تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد

من امروز گوشه ای از بهشت را به چشم دیدم.

 

این بار باید به خودم بگویم:

جور دیگر باید دید.

 

بعد ازظهر است. ساعت حدودای ۳:۱۵ و من عجله که به کلاس برسم.

چند باری این دوچرخه ی دو نفره را در حین حرکت در مسیر های مختلف دانشکده خودمان و دانشکده ادبیات دیده ام. دو نفر دانشجو گاهی با کوله پوشتی و  در حال رکاب زدن.

برایم همیشه جالب بوده است که اینها حتما" باید با هم باشند در همه جا. تا این دوچرخه به راه بیافتد. بعد هم باید کلاس هایشان هم حتما" یک جور باشد. ساعات مختلف حضورشان هم باید حتما" با همدیگر برنامه ریزی شود. هرجا می روند باید با هم باشند. حتی آمفی تاتر یا تریا یا بیرون از دانشکده و دانشگاه و مسیر خیابان های شهر.

سخت نیست؟

کلی برنامه ریزی می طلبد این دوچرخه ی دونفره . اگر همسر باشید باید هرجا می روید (منظورم تحصیل یا کار است و بس) شرایطی مثل هم داشته باشید. اگر برادر هستید باید هر دو یک رشته باشید و یک نوع کلاس و زمان بندی مشترک کلاسی.

می دانید فکر کنید با همسر و یا برادر یا خواهرتان همچین دوچرخه ای دارید و می خواهید با یکدیگر از ان استفاده کنید. هر روز.

سخت نیست؟

هر وقت بیرون از کلاس و محیط کار می خواهید بروید محال است دیگری با شما نباشد!!!! این گونه نیست؟

دوباره از جلوی من رد می شوند و من لبخندی می زنم. خیلی خوشم می آید از این همراهان همیشگی.

ولی

باورم نمی شود.

اشتباه می کنم.

نفر عقب!!

نه . من خطا کرده ام. بر حسب اتفاق این جوری دیده ام.

شاید نتوانید تصور کنید من چه دیده ام؟

نفر عقب که همچون یاور رکاب زن جلوی اش رکاب می زند و حرف می زند با جلویی، روشن دل!! است.

 

کلاس طراحی. جلوی واحد فرهنگی دانشگاه.

دوچرخه ی دو نفره ای به یکی از ستون ها قفل شده.

داخل می شوم . هنوز مبهوتم. دو دوست نه. دو یاور همیشگی کنار هم . دیگری زیر بازوی دوستش را چه صمیمانه گرفته.

عصای سفیدی زیر بغل.

می اندیشم این راه حل به فکر کدامیک از ایشان رسیده؟

چقدر ارج می طلبد این یاوری.  و جز خداوند چه کسی خواهد توانست پاسخ این ایثار را به رکاب زن جلویی که راه را می نماید ارزانی دارد.

خسته نباشند پاهایی را که این گونه به مساعدت بر می خیزند.

چه بعد از ظهر خوبی. آسمان چقدر قشنگ می خندد. دلم چقدر آرام و سبک بار است.

حتی ابرهای سیاه و گرفته ی آسمون هم می دانم پر از شادی شده اند.

اینجا بهشت است. جایی که پاهای رکاب زن همچنان با شادی و خنده از جلوی من رد می شوند و می روند.

اینجا بهشت است.

و من امروز گوشه ای از بهشت را به چشم دیدم.

جای همگی خالی.

 

+ نوشته شده در  84/08/24ساعت 8:23  توسط ناهید  | 

 

پنج شنبه است. و من تعطيل.

ساعت15: 12 مي شود و خوشحال از به صدا در آمدن زنگ. مي دوم مثل هميشه با خنده و شيطنت در را باز مي كنم به استقبال.

اخمهايش تو هم است. نه سلام و عليكي . نه سوال هميشگي. مامان چي بخورم؟

او مي گويد: مامان من ديگه اين مدرسه نمي رم.

 

من مي پرسم: چرا باز چي شده؟

اشكها كنار چشمهايش حلقه زده.

او: امروز معلم ورزشمون منو كتك زد.

 

مي گويد ورزش و مرا مي برد به عالم كودكانه ي خودش. زنگ ورزش در طول يك هفته تحصيل تنها زنگ نشاط و شادي و علاقه مندي اوست. حتي براي اين روز تدارك چاشت خاصي را مي بيند. لباس ورزشش را حتما" بايد تميز بپوشد. محال است دير از خواب بر خيزد. و حالا "گله" آنهم از اين عاشق ورزش و زنگ ورزش ؟ مگر مي شود؟

 

به آشپزخانه دنبال من كه به راحتي عبور كرده ام و به دنبال كارهايم برگشته ام مي آيد.

من: چي شده؟

و مي بينم دارد گريه مي كند.

محال است. او كم گريه مي كند. وقتي گريه اش را ديده ام كه دلش شكسته. خداي من مگر دلش شكسته؟

 

من: چي شده پسرم؟ تعريف كن داري ديوونم مي كني.

او : امروز زنگ ورزش هنوز آقامون نيومده بود من رفتم تو اون سالن كه نزديك اتاق وسايل ورزش است تا لباسم را بردارم.

وقتي برگشتم آقاي ورزش پرسيد : كي وسايل بازي رو از تو كمد برداشته. كي رفته تو اتاق وسايل؟

و چند تا از بچه ها به من اشاره كردن كه آقا كار ... است.

و من هنوز نمي دانستم از چي حرف مي زنن. كه يك دفعه آقاي ورزش با عصبانيت گوشم را گرفت و زد تو صورتم و بعد با پاش به پشتم !! ؟؟ لگد زد و من و از روي پله هاي اتاق پرت كرد روي كاشي ها.

هق هق گريه اش حرفش را نگاه مي دارد.

در آغوشش مي گيرم. صداي ضربان قلبش كه به شدت از صداي گريه اش بلند تر شده ديوانه ام كرده.

من : چرا پسرم؟ مگه تو اين كارو كرده بودي ؟ ( ديوانه . احمق.  اگر او هم كرده باشد جواب كار زشتش به اين صورت و اين تنبيه بايد باشد؟ اين هم سوال بود كردم؟)

 

او : نه مامان خوب كه آقاي ورزرش من و داشت كتك مي زد چن تا از بچه ها گفتن كه نه آقا او نكرده. كار ... است.

در همان موقع آقا مرا هول داده روي نيمكت نشستم. وقتي كه بچه ها اين جوري گفتن اون پسره رو آورد و هولش داد سمت من كه خورد به من و كنارم نشست.

 

بعد هم به من گفت : حتي اگه تو نكرده باشي قيافه ات مي خوره كه روزاي قبل تو در كمد رو باز كرده باشي و وسايل رو آورده باشي بيرون!!!!!!!!!!!.

 

مامان « اون به من دروغي تهمت زد »

(ومن براي اولين بار از زبان اين پسر 9-10 ساله ام كلمه تهمت را شنيدم. و او چه خوب اولين استفاده ي اين كلمه را درست در جاي مناسب به كار برده بود. دستور زبانش عالي بود. اما چقدر حيف كه اين كلمه را زماني ياد گرفت كه تنبيهي اين چنين سخت بر او وارد شده بود.

 

هنوز گريه مي كند و من آرام آرام نوازشش مي كنم: بعد چي شد پسرم؟

او : هيچ چي آقاي ورزش به ما دو تا گفت كه صورت هم و ببوسيم ؟؟؟؟ و از هم معذرت بخواهيم؟؟؟؟؟

(اين دو تا چرا . عذر خواهي اگر هزار بار هم توسط آن پسر انجام شده باشد كه صدمه ي روحي پسر 9 ساله ي مرا جبران نمي كند. مگر بايد دوستش از او بابت كتك زدن ، كشيدن گوش، لگد زدن و پرت كردن معلم عذر خواهي كند؟

 

او: تازه مامان بعدا به من هي مي گفت چرا نشستي گريه مي كني و نمي آي با بچه ها كار كني؟؟

 

ديگر طاقتي برايم نمانده. پنج شنبه است . به كي زنگ بزنم. زنگ هم بزنم و يا بروم مدرسه اش چي بگويم. آيا با كسي با فرزندان 9 ساله اين گونه برخورد مي كند بايد حرف زد؟

راستي من معلم نيستم . اما به فكر كدام يك از شما نرسيده كه تنبيه بچه اي كه حتي بي اجازه و به شيطنت دست به وسايل كار ورزش معلم خود برده اين است كه او را از بازي و ورزش در آن ساعت محروم كنند؟

 

اگر جز اين فكر كرده باشيد حتما" معلم ورزش كلاس چهارم پسر 9 ساله ي من خواهيد بود.

 

هنوز زخم دل شکسته .. التیام نیافته. امروز شنبه است. علاقه ای به رفتن مدرسه ندارد. بالش شکسته. دلش هم. دل من هم شکسته.

 

؟

 

+ نوشته شده در  84/08/21ساعت 8:1  توسط ناهید  | 

 

آسمان

بی ترانه مانده است

پیش از این

زیر گنبد کبود

رودی از پرنده بود

 

 

اول که می خواندم این را فقط از موسیقی شعر و نگارش آن خوشم آمد. اما بعد که نوشتمش یک دفعه :

موجی از پرستوهای مهاجر و قیل و قالشان دلم را برد.

موجی از کلاغ ها و سرو صدایشان و قار قارشان (غار غارشان!!)

دسته دسته سارهایی که از سرو کول ابرها بالا می روند و با نور خورشید قایم باشک بازی می کنند

فوج فوج نغمه خوانهای همیشگی .

و آسمان الان چقدر ساکت و آرام است

ابرها تنهای تنها مانده اند. کسی  در نور خورشید بال هایش را نمی تکاند.

دلم برای یک لحظه شنیدن ترانه ها تنگ شده است. شما چی؟

+ نوشته شده در  84/08/16ساعت 10:37  توسط ناهید  | 

 

برادرانه بیا قسمت کنیم،

رقیب

"" جهان "" و هرچه در او هست از تو

""  یار ""  از من

 

+ نوشته شده در  84/08/15ساعت 9:1  توسط ناهید  | 

بی خودی دلم گرفته.

بی خودی می خواهم خودم را ناراحت نشان ندهم.

حس دوری و ندیدنت حسابی دیوانه ام کرده.

مرثیه خوانی می کنم امروز.

بگذار تک تک واژه ها از پریشانی و به هم ریختگی نوشته هایم فرار کنند. کجا دارند بروند؟. دوباره بر میگردند روی همین صفحه. فقط کمی بی نظم تر می نشینند سر جایشان. خوب بنشینند. من که ناراحت باشم برایم فرق نمی کند چطوری ردیف می شوند این واژه های  نافرمان.

من که ناراحت باشم فرق نمی کند هوای امروز سرد باشد یا گرم. دلچسب باشد یا نه. حتی پیاده روی صبحم را به بیهودگی و پرحرفی با دوستان و همکاران معاوضه كردم. به نظرم كلي هم بهتر شد. گاهي خودم نباشم و خواسته ي خودم.

قهر کرده ام انگار با خودم

امروز بوی علف های بیابان پردیس دلم را نبرد. ضعف یک ذره بوی زردونه ها بودم و ندیدم.

امروز دلم به سیری به مسیر خلوت پشت پردیس ننگریست. اون آقای کلاه به سر را ندیدم. و آقای "ط" را که با کاپشن به خود پیچانده اش (مگر هوا سرد بود؟) شروع ورزش صبح را به من یاد آور شده بود.

مرثیه خوان شده ام.

 نمی گریم. سختم است. بی جهت چهره ام را شاد و راحت نشان می دهم. چه فریبی می خورند اینان که مرا می بینند. عجب نیرنگی است این صورتک . دانه ها ی دلم را که نمی بینند!! جای تعجب ندارد.

نیستی و من عجیب دل تنگ . وقتی هم که هستی دل تنگم. این دیگر چه جورش است؟

یک عالم کار دارم و بي جهت مشغولم. كلاس بعد از ظهر را چه جوري سر كنم؟ و بعدش را . و بعدترش را . فردا را و فرداترش را.

اصلا" زمان را چه جوري به هم ببافم و تمامش كنم. چقدر زمان زياد شده. چقدر وقتم اضافه مي آيد. تو كه نيستي وقتم هم زياد مي شود. براي همين هم مي گويند انتظار چيز بدي است. از بس آدم توي انتظار وقت اضافه دارد كه تمام نمي شود. صبح كلي پا بر مي دارد تا به ظهر برسد و ظهر كلي خودش را تكه پاره مي كند كه به عصر برسد. و عصر عجب مصيبتي مي خورد تا به شب وصل شود. و شب. تمامي ندارد.

يك تكه آسمان را دزديده ام. مانده بودم كجا قايمش كنم كه كسي نبيند. آبرويم مي رفت آن وقت. اين ها كه به همه چيز و همه كاري خود را دخالت مي دهند. موي دماغند اينان. داخل جا عينكي ام گذاشتمش. گفتم حداقل كسي به عينك من كار ندارد. بيكارند مگر بيايند به اين يكي دست بزنند. چه جاي خوبي. ! يادم باشد هر وقت باز دلم گرفت بيايم دلم را نيز اينجا قايمش كنم. كسي سراغش را نمي گيرد. جز خودم كه هرروز به آن محتاجم.

يادم باشد هر وقت آمدي تو را هم داخل جعبه ي عينكم قايم كنم. حسود كم نيست. نكند تو را براي خودشان بر دارند. تا الان هم كه كم نصيبشان نشده اي.

 هنوز وقت دارم . كلاس ساعت ۳ شروع مي شود. راس اذان مغرب تو دل ماه رمضون هم تمام مي شود. خدا كند امروز را زودتر تمام كند. اصلا" من كه تمرين نكرده ام. چرا يك  لامپ كشيده ام. اسمش را گذاشته ام روشناي مطلق. كلي هم كج و كوله . حالا ايراد نگيرند اين خانم استاد . بقيه اش با من كه چطور جريان برق رو بايد به اين طرح روي نقاشي وصل كنم.

نيستي كه ببيني چه پريشانم امروز.

بروم.

 

 

+ نوشته شده در  84/08/08ساعت 13:2  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد