دیروز یکشنبه وقتی وارد کلاس طراحی شدم با خرت و پرت و وسایل بچه ها بدون حضور خودشان روبرو شدم. از کلاس آمدم بیرون . این واحد فرهنگی عین خونه های دوبلکس است. از طبقه ی بالا به پائین مشرف می باشد. نگاهی انداختم به پائین. این تالار کوچک طبقه پائین هر از چند نمایشگاهی می شود مختلف . گاهی علمی. گاهی هنری و گاهی ..
نمایشگاه عکس بود و بچه ها و مربی رفته بودن آنجا. آمدم کیفم را بردارم و بروم پائین (خوب کسی تو اتاق نباشد درست نیست کیفت را بگذاری و بروی) دیدم کیف خانم شاهین مربی عزیز نیز هست. با عجله آمدم بردارم پشیمان شدم (حالا اینجا را داشته باشید بعد تعریف کنم چه خوب شد برنداشتم)
نمایشگاه عکسی که اعلام شده بود فقط دو نفر خبره ی عکاسی در آن شرکت کرده بودند. آقای اورانوس بخت و آقای حسینی فر.
آقای اورانوس بخت در بیشتر عکس هایش از مناظر طبیعت استفاده برده بود. عجب دنیای رنگ در این تصاویر غلغله می کرد. زیبایی خاصی داشت این رنگ ها و مناظر. ترکیبی خاص در هنر عکاسی به کار برده بود. مثلا" قسمتی از تصویر صاف و بی خدشه و بخشی دیگر درست عین حرکت ماشین به سرعت و عکس گرفتن سریع که محو می شود بخشهایی از تصویر یک عکس حالت محو داشت. بسیار خبره بودند ایشان. اما
آقای حسینی فر.
نمی دانم ایشان که هستند؟ دانشجو؟ احتمالا". بعدی و عمقی داشت تصاویر ایشان که مرا در خود فرو برد. یک تصور فقط دو خط عمود بر هم (احتمالا" سیم های برق) و در آنسوی دورتر آسمان دود و مه گرفته و ابرآلود فقط یک پرنده ی کوچک دور. خیلی دور. هیچ چیز دیگری نداشت.
در تصویری دیگر که عنوانی نگذاشته بودندش. آبی که بر روی آسفالت یا زمین بود. افرادی (احتمالا" در مراسم سوگواری و تعزیه تهیه شده بود) تصاویرشان بر این آب افتاده. شخصی پای بر اب گذاشته قسمتی از شلوار و کفشش و تصویری هم از همین قسمت روی آب. و سایه های افرادی که در جلوی عکاس سایه شان بر روی آب و بر روی تصویر منعکس شده دیگر افراد افتاده بود.
گیج شده اید؟
خوب گناه من نیست. این راحت ترین و ساده ترین شکل تشریح عکس بود.
خیال واقعیت و انعکاس. اسمی بود که رویش گذاشتم و چه زیبا بود این تصویر.
و آخرین تصویری که تیری بود بر جگر احساسم
یک درب نیمه باز
یک کلید روی درب
چند نفر (احتمالا" کودک و زیر سن نوجوان) آن طرف در محو ولی قابل لمس و دیدن.
درب انگار می خواست زودتر بسته شود. و آنچه درونش است را نشان ندهد. حتی به اندک زمانی تلاش کردم جلوی بسته شدن درب را بگیرم!!
جلوی قفل کردنش را نیز.!!
و در باز ماند و دیدم.
بی حرکت مسخ شده بودم
برگشتم به عنوان عکس. نداشت. مکان اما داشت
آسایشگاه معلولین ذهنی .....
دلم گرفت. ما چه چیز را قفل می کنیم.
کلید بر روی درب کدام ذهن می بندیم.
کدام یک از ما ذهن سالم داریم. کدام یک از ما سالم می اندیشیم. پاکیم. پاک پاک؟
کلیدی بیاورید در بروی من هم ببندید.
ذهن من هم معلول است.
به تازگی با آنچه درک می کنم و دوستان خوبم در درک کردن آن کمک می کنند معلول تر شده ام.
کلید بیاورید.
قفل کنید.
ببندید.
------
در حاشیه: همه ی کلاس ها تصاویرشان عین فیلم های امریکایی در قسمت نگهبانی قابل دیدن است. فکر کنید من با همان عجله می رفتم کیف را بر می داشتم و ..!)
کاش درکم از سزار در حد این دنیای کوچک مجازی نبود.
می دانید؟ گاهی وقتی مرگی از نزدیکان و فامیل و دوستان را به سوگواری می نشینیم و اشک می ریزیم حسی داریم حسی از جنس خون. از جنس سالها شناخت. از جنس سالها دیدن. سالها حرف زدن سالها بودن با ایشان.
اما سزار؟
من به اختیار خودم با کسی فامیل نشده ام. به اختیار خودم خون رگهای آنان در رگهای من جاری نشده است. به اختیار خودم گاه دوست یا آشنا نشده ام. اتفاق و گذر و وصل و دیدار و و و و ما را به هم رسانده است. بیشترش دست نسل من بوده تا خودمن.
اما سزار؟
من به اختیار خودم به سویش رفتم. خواندمش . ادامه دادمش. مرورش کردم. بویش کردم. بوی لطف می داد. یک عالمه هنر در قلمش موج می زد. و من ؟ عاشق قلم به دستانی هستم که بیداد می کنند در نگارش و سخن. و او بیداد می کرد. من به اختیار خودم انتخابش کردم. امپراطوری اش را حرمت گذاردم. رعیتش شدم. راستی حسین عزیز فکر می کنی مرا به رعیتی پذیرفته بود؟
من به اختیار خودم اندوهگینم. کسی از من طلب غم نکرده. کسی از من مصیبت زدگی نخواسته. کسی از من انتظار گریه و اندوهگین شدن و غمزده بودن ندارد
من به اختیار خودم سیاه می پوشم. و بی آنکه حتی نزدیکان من بدانند و شنیده باشند و غصه بخورند و اندوهگین شوند و سیاه بپوشند و حتی از درد من باخبر شوند در کنارشان راه می روم. می خندم و غصه ها را در دل خود فرو می بلعم. کاش سزار را دیده بودم.کاش.
اما سزار؟
من اینجا بس دلم تنگ است
به هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان آیا
به هر جایی
"همین رنگ است"؟
سلام دانی. سلام عزیز من و بهار و سلام همه .
بهارم بگذار بداند گنجینه ای داشته ای و من الان در حسرت یک لحظه دیدن این در درخشنده دست و پا می زنم. بهار خوبم. به هر جا سر می زنم وابستگی به دانی دارد. دیوانگی ام عجیب مرا در خود گرفته. حس می کنم گمشده در مه همان دانی است حتی تو را که می خوانم احساس می کنم دانی هستی. مسافر کویر را. شهرزاد و شهریار. را.؟ راستی بهار این کوچولوهای بهشتی را نگفتی؟. سزار پدر بود؟
آخ
بهار
چرا رهایم نمی کند این غم. چرا؟
راستی دانی
آسمان آنجا همین رنگ است؟
پیامبرم. بگو رها کند این غم جان مسکینم.
امپراطور ژولیس سزار در
تاریخ 20 / 9 / 138۴یکشنبه
ساعت ۳۰/۲۳ تاج گذاری
نمود و برای همیشه به
سرزمین آبهای همیشه آبی
پیوست .
دانی ! شهید شد . دانی عزیز رفت !
--------
با ارزش ترين كامنتي كه از ابتداي ايجاد وب تا به الان دريافت كردم كامنت شهيد داني عزيز بود.
(داني كاش باز هم مطلب آخرم را مي خواندي و نظر مي دادي. كاش؟)
سلام ناهیدم ! ( این روزها چقدر از سلام کردن لذت میبرم و آنانی که مرا سلام میگویند مهر آمیز ترین احساس را بر جان زخمیم می نشانند ) :
کو تا پنجشنبه ؟ کو تا ساعت 5 عصر چهارشنبه که باید بروم روی تخت بخوابم و تا صبح با خود هزار بار پرواز خاطراتم را مرور کنم ..مرور کنم ...دوره گردی در یادها ...پرسه زدن در گذشته ای که خود ساختم و حال باید به نقد و یا ستایشش بنشینم ...زمان زیادی باقی است نه ؟
با خودم عهد کرده ام که هرگز هیچ سلامی را بی پاسخ نگدارم ...نمیدانی چقدر پشیمانم از هنگامه ای که کسانی به من گفتند سلام و من نشنیدم و یا شنیدم و خودم را نشنیدن زدم ...توی خیابان که راه می روم به هر که از کنارم میگذرد میگویم : سلام و لبخند میزنم ...بگذار بگویند که دیوانه بود این مرد ...دیگر چه فرقی دارد ...مهم این است که من با همه آدمها حس نزدیکی دارم و میخواهم سلامشان بگویم ...بی هیچ توقعی از پاسخی هر چند خرد و کوچک ...گذشت زمان توقع ...گذشت فصل احتیاطهای محافظه کارانه ...آنچه باقی است دلی از مردی است که گاه در خلوت و سکوت خود هم به کسانی که نمی بیند ولی حضورشان را باور دارد سلام میکند ...
سلام ...سلام...سلام...
ناهیدم !
دلتنگی را میدانی ؟ دلواپسی را چه ؟ انتظاری برای رفتن و یا آمدن...
ناهیدم !
در کتاب شعرهایم هر چه میگردم تا کلمه ای و جمله ای را بیابم که کمی به حال من نزدیک باشد نمی یابم ...برای همین حس تنهائی خوف ناکی مرا در بر می گیرد ...نکند هیچ کس مرا نفهمد ...نکند من گنگ تر از آنم که به فهم بشری در آیم ...
تنهائی درد مشترک همه آدمها نیست ؟ ها ناهید ؟!
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن این تابلو، دچار مشکل بزرگی شد، می بایست نیکی را به شکل عیسا و بدی را به شکل یهودا - یکی از یاران عیسا که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند- تصویر می کرد. کار را نیمه رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبا" تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست تا او را به کلیسا بیاورند. چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن ازاو نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود. چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلا" دیده ام!
داوینچی شگفت زده پرسید: چه موقع؟
- سه سال قبل، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر از رویایی داشتم، و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسا بشوم.
امپرواطور سرزمين هاي آبي سزار عزيز:
در سرزمين تو مردم ازادند. تو خودت فرمان داده اي. و من رعيتي ناچيز از اين فرمان بهره برده و پستي از پستهاي تو را بي كم و كاست اينجا آوردم. حيف است اين نوشته ها در اين مكان بي ارزش و حقير اما:
پاي ملخي سوي سليمان بردن
سهل است وليكن هنر است از موري.
امروز میخواهم کمی از فضای این سرزمین دور شوم ..میخواهم با لحن خودم و خاطراتی که در دلم سنگینی میکند حرف بزنم ...شاید خوشتان نیاید ...شاید مرا باز متهم کنید ...اما مهم نیست ...میخواهم امروز بدون تاج و تخت باشم ...و برای دل خودم حرف بزنم ..مگر اشکالی دارد ؟
اگر قرار باشد اتفاقی برایم بیافتد خوب می افتد ...مگر یادم رفته ...خیلی باید بی معرفت باشم که قول حسن مسجدی را فراموش کنم : قضا و قدر جبری است ...اختیاری در کار نیست که آدم اگر مختار بود که اینجا وسط جهنم دنبال بهشت رژه نمیرفت ...خودش خواسته که اینجوری باشه پس تو بی خودی شلنگ تخته نیانداز که جوری دیگر شود که نمیشود ...خوب نمیشود دیگر !!!
راست میگفت این حسن مسجدی نامرد ...! تقدیر اون این جوری بود که توی شناسائی وسط کلی برادران عراقی با یه مشت دیوونه مثل خودش کلاغ پر بازی کنند ...( چشمهار را می بستیم و اسم همدیگر را می آوردیم و بعد برای کسانی انگشتانم به اوج می رفت و برای دیگرانی همان جا روی زمین جاخوش میکرد ) و بعد به اسم خودش که برسد جرزنی کند و بگوید پر و بچه های دیگه هم برای دل خوشیش انگشت هوا کنند و آخرش هم توی اون گروه فقط حسن مسجدی بود که وقتی از روی خاک ریز پا شد تا برود دست به آب گلوله سیمینوف پیشانی اش را بوسید و شد شهید سوم خانواده اش در روستای قوتور سوئی مشگین شهر و راحت شد و رفت و عاقبت به خیر شد
و من ماندم با یک سرزمین بی در و پیکر و یک عنوان شاهانه ( امپراطور ژولیس سزار ) و هزار دغذغه و راه نرفته و زخم روی زخم و گلوی بسته ...باورت میشود داش حسن ! برای اینکه این نوشته را سرو سامان بدهم کلی با خودم کلنجار رفتم ..البته از دیروز هوائی ام... به قول خودت باد عرفان خرکی توی کله گچی من طوفان کرده ...رفتم به استقبال رفقای غریب و خوشبخت ( مگر میشود آدم هم غریب باشد هم خوشبخت ؟ چرا نمیشود آنان اینگونه اند ...مگر ما که فقط غریبیم و بدبخت طوری شده ؟ ) و امروز صبح که از خواب برخاستم بغض در گلویم مانده بود ...رفتم توبره عاشقانه ام را باز کردم و مشت مشت خاک خاطرات تو و دیگران را بوسیدم و بوئیدم ...خودمانیم این تربت اهل قبور خوش بخت چه صفائی دارد ...اما این هائی که مینویسم چیزهائی نیست که به آنها فکر کرده بودم همه اشان را از یاد بردم و اینک دارم فی البداهه یادهای گذشته ام را خط خطی میکنم .
..قصد کرده یودم که دیگر این جور نباشم و این جوری ننویسم ...اما نشد ..نمیشود ...از سنگ که نیستم ... آدمم ...نمیدانم چرا از من و امثال من این همه توقع دارد این امت و ملت و صاحبانش ...آن روزها که ما دلاوران و قهرمانان همه ادوار تاریخ کشور مان بودیم و باید جای خالی همه بزدلیها و ترسها و خیانتها و دو روئیها و نامردیهای پدران و اجدادمان را پر میکریم ...بار سنگینی بود اما بلند شد از روی زمین ...با تو ...با رضا اجدادی ...با پوریا منتظر ...با محمود رامتین ...با حاج حسین ...با ....و امروز هم باید تاب بیاوریم این همه خیانت و سقوط و بی رحمی را واعتراض هم که بکنیم ما را به یاد نسلهای قبل میاندازند که چه مردان و زنان بی بوته و نا شکیبائی بودند و این نسل جدید هم که قربانش بروم از ریشه خام و کسالت آور است ...خوب شد که هیچ مسولیتی به گردن این ناز پروردگان نیانداخته اند که در آن صورت روی همه گذشتگان نامرد ما را سفید میکردند ...
( همین چند ماه پیش که آمریکایئها آمدند بغل گوشمان اینان کلی ذوق کردند که بلاخره ناجیان پیدایشان شد ...آمده اند تا ما را رها کنند از این قرون وسطی وطنی ... ببخش که این را میگویم ...میدانم که رگ غیرتت بیرون میزند اما با گوشهای خودم از یکی از دختران همین نسل شنیدم که با لبخند ملیح و دلبرانه اش می گفت : منکه چیزی ندارم فدای این آمریکائیها کنم تنها همین بدن را دارم که نثار سربازان خسته اشان کنم تا خستگی این راه دور کمی از تنشان دور شود ...و ثابت کنیم که ما ملت بی نمکی نیستیم و قدر محبت آنها را میدانیم ...!!!...نمک ؟!!!... ) پس باز ان نسل سوخته و آویزان ماست که باید جور قبلیها و بعدیها را هم بکشد ...نمیدانم صد سال دیگر در باره ما چه خواهند گفت : یه مشت دیوونه زنجیری که به هوای شعارهای الکی خودشو به آتیش کشید و خودسوزی و خود زنی کرد !!!
نمیدانم ...نمیدانم ...شاید باید پشیمان شوم ...باید هعر چه زودتر خودم را از این لاک خود ساخته بیرون بکشم تا دیر نشده از خودم و از جسمم که با تصمیمات روح و روان خل و چلم امروز به این روز افتاده از مردم شریف و زنده و آگاه و دانشمند از مسولین محترم و بزگواری که جز به خیر ما به هیچ چیز دیگری قادر به فکر کردن نیستند ...استغفار کنم ... و بگویم : ببخشید ...معذرت میخواهم که من و رفقایم در آن هشت سال با جان و تنمان از شما حفاظت کردیم و باعث شدیم آزادی و دومکراسی شما به تاخیر بیافتد ...اصلا بیائید جلوی پای سربازان آمریکائی ما را سر ببیرید و قربانی کنید که خدای نا کرده چشم زخمی به این سربازان نخورد ...چه سربازان خوشبختی !!! هنوز کار نکرده این همه خواستار دارند ...
و حالا ما برای شما شده ایم دمل ...شده ایم بار اضافه ...تف بالای سر ...ببخشید که شما را در شرایطی قرار داده ایم که نمیدانید با ما چه کنید ...به چشمهای شما که نگاه میکنم در لابلای حرفها و تعارفات قشنگتان چه حس دشمنی و کینه ای را حس میکنم ...حسی که به من میگوید : چرا نمی روی ...چرا تمام نمیشوی ...خسته شدیم از بس تو را دیدیم ...افسرده شدیم از دیدن شما ...شما ما را به روزهائی میبری که مدتهاست فراموششان کرده ایم ...بروید خبر مرگتان ...همان آن دنیا اجر و پاداشتان را بگیرید ...با ما چکار دارید ...!
ماه پیش حالم خراب شد ...این گاز لعنتی زده بود ریه های زخمیم را آش و لاش کرده بود ...برای چند روز بردنم آسایشگاه نیاوران ( وقتی امیدی هست مرا می برند بیمارستان ساسان ولی زمانی که کار بیخ پیدا میکند راهی نیاوران میشوم به بهانه اینکه آنجا هوای بهتری دارد و روحیه میگیریم ...هنوز هم به ما دروغ میگویند ...حتی در باره این بیماری ...نمیدانم روی پیشانی ما چه نوشته که با ما اینگونه برخورد میشود ...)... از طرف یک دبیرستان دانش آموزانی آمده بودند برای عیادت و تور خارج از مدرسه ...هم من و هم رفقا این بازدید ها برایمان غذاب آورتر از تحمل حمله گاز به تن فرسوده امان است ...اما مجبور بودیم ...باید لبخند می زدیم و روی خوش نشان میدادیم ...رییس مدرسه اشان وسط اتاق نطقش گرفت و شروع کرد در رثای قهرمانان ( منظورش ماها بودیم !!!...) داد سخن دادن ...مثل همیشه مضحک و مبتذل و تاسف بار و ما هم مثل همیشه این حرفهای دغل دروغ ابلهانه را شنیدیم و خودمان را زدیم به کوچه علی چپ که بله حق با شماست و ما را بیش از این شرمنده الطاف ملکوانه خود نفرمائید !...پسری که کنار تخت من ایستاده بود آرام بیخ گوش رفقیش زمزمه کرد : به من چه ؟ به تو چه ؟ به ما چه ؟ مگه ما گفتیم اینها بروند که حالا ما باید جورشان را بکشیم ...!!! ( البته چهار تا فوش آب دار هم مرحمت فرمودند تا سخن ریس مدرسه در وصف ما کامل تر باشد )
او راست می گفت ...به این نتیجه رسیده ام که همه راست میگویند و دروغ اصلا معنی ندارد ...فقط این وسط یک دوره تاریخی هشت ساله وجود دارد که شده کابوس یک ملت و یک کشور ...همین !
اینجا همه چیز بر مدار هشت ساله میگذرد ..هشت سال دست و پا زدن یک نسل برای باز یافتن هویت و معنای وجودی خود که فرجامش شد صعود رفقائی به کوه قاف خدایان و صعود دوستانی به تپه های خاکی و زهواره در رفته شهرت و پول و مقام و مدارج متعالی و بعد سقوط بازمندگانی از قافله... که هویت باز یافته را میخواهند با چنگ و دندان حراست کنند ...هشت سال سازندگی و این همه سد و کارخانه و رشد اقتصادی از ما بهتران ...هشت سال اصلاحات که مصلحان بزرگ دست به اطلاح ساختار خود و نزدیکانشان زدند ...و اینک در آستانه هشت سال عدالتیم ...نمیدانم چرا هر کاری میکنم نه سازنده میشوم و نه مصلح و نه عادل ..من میخواهم که با خودم و امپراطوریم و سرزمینم تنها باشم ...اما نمیشود ...باز این خاطرات کهنه و غبار گرفته به سراغم می آید و میشود اینی که الان هستم ...آدمی که از هیچکس طلبکار نیست بابت هیچ چیز ...من فقط از خودم طلبکارم ...من به عشق بدهکارم ...این جسم درب داغون را هم که بدهم معلوم نیست تصفیه حساب بشویم ...چند پیش در هیت رزمندگان رفیقی که مثل خودم انشاء الله سال آینده سفره هفت سین را جائی دیگر پهن خواهیم کرد می گفت : میترسم ...آنجا برویم و رفقای رند یقه امان را بگیرند و هزار سرکوفت بارمان کنند که چرا این شدید و آن نشدید ...یعنی آن جا هم راحت نخواهیم بود ؟
بعید نیست ...هیچ چیز بعید نیست ...ما که کلا از اولش مغضوب بودیم و این انگ اضافه بودن بر پیشانیمان بود ...آن جا هم شاید زیادی باشیم و مجبورمان کنند درست مثل این جا به غلط کردن بیافتیم ...
محمد سوهانی که پارسال کوله بارش را بست و رفت یه شب افتاده بود به یقه گیری ( عادت داشت ...به قول حاج حسین از رحم مادر موجی بود !!! ) رنگش پریده و عصبانی در حالی که طبق معمول انگشت سبابه اش را در هوا تکان میداد گوشه کت حاج محمود کریمی را گرفته بود و وسط صحن شاهزاده علی اکبر چیزر داد میکشید : محمود ...محمود ...واسه چی حرف نمیزنی ...چرا نمیگی به این جماعت که بابا یه روزگاری همین برو بچه های شهید که اینجا مزار دارند اگه تو روضه علی اکبر گریه میکردند بعدش پا میشدن میزدن به خط و عین آقام ...جوون بنی هاشم... برقه برقه بر میگشتند ...حرف نبود ...گریه خالی نیود ...پشتش عمل بود ...به این مردم و خصوصا به این جوونا بگو که گریه و ماتم خشک و خالی خریداری نداره ...بگو...مجمود ...اگه نگی تو مسولی ...اینا که پا میشن لخت سینه میزنند و حسین حسین گویان هروله میکنند ...باید توی کوچه و خیابان هم به وقتش هروله کنند ...
حاج حسین دهن محمد رو گرفت و کشیدش کنار و بهش گفت : عمو محمد ...مثل اینکه تو حالیت نیست ...محمود کریمی کلی به خودش زور زده ...چند سال توی همین چیزر حنجرشو پاره کرده تا این چهار تا جوون جمع شدن ...اینا که حالیشون نیست تو چی میگی ...بهشون بر میخوره قهر میکنند و میرن ها !!!
راست می گفت ...این نسل نازک دل ...همینکه گاهی چفیه بر گردن میاندازد و پشت کامیون شهدا راه می افتد کلی زحمت می کشد ...باید به همینها افتخار کرد ...اگر به اینها سخت بگیریم ممکن است زبانم لال دلشان ترک بر دارد و آن وقت ...
من دلم برای قهر کردن تنگ شده ...چند وقت است که به خودم قبولانده ام که از دیدن و یا شنیدن و لمس کردن خیلی چیزها نباید دلگیر شوم ... دیوار ما خیلی کوتاه است ...همه چیز به ما مربوط میشود و نمیشود ...آنجا که موفقیتی هست ما تماشاگریم و آنجا که شکستی باشد حتما ما بودیم که با کج خلقی و برداشت غلط خود باعث این افتضاح شدیم ...ما جا مانده ایم ...فقط همین ...و این تقصیر کسی نیست ...بد شانسی آوردیم که در زمانه ای متولد شدیم که نظام کهکشانی از همان اول با ما سر ناسازگاری داشت ...حکایت ما همان حکایت منصور ملکی است ...چاق بود و بزرگ ..فکر کنم 140 کیلوئی وزن داشت ..همیشه جا می ماند ...صف غذا هم دو بار می ایستاد و هر وقت می دیدمش خجالت زده بود و عرق شرم بر پیشانی داشت این کلمه ( شرمنده ام ...! ) از دهانش نمی افتاد ...تقصری هم نداشت ...بنده خدا می گفت چه کنم خوب منم این جوری خلق شدم ...به خدا دست خودم نیست آب خالی هم میخورم چربی میشه میشینه توی تنم ...توی فاو ..همان روزی که عراقی ها عصبانی و ناراحت با تمام توان آتش توپخانه و خمپاره های 160 و تانکهای خمسه خمسه و گلوله های بی صدای خردل و فسفر آمدند تا فاو را پس بگیرند همه بچه ها مجبور شدن عقب برن ...و منصور جا ماند ...منم که در همان روز خردلی شدم ...بعد از چند ماه که برگشتم ...شبی به هوای شناسائی رفتیم به منطقه ای که در فاو از دست داده بودیم ...آن جا کنار نیزار هنوز جنازه خیلی از بچه ها جمع نشده بود ...منصور هم جزوشان بود ...بالای سرش که رسیدم زیر نور ماه دیدم که چهره اش با آنکه زیر خفقان گاز فسفر مچاله شده بود اما شرمنده بود ...چون باز هم جا ماند ...انگار نه انگار که چند ماه از جنازه میگذرد ...بوی بدی نبود ...بهم ریختگی بدنهای پاره پاره از زخم بود نه از گذر زمان ...نمازی که آن جا خواندیم هنوز طعمش زیر پوستم هست ...صدای منصور ملکی هنوز در گوشم هست که به شوخی می گفت : آقای سزار ! ...پس کی این لشگر سرزمین آبهای همیشه آبی میاد به کمک ما ؟ ...نکنه تو هم با اونا ریختی رو هم ...یا فقط بلدی به هوای دل پر پرت پا شی از روم به مصر لشکر بشی که کلوئوپاترا را فتح کنی !!!..جنگیدن شما همیشه مسخره بوده یا برای زن ...یا برای گنده گوئی پادشاه همسایه ...یا برای تفریح ...هیچ وقت درست و حسابی مثل آدم نجنگیدید ...واسه خاطر همینه که لشگر تو امپراطور قلابی توی تاریخ و توی بغل یه زن مصری گیر کرده !!!
نمیدانم اما شوخی او همیشه برایم لذت بخش بود ...با اینکه از کودکی هر وقت هر کسی به من و دنیایم طعنه میزد حذفش میکردم ...اما منصور جوری می گفت که به دل می نشست ...برای همن همیشه برایش از سرزمینم و امپراطوریم حرف میزدم و اصلا هم نگران شوخ هایش نبودم ...این وسط تنها محسن ترکشاوند بود که از زبان زهرگین و طعنه های تیغ دو نشانش هیچ کس امان نداشت ..عاشق ترانه های کوچه بازاری لوپنی بود . همیشه آخر شب دور از چشم حاج حسین جواد یساری میگذاشت و کلی با آن حال میکرد و به اعتراض هیچ کس هم توچه ای نداشت ...زمانی که به لشگر 6 ویژه ( به قول خود همین داش محسن لشگر شیش گیجه ! ) به شکل موقت رفته بودیم و شده بودیم گردان غرضی و در یک دبیرستان در اسلام آباد مستقر شدیم... توی همان چند روز اول شد مسول سمعی و بصری که از بلندگوها برای بچه ها قران و نوحه و اخبار رادیو و اذان و مناجات پخش کند ...و بعد یک شب بعد از اذان مغرب به جای مناجات کاست جواد یساری را گذاشت و ترانه مادرش را پخش کرد هنوز که هنوز است صدای دستمال یزدی به دست یساری در گوشم هست ( مادرمو که دادی به طلاق ..رحمی کن اونو بیار باز به فراق !!! ) و این آخرین شوخیش شد که حاج حسین گوشش را گرفت و چند تا درشت بارش کرد ...بعد هم که رفتیم مرخصی و هنگام برگشت بردنمان جماران ..محسن از همان اولش که وارد حسینیه شد زار زد تا امام آمد و حرف زد و تمام شد و ما سوار اتوبوس راهی غرب شدیم ...محسن مدام گریه میکرد و اشگ صورتش خشک نشد تا مرصاد که اسیرش کردند و در همان دو سه روز با قنداق تفنگ آنقدر توی سرش زده بودند که زاریش قطع شد و آرام شد ...خوب که نبود تا ببیند فرجام ما را در ماه بعدش ...و در سالهای بعدترش ...کلمه بردار در دهانش نمی چرخید آنها را که می شناخت اسم کوچکشان را با دست کاری عمدی صدا میزد ...محمد میشد مملی...مرتضی را موری صدا میکرد ...رضا را رضی می گفت ...و آنهائی را که بار اول می دید داش صدا میزد ..به خودش هم که می رسید اینگونه معرفی میکرد : آق محسن ترکشی عشقی بچه لب خط ...و همیشه به پوریا که جوان محجوب و افتاده و خجالتی و مبادی آدابی بود به خاطر خانه اش که در جردن بود گیر می داد : بچه سوسول قرتی ...تو باید الان تهران باشی ...صبح بری دانشکده پزشکی ات و با هم کلاسیهای ظریف و ناز دانه ات حال و حول کنی و بعدشم بیای جردن سیتی تا مامانت برات پیتزای قارچ با آب پرتغال بخره... آخر شبم با بابا جون و مامای و تینا و سهی و مهیار بری پارتی و تا صبح بریک دنس برقصی ...تو رو چه به این خاک بازیها ...؟
توی کربلای 5 پوریا گلوله دوشکا پاشو میکنه و میبره و همین محسن ترکشی عشقی تا پشت خط اونو کول میکنه ..وقتی رسید به بهداری صحرائی پوریا پریده بود و رنگش سفید شده بود و از اون سرخی گونه هاش خبری نیود ...محسن تا یکی دو روز پکر بود و مدام میگفت : خیلی اذیتش کردم ..میترسم سر صراط یقه گیری کنه ...کی میتونه جواب دلگیری شهید رو بده ؟ خدا به دادم برسه ...فقط خدا ...
آن روزها گذشت ...و من ماندم و همه آن تصاویر و حرفها که گاهی فکر میکنم همه اینها فقط خواب بود و یک رویا ...زمان میگذرد و همه چیز مشمول این گذر بی رحم میشوند ...روزی و یا شبی تسلیم این گاز میشوم ...نمیدانم ...به خدا نمیدانم ...که بعد چه خواهد شد ...
من مانده ام که چه ؟ جواب این و آن را بدهم که چرا رفتم و چرا هنوز گاهی دلم هوای چفیه ام را میکند و آن لباسهای خاکی را بر میدارم و میپوشم و بغض ام را میترکانم ؟... دلم میخواهد فریاد بزنم به قدرت زلزله ای تا همه چیز خراب و ویران شود تا دوباره فرصت تولدی دیگر پیدا شود ...مدتها بود که قصد کرده بودم زبان در کام بگیرم و لال شوم و از آن روزها حرف نزنم ...اما نشد ...باز هم عنان اختیارم افتاد به دست رفقایم که رفته اند ...که البته به قول حاج حسین همه ما رفته ایم فرقش این است که آنها زورشان رسید تا جسمشان را هم ببرند و ما نتوانستیم و جسممان سنگین تر از آن بود که روحمان تاب تحملش را داشته باشد ...
روزی سخن گفتن از این یادها تکلیف بود ...و امروز من باید یاد بگیرم که تقیه کنم ...و اگر گاهی این جوری موجی میشوم و حرفی و حدیثی میگویم از من نیست از این دل بی صاحب است که فکر میکند با گفتن کمی از بارش کاسته میشود و سبکتر میشوم ...اما به شما قول میدهم که بار آخر باشد که امپراطور اینگونه سخن میگوید ...بگذریم بیائید بر گردیم به سرزمین آبهای همیشه آبی و مردمان آن و مرام و قوانین آنها ...این انحراف کلامی را هم بر من ببخشید ...
و تمام !
به امپراطوری سزار sezar1.blogfa.com سری زدم و پست جدیدش را خواندم. و قبلی اش را. می دانی دکتر حسین عزیز> مریم گرامی> لیلا خانم> پیامبر بزرگوار>پیروجان>فرامرز عزیز> الهام خانم>وحیدخان>محمدآقا>وووووو دلم نیامد شما این مطلب را نخوانده باشید. برای من ارزشی داشت که می دانم صدهاهزار بیشتر برای دوستان اندک خوبم نیز چون من لطفی بیش تر دارد. حیفم می اید همیشه همه ی آن چه که خوب می بینم و خوب می شنوم و خوب می خوانم و خوب است را تنها ببينم. تنها بخوانم. تنها بشنوم. تنها لذت ببرم. تنها اشك بريزم. تنها حسرت بخورم. تنها حرس بزنم. تنها اعصابم خورد شود. تنها پريشان شوم.
نمی پرسم حالتان چگونه است. می گذارم چون حال من لحظاتی در خود فرو رفته باقی بمانید.
حق یاورتان.
* داني مرا ببخش. خواهي بخشيد مگر نه؟ قول مي دهم ديگر دزدي نكنم . قول .