تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد


در حوالي بساط شيطان

ديروز
شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.


توي بساطش همه چيز بود
: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.


شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد
. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.


انگار ذهنم را خواند
. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.


جوابش
را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.


از شيطان بدم مي‌آمد
. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.


ساعت‌ها
كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.


با خودم
گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.


به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز
كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.


تمام
راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.


آن وقت
نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.


و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم
. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

 

 

این مطلب از سایت مارشال توسط Mostafamp3@yahoo.com به دستم رسید. از وی سپاسگزارم.

 

+ نوشته شده در  84/07/24ساعت 14:27  توسط ناهید  | 

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد . حكايت اين است :

 

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد .

 شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند )) .

 

مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))

كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )) .

 

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .))

مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .))

 

شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند .

 

 

هرچه فکر کردم یادم نیامد این داستان را کجا خوانده و یادداشت کرده بودم.

به بزرگواری خود خواهید بخشید.

+ نوشته شده در  84/07/16ساعت 10:47  توسط ناهید  | 

- اگر کسی تو را آنطور که تو می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد.

- تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

- هرگز لبخند را ترک نکن. حتی وقتی ناراحتی. چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند هدر نکن.

- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

 

 

+ نوشته شده در  84/07/13ساعت 12:2  توسط ناهید  | 

 

عیوب دیگران را نباید با انگشت کثیف نشان داد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نعمت های خود را بشمار نه محرومیت های خود را

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنچه را میزبان خرج خودنمایی می کند حق ندارد به حساب میهمان نوازی بگذارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه

                            یک روز رسد نشاط ، به اندازه ی دشت

افسانه ی زندگی چنین است عزیز

                           در سایه کوه باید از دشت گذشت

 

+ نوشته شده در  84/07/11ساعت 8:19  توسط ناهید  | 

سرریز دانشجویان ورودی جدید و خانواده هایشان (البته از نوع خانواده دل نگران و دل واپس) مرا به یاد کلاس اولی هایی می اندازد که همراه خانواده به مدرسه می روند و تا داخل صف همراه می شوند و بعد اول مامان و بابا داخل کلاس می شوند بعد بچه اولی ها. و این بچه اولی ها !! هم نفری یک پتو محال است شهرستانی باشند و همراهشان نباشد.

امروز رو ز معارفه است. مراسم معرفی تمام شده و به گروه راهنمائی می شوند. یک معرفی توسط راهنما . خیر مقدم و آرزوی موفقیت. چهره ها همه شاد و هنوز بچه. یکی از اساتید به شیطنت به اتاقم می آید و آهسته می گوید: خانم های دانشجوی چادری را الان شماره بزن . ۶ ماه بعد هم آمار بگیر!!!

پسرها ساده و بی پیرایه. دخترها هم. نمی دانم دانشگاه چه جور جایی است که بعد از گذشت چند ماه قیافه ها به جای پخته تر شدن و شخصیت علمی پیدا کردن، بیشتر تیپیک می شوند.

صورت های پاک و بی آلایش و بی آرایش دختران که طراوت و شادابی دخترانه از آن نور باران است با کدام منطقی بعد از گذشت مدتی به شکلی دیگر و سیاقی دیگر در می آید؟

و پسرها؟

به هرحال خیر مقدم دوستان عزیزم. باشد که در کنار درس و تحصیل درس زندگی هم فرا گیرید. باشد که اساتید محترم در کنار آموختن علم و دانسته های عالمانه ی خود آموخته های تجربی زندگیشان را نیز به شما بیاموزند.

از گذشته ای دور و چه خاطراتی که من نشنیده ام از ایشان.

از آقای دکتر ... که بی هیچ ابایی و شرمزدگی می گفت: وقتی برای تحصیل به انگلستان رفته بود نان و پنیر صبحانه را برای ناهار ظهر نگاه می داشت. و حال فخر علم کشورند ایشان.

از آقای دکتر ... که می گفت: نان و قاتق همراهم می کردند و به دشت به دنبال گوسفندان می فرستادند و چه سختی می کشیدم برای ادامه ی تحصیل از آنجا که زندگی می کردم به روستایی دیگر رفتن و چه سخت تر بود در دانشگاه شاگرد اول بودن و بورس گرفتن و خانواده موافق نبودن و خرج تحصیل نداشتن و ....

و حال فخر علم کشورند ایشان

از خانم دکتر ... که می گقت: در زمان جنگ به چه سختی معیشت و زندگی می گذشت و برنج کوپنی را که هم اکنون کم در آمدترین قشر دانشگاهی تحویل نمی گیرد به انتظار اعلام می نشستیم تا تهیه کرده و گذران کنیم.

و حال فخر علم کشورند ایشان.

از آقای دکتر ... که می گفت: کار می کرد و خرج تحصیل در می آورد. و چقدر بوی فقر برایش آشنا بود.

و حال فخر علم کشورند ایشان.

و آن عزیز محترمی که تعریف می کرد: در دانشگاهی که درس می خواند کارگری می کرد و  بیل می زد و بعد از اتمام درس تا به جایی ارتقا پیدا کرد که ...

و همه فخر علم و دانش اند.

و این بچه های امروز. می دانم پدر و مادر چقدر سختی کشیده و خواهند کشید تا اینان به راحتی طی طریق کنند و ادامه دهند و درس بخوانند. و چه قدر زیر بار قسط و وام فرو می رود پدری تا خرج رفت و آمد و هزینه های فرزندش را تقبل کند و فرزند....

من خود در جریان تلاش مستمر و خستگی ناپذیر پدری هستم که حاضر است غیر از اضافه کاری اداره جای دیگری هم کار پیدا کند و گذران زندگی و تحصیل فرزندان را به نحو مطلوب تری پیش ببرد.

خسته نباشید پدران و مادران زحمت کش. دست مریزاد. خداوند اجر زحماتتان را با قبولی فرزند به جانتان شیرین کرد. تا این شیرینی را فرزندانتان چگونه شیرین تر و یا تلخ تر گردانند.

خیر مقدم پدران و مادران زحمت کش.

+ نوشته شده در  84/07/05ساعت 14:35  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد