تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد
جمله ای برگرفته از تقویم رومیزی :

از سنگ هایی که سرراهتان هستند برای ساختن پله کان استفاده کنید.

 

یک ماه مرخصی. شاید تن تبدارم بیارامد. شاید روح خسته ام آرام گیرد. شاید روانم پریشانی کنار نهد.

بدرود

+ نوشته شده در  84/04/29ساعت 11:58  توسط ناهید  | 

جادوی کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردندکه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه ی قورباغه ها کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره نیست. . شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر دائما" به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید. به زودی خواهید مرد.

بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن ازگودال تلاش می کرد. بقیه ی قورباغه ها فریاد می زند : دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش میکرد و بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

 

ـــــــــــــ

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه

نویسندگان ناشناس

 

+ نوشته شده در  84/04/29ساعت 9:1  توسط ناهید  | 

در کنکاشی به دنبال رد پای اشعار نیما ، به نامه های عاشقانه نیما دست یافتم. عالیه کیست نیما جان که این چنین زیبا از او می نویسی.  نامه ات را خطاب به عالیه می نویسم تا بعد بگردم و راز عالیه را پیدا کنم.

 

به عزیزم عالیه

به من گفته ای بدون خبر بازگشت نکنم؟ ببین این ابرهای سفید را که از جلوی ماه رد می شوند از مغرب به مشرق خبر می برند. ولی صبر لازم است. درباره ی خودم نمی دانم برای خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر کنم یا نه؟

هنوز تو را می بینم در مقابل در ایستاده ای. رو به بالا بنا به عادت نگاه می کنی.

کی خبر مرا به تو می آورد؟

نسیم خنکی که موهایت را تکان می دهد صدای من است. بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت! عالیه یک قطره ی شفاف در این وقت سحر روی دست تو می افتد. گمان نکن باران است. طبیعت پر از کاینات است. وقتی که عاشق از معشوقه اش دور می شود، بعدها خیلی چیزها شبیه به آثار وجود آن دور شده، از نظر میگذرند. قطره ی باران که در خاموشی شب خیلی محزون به زمین می آید شبیه به اشک آن عاشق.

 چقدر رقت انگیز است که گل به محض شکفتن، پژمرده می شود! قلب در دست اطفال همین حالت را دارد!

مگر تو نمی خواهی مرا از خودت دور کنی؟

اگر جز این است به من بگو امشب بدون خبر می توانم بازگشت کنم؟

 

مخبر تو

نیما

 

+ نوشته شده در  84/04/28ساعت 9:20  توسط ناهید  | 

فرهاد نقش خویش به کوه کند

شیرین بهانه بود

+ نوشته شده در  84/04/27ساعت 10:35  توسط ناهید  | 

با تو قطره های اشک من ترانه می شود

سبزه زار دیدگانم از نگاه تو جوانه می زند

ای هوای تو همیشه در خیال من

ای تمام هستیم تلئلو نگاه تو

در کنار تو قصه حیات من فسانه می شود

از تو می توان توان گرفت

با تو می شود راز زندگی نوشت، شعر عاشقی سرود، ساز زندگی نواخت

با تو در رگ کوچه های آشنای شهر ما ، خون تازه می دود

خون سبز عاشی خون سرخ زندگی

با تو بستر حریر بوسه ها، با تو قصه ی گل و شکوفه ها

با تو زندگی دوباره زندگی است

از تو می توان توان گرفت

ای نسیم دست تو لطافت بهار، یاد

ای کمند سرکش نگاه تو ، اسب خاطرم ببرده تا افق

تا میان کشتزار عاطفه

تا میان دشت زندگی

با تو زندگی دوباره زندگی است

با تو خلوت امید و عشق

با تو اوج انتظار و وصل

با تو بودن است و بس

با من این زمان بگو:

بگذریم و زندگی دگر کنیم

بگذریم و زندگی دگر کنیم.

(نوشته شده در ۵/۳/۶۷)

 

+ نوشته شده در  84/04/27ساعت 9:8  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد