تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد

و باز هم از کتاب کیمیاگر و داستانی کوتاه .

بانوی مقدس تصمیم گرفت به همراه عیسای کوچک در آغوشش، برای بازدید از صومعه ای به روی زمین فرود آید. کشیش ها که مفتخر شده بودند صف عظیمی تشکیل دادند و یکی یکی به پیشگاه مادر مقدس می آمدند تا سرسپردگی شان را ابراز گنند. یکی اشعار زیبا می خواند دیگری کتاب مقدس را از بر می خواند. یکی دیگر نام تمامی قدیسان را بر زبان می آورد. و به همین ترتیب راهبی پس از راهب دیگر با بانوی ما و عیسای کوچک بیعت می کردند.

در انتهای صف راهبی ایستاده بود که از پست ترین رده ی راهبان صومعه بود و هرگز متون خردمندانه ی آن دوران را نیاموخته بود . والدین او مردمی ساده بودند که در سیرکی قدیمی کار می کردند و به او فقط بالا انداختن توپ و چند تردستی آموخته بودند.

وقتی نوبت او رسید کشیشان دیگر می خواستند مانعش شوند . چون آن شعبده باز پیر هیچ چیز مهمی برای گفتن نداشت و ممکن بود تصویر صومعه را در نظر بانوی مقدس مخدوش کند. با این حال، این راهب نیز از ته دل مایل بود از سوی خودش چیزی به عیسی و مادر مقدس تقدیم کند.

همان طور که نگاه های سرزنش بار برادران روحانی را بر خود احساس می کرد چند پرتقال از جیبش بیرون آورد و شروع به بالا و پائین انداختن آن ها کرد و با آن ها تردستی هایی انجام داد. تنها کاری که بلد بود.

تنها در این لحظه بود که عیسای کوچک خندید و در آغوش بانوی ما شروع به دست زدن کرد. و به خاطر او بود که مادر مقدس بازوانش را گشود و اجازه داد کودک را لحظه ای در آغوش بگیرد.

+ نوشته شده در  84/06/26ساعت 11:46  توسط ناهید  | 

 

ما فنجان هایی هستیم که به آرامی و مداوم پر می شویم. بر ماست که بیاموزیم چگونه وارونه شویم و بگذاریم این زیبائی ها راهی به بیرون پیدا کنند.

                                                    "دی برادبری"

 

+ نوشته شده در  84/06/22ساعت 12:10  توسط ناهید  | 

عادت کرده ایم حرف های پند آمیز و حکیمانه را از زبان اندیشمندان و پیران تجربه دیده و بزرگترهای چند پیراهن و قبا پاره کرده بشنویم. مگر نه؟

بگذریم.

شما هم به پیاده روی های صبحگاهی من داخل پردیس دانشگاه عادت کرده اید. مطمئن هستم دیگر ساق پایتان چون من از سوزش افتاده و دل به خنکای صبح و محیط سرسبز و آرامش اول صبح روزهای تابستان پردیس سپرده اید.

خسته نباشید. امروز صبح ۴۵ دقیقه کنارتان راه رفتم. با شما حرف زدم. در این اندیشه که پست بعدی را از چه بگویم با شما بحث کردم. هرکدامتان طبق سلیقه پیشنهادی دادید. قبول .

تابستان و سرازیری فوج فوج میهمانان مسافر از دانشگاه های سراسر کشور و نیز برگزاری المپیاد ورزشی نگذاشت پردیس دانشگاه استراحت کند. همه جا تکاپو و تلاش و جنب و جوش هنوز که هنوز است به چشم می خورد. میهمانان دانشگاهی هنوز نرفته اند. مسیر پیاده رویم را انتخاب کرده ام. هرجا انبوه درختان راهروی عبور مرا سایه اندود می کند محل گذرم شده است. و چه خلوت است این مسیرها. و صدای پایم را که برگ های خشک پائیز را لگدمال می کند و هشداری به من که تابستان از نیروهای کارگری و نظافتی و خدماتی دانشگاه حتما" کاسته اند که این سرزمین این قدر آلوده به آلودگی شده است. جا به جای زباله های خوراکی و ظروف یکبار مصرف پهلوی هم آرمیده اند. کودی از برگ های پائیزی هر روز صبح در قسمت هایی از مسیر جمع آوری شده که با عدم توجه به جمع آوری آنها و دوربردنشان از فضای داخل به خارج، دوباره با اولین وزش باد یا حرکت اتومبیل های عبوری آنها را آغوش آنها را دوباره به فروپاشی از یکدیگر می گشاید. و زحمتی دوباره و دوباره.

به سمت کتابخانه پیش می روم. مسیر باز هم سایه اما پر از زباله  و برگ های جمع آوری نشده است.

از دور لباس سبز کارگری جارو به دست که تکیه بر جارو داده و پسرکی ۱۴-۱۵ ساله در نزدیکیش توجهم را جلب می کند. پسرک لباس کارگر گونه به تن دارد. اما تمیزتر از حد معمول. شاید هم فرزند یکی از زحمت کشان است. قدم هایم کند می شوند. می خواهم خدا قوتی بگویم. اما زمزمه ی جوان جارو به دست قدم هایم را کند تر و کندتر می کند تا بیشتر بمانم. و بشنوم!!!

: فکر می کردم درس و ول کنم می رم سر کاری و کلی درآمد پیدا می کنم. گفتم دوست ندارم درس بخونم. می خوام برم سر سنگ تراشی. روزی ۲۰ هزار تومن کاسبی می کنم. ولی بابا از همون اول که هیچ کاری بلد نیستی که بهت ۲۰ تومن نمی دن. بعدشم باید اونقدر شاگردی کنی و حرف بشنوی و زحمت بکشی و مو سفید کنی که بتونی این بیست تومن رو بدست بیاری . ولی من افتادم روی دنده لج و هرچی گفتن ما زحمتت رو می کشیم و خرجت رو ....

دیگر از کنارشان گذشته ام. تا حد ممکن هم یواش راه رفتم که بیشتر "فال گوش" وایستم و استراق سمع!! کنم.

مطالب آخر را هم بعد از عبور شنیده ام. (کاش گوشم بیشتر و بهتر می شنید حتی اگر ۵۰۰ متر فاصله پیدا می کردم تا ادامه ی نصیحت این جوان کارگر را با آن نوجوان متوجه می شدم. و می شنیدم که چه ها کرده است . اما قدرت نامحدودی دارد این انسان.

هرچه که ادامه ی سخن این جوان زحمت کش جای خود ، و اکنون: این پسر درس نخوان و آینده اندیش!! و برنامه ریزی کن!! لباسی سبز با آرم شرکت های خدماتی بر تن پوشیده و صبح بسیار زود (زودتر از من و امثال من و امثال شما) جارویی در دستش است. و در گنگی فردایی که آیا همین جا خواهد بود و یا مثل بقیه به دلایل کمی بودجه و عدم نیاز به کارگر و .... از کار بر کنار. همانند همه ی دوستانش که امروز نیستند و و محیط نظافت نشده ی دانشگاه بیش از پیش نمایان.

نیازی نیست خداوند قدرت شنوایی مرا تا ۵۰۰ متر فاصله بالا ببرد. قدرت درک محدود من کافی است.

 خدا قوت  جوان زحمت کش جارو به دست.

 

راستی این پست هم آنچه می خواستید و پیشنهاد داده بودید و من قبول کردم نشد. به بزرگواری خود مرا خواهید بخشید . مگر نه؟

+ نوشته شده در  84/06/22ساعت 8:58  توسط ناهید  | 

كاسبي پسرش را فرستاد تا راز خوش بختي را از فرزانه ترين انسان جهان بياموزد. پسرك چهل روز در بيابان راه رفت تا سرانجام به قلعه ي زيبايي بر فراز يك كوه رسيد. مرد فرزانه اي كه پسرك مي جست آن جا مي زيست.

اما قهرمان ما به جاي ملاقات با مردي مقدس وارد تالاري شد و جنب و جوش عظيمي را ديد تاجران مي آمدند و مي رفتند مردم در گوشه و كنار صحبت مي كردند گروه موسيقي كوچكي نغمه هاي شيرين مي نواخت و ميزي مملو از لذيذترين غذاهاي بومي آن بخش از جهان آن جا بود. مرد فرزانه با همه صحبت مي كرد و پسرك مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه كند. مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرك گوش داد اما به اوگفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوش بختي را برايش توضيح دهد. به او پيشنهاد كرد نگاهي به گوشه و كنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد بازگردد. سپس يك قاشق چايخوري به پسرك داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: علاوه بر آن مي خواهم از تو خواهشي بكنم. همچنان كه مي گردي اين قاشق را هم در دست بگير و نگذار روغن درون آن بر زمين بريزد.

پسرك شروع به بالا و پائين رفتن از پلكان قصر كرد و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت.

مرد فرزانه پرسيد: فرش هاي ايران تالار غذاخوري ام را ديدي؟ باغي را ديدي كه خلق كردنش براي استاد باغبان ده سال زمان برد؟ متوجه پوست نبشت هاي زيباي كتابخانه ام شدي؟

پسرك شرم زده اعتراف كرد هيچ نديده است. تنها دغدغه ي او اين بود كه روغني كه مرد فرزانه به او سپرده بود نريزد.

مرد فرزانه گفت: پس برگرد و با شگفتي هاي دنياي من آشنا شو. اگر خانه كسي را نبيني نمي تواني به او اعتماد كني.

پسرك قوت قلب گرفت قاشق را برداشت و بار ديگر به اكتشاف قصر پرداخت. اين بار تمامي آثار هنري روي ديوارها و آويخته به سقف را تماشا كرد. باغ ها را ديد. و كوه هاي گرداگردش را . و لطافت گل ها را . و نيز سليقه اي را كه در نهادن هر اثر هنري در جاي خود به كار گرفته شده بود. هنگامي كه نزد مرد فرزانه برگشت هر آن چه را كه ديده بود با تمام جزئيات تعريف كرد.

مرد فرزانه پرسيد: اما آن دو قطره روغن كه به تو سپرده بودم كجايند؟

پسرك به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت كه روغن ريخته است.

فرزانه ترين فرزانگان گفت: پس اين يگانه پندي كه مي توانم به تو بدهم:

راز خوش بختي در اين است كه همه ي شگفتي هاي جهان را بنگري . و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبري.

 

برگرفته از کتاب "کیمیاگر" نوشته ی پائولوی عزیز.

برقرار بمانید

+ نوشته شده در  84/06/15ساعت 11:6  توسط ناهید  | 

با کسب اجازه از foroozan.persianblog.com

می دونی چرا وقتی ميخوای بری تو رويا چشمهات رو ميبندی؟؟؟؟وقتی ميخوای گريه کنی چشمهات رو ميبندی؟؟؟وقتی ميخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو ميبندی؟؟؟؟....

چون قشنگ ترين چيز های اين دنيا قابل ديدن نيست......

+ نوشته شده در  84/06/15ساعت 9:53  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد