت ديگر فرق پيدا كند. مثلا" شكارچيان من براي خود آئيني دارند. روزهاي پنجشنبه با دختران ده مي رقصند . پس پنجشنبه روز نازنيني است. من در آن روز تا پاي تاكستانها به گردش مي روم. اگر شكارچيها هروقت دلشان مي خواست مي رقصيدند روزها همه به هم شبيه مي شدند و من ديگر تعطيلي نمي داشتم.
بدين گونه شازده كوچولو روباه را اهلي كرد و همينكه ساعت وداع نزديك شد روباه گفت:
آه ... من خواهم گريست.
شازده كوچولو گفت: گناه خود تو است. من كه بدي به جان تو نمي خواستم. تو خودت خواستي كه من تو را اهلي كنم.
روباه گفت: درست است.
شازده كوچولو گفت: در اين صورت باز گريه خواهي كرد؟
روباه گفت: البته.
شازده كوچولو گفت: ولي گريه هيچ سودي به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندم زار گريه به حال من سودمند خواهد بود.
و كمي بعد به گفته افزود: يك بار ديگر برو و گلهاي سرخ را تماشا كن. خواهي فهميد كه گل تو در دنيا يگانه است. بعد، برگرد و با من وداع كن. و من به رسم هديه، رازي براي تو فاش خواهم كرد.
شازده كوچولو رفت و باز به گلهاي سرخ نگاه كرد. به آنها گفت:
- شماه هيچ به گل من نمي مانيد. شما هنوز چيزي نشده ايد. كسي شما را اهلي نكرده است. و شما نيز كسي را اهلي نكرده ايد. شما مثل روزهاي اول روباه من هستيد. او آن وقت روباهي بود مثل صدها هزار روباه ديگر. اما من او را با خود دوست كردم و او حالا در دنيا بي همتاست.
و گلهاي سرخ رنجيدند.
شازده كوچولو باز گفت:
- شما زيباييد ولي درونتان خالي است. به خاطر شما نمي توان مرد. البته گل سرخ من در نظر يك رهگذر "عادي" به شمار مي اید ولي او به تنهايي از همه ي شما سر است. چون من فقط به او آب داده ام.فقط او را در زير حباب بلورين گذاشته ام. فقط او را پشت تجير پناه داده ام. فقط كرمهاي او را كشته ام. (بجز دو يا سه كرم كه براي او پروانه شوند). چون فقط به شكوه و شكايت او، به خودستايي او، و گاه نيز به سكوت او گوش داده ام. زيرا او گل سرخ من است.
آنگاه پيش روباه بازگشت و گفت: خداحافظ
روباه گفت: خداحافظ و اينك من راز من كه بسيارساده است. بدان كه جز با چشم دل نمي توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است.
شازده كوچول براي اينكه به خاطر بسپارد تكرار كرد:
- آنچه اصل است از ديده پنهان است.
- آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمري است كه تو به پاي او صرف كرده اي.
شازده كوچولو براي اينكه به خاطر بسپارد تكرار كرد:
- عمري است كه من به پاي گل خود صرف كرده ام.
روباه گفت: آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند ولي تو نبايد فراموش كني. تو هر چه را اهلي كني هميشه مسئول آن خواهي بود. و مسئول گل خود هستي ..
شازده كوچول براي آنكه به خاطر بسپارد تكرار كرد:
- من مسئول گل خود هستم..
این فصل از کتاب شازده کوچولو به پایان رسید. من هم به پایان رسیدم. چون با دردی که به شدت با اعصابم در هم آمیخته و مرا خورد می کند له می کند به شکلی کاملا" دگرگون این مطالب را نوشتم. و در هر کلمه درد به جانم می ریخت. به روی خودم تا به حال نیاوردم ولی دیگر نمی توانم. می روم. شما بمانید و قصه را آن گونه که من فهم کردم درک کنید.
تقدیم به آن که مرا اهلی کرده است .
تا سلامی دیگر بدرود.
در اين هنگام بود كه روباه پيدا شد.
روباه گفت : "" سلام "
شازده كوچولو سر برگداند و كسي را نديد ولي مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اينجا هستم زير درخت سيب
شازده كوچولو پرسيد: تو كه هستي ؟ چه خوشگلي
روباه گفت: من روباه هستم
شازده كوچولو به او تكليف كرد كه بيا با من بازي كن. من آنقدر غصه به دل دارم كه نگو...
روباه گفت: من نمي توانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند.
شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: ببخش
اما پس از كمي تامل باز گفت: اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت : تو اهل اينجا نيستي پي چه مي گردي؟
شازده كوچولو گفت: من پي آدمها مي گردم. اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار مي كنند. اين كارشان آزارنده است . مرغ هم پرورش مي دهند و تنها فايده شان همين است. تو پي مرغ مي گردي؟
شازده كوچولو گفت: نه . من پي دوست مي گردم. نگفتي «اهلي كردن » يعني چه؟
روباه گفت: اهلي كردن چيز بسيار فراموش شده اي است. يعني «علاقه ايجاد كردن»
روباه گفت: البته. تو براي من هنوز پسربچه اي بيش نيستي. مثل صدها هزار پسربچه ي ديگر و من نيازي به تو ندارم. تو هم نيازي به من نداري. من نيز براي تو روباهي هستم شبيه صدها هزارروباه ديگر . ولي تو اگر مرا اهلي كني هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو براي من در عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود.
شازده كوچولو گفت: كم كم دارم مي فهمم. گلي هست ..... و من گمان مي كنم كه آن گل مرا اهلي كرده است.
روباه گفت: ممكن است. در كره زمين همه جور چيز مي شود. ديدي.
شازده كوچولو آهي كشيد و گفت : آنكه من مي گويم در كره زمين نيست.
روباه به ظاهر بسيار كنجكاو شد و گفت: در سياره ي ديگري است؟
- بله .
- در آن سياره شكارچي هم هست؟
- نه.
- چه خوب. مرغ چطور؟
- نه.
روباه آهي كشيد و گفت: حيف كه هيچ چيز «بي عيب» نيست. ليكن روباه به فكر قبلي خود بازگشت و گفت:
- زندگي من «يكنواخت » است. من مرغها را شكار مي كنم و ادمها مرا. تمام مرغها به هم شبيه هستند و تمام آدمها با هم يكسان. به همين جهت در اينجا اوقات به كسالت مي گذرد. ولي تو اگر مرا اهلي كني زندگي من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صداي پايي آشنا خواهم شد كه با صداي پاهاي ديگر فرق خواهد داشت. صداي پاهاي ديگر «مرا به سوراخ فرو خواهد برد» ولي «صداي پاي تو» همچون نغمه ي موسيقي مرا از لانه بيرون خواهد كشيد. بعلاوه. خوب نگاه كن! آن گندم زارها را در آن پائين مي بيني؟ من نان نمي خورم و گندم در نظرم چيز بي فايده اي است.« گندم زارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازند. »و اين جاي تاسف است! اما تو موهاي طلايي داري. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت كه مرا اهلي كرده باشي! چون گندم كه به رنگ طلاست مرا «به ياد تو» خواهد انداخت. آن وقت من صداي وزيدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت.
روباه ساكت شد و مدت زيادي به شازده كوچولو نگاه كرد. آخر گفت:
- بيزحمت .... مرا اهلي كن!
شازده كوچولو در جواب گفت: خيلي دلم مي خواهد. ولي زياد وقت ندارم. من بايد دوستاي پيدا كنم و خيلي چيزها هست كه بايد بشناسم.
روباه گفت: هيچ چيزي را تا «اهلي » نكنند نمي توان شناخت. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهاي ساخته و و پرداخته از دكان مي خرند. اما چون كاسبي نيست كه «دوست بفروشد» آدمها بي دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن!
شازده كوچولو پرسيد: براي اين كار چه بايد كرد؟