- او حرف می زند و من در فکر . باید موبایل مرا کسی بر دارد شماره های مرا و اس ام اس های مرا نگاه کند. چک کند آن را. و مرا و بعد متوجه شود که آیا من شماره هایم را پاک کرده ام. اس ام اس هایم را نیز. وگرنه!....
- انگار به من اطمینان نداره. یک بار که از محل کارش به من زنگ زد صدای خانم های همکارش رو می شنیدم وقتی به او گفتم گفت که نه تنها بوده.
- باز به فکر می روم. مگر می شود محل کار همسر را شناخت و ندانست آنجا محیط مردانه است یا نه. و چرا سوال باید به گونه ای باشد که حس خاص ایجاد شده را به طرف مقابل القا کرد و او را بالاجبار به انکار یا ترفند کشاند.
- یک روز هم همینجوری رفتم اداره اش. با خانم های همکارش خیلی صمیمی بود. اونا هم با او صمیمی بودن.
- من در سالهایی که دراین محیط کار کرده ام با همکاران غیر همجنس خود نیز کار کرده ام. حتی صمیمی شده ایم . لحظاتی طولانی حرف زده ایم. بحث کرده ایم. حتی از خصوصیات و مسائل خانوادگی خیلی از این دوستان با اطلاع شده ام و این نشانه ی فقط اطمینان ایشان به من و من به ایشان بوده است.
چیز دیگر؟؟ تصوری دیگر؟؟ برداشتی این چنین؟؟؟ کجایی تو دوست تازه عروس من. . کجایی؟
- اصلا خیلی اعصابم خورد شده. منتظر فرصتی بودم تا با شما صحبت کنم اصلا به حرف من نمی کند. می خواهد حرف خودش را ثابت کند....
- مگر تو هم که می خواهی او حرف تو را قبول کند. جز این اندیشه داری؟ این هر دو خودخواهی است . خودخواهی او را می بینی اما از آن خود را..... نه؟
و او هچنان به سرعت و عجله حرف می زند. و من همچنان فکر می کنم.
تردید.
شک.
دودلی.
آنهم به این زودی. هنوز درکش و قوس شیرینی ابتدای زندگی؟
ریشه های این بحث ها از دیگری است فقط آیا؟ و یانه.
و دامن زدن به این تردید را ""مشاورانی "" نابخرد و شخصیت دوست!!! اگر در دست بگیرند چه می شود؟
و چه می کنیم ما ؟
خودم را و حرفهای خودم را کمتر به یاد می آورم. بیشتر او حرف زد. و اگر جایی برای پاسخ و یا حرف من باقی می گذارد باز خود به ادامه می پرداخت. می دانم نتیجه ای از مشورت یا درد دل کردن با من نگرفته. از دیگران هم همینطور. کسی که بگوید و بعد ساکت ننشیند، به دست خود راه کمک بر خود رابسته. اگر هم حرفی زده ام باز می دانم چون یک سو می نگرد حرف مرا درک نمی کند.
تنها وقتی شد که از او بپرسم: به نظرت درسته که بی اطلاع کسی دست به گوشی موبایل او ببریم ؟ این کار غلط و اشتباه را کسی ندیده. ولی خود ما آیا متوجه زشتی انجام این عمل شده ایم؟
پاسخ نداده باز مطلبی دیگر را می گوید.
۰۰۰۰
----------------------------
تا به حال پنهان (شاید هم آشکار) سرک کشیده اید ببینید چه کسی به عزیز شما زنگ می زند. گوش ایستاده اید ببینید کیست؟ پرسیده اید آیا چه کسی بود؟ چه کار داشت؟(کنجکاوانه و از روی تردید؟)....
چقدر ما آدمها وقت زیادی باید داشته باشیم. چقدر ما انسان ها ذهن منفی نگر خود را تقویت می کنیم. . باید پر کرد این اوقات اضافه را.. با شعر. شور. شوق و عشق. شاید اگر من هم وقتی خالی می داشتم و ذهنی نه مثبت نگر، جاده ی هموار زندگی را به شکلی دیگر می پیمودم.
-----------------------
. ببخشید. یک لحظه اجازه بدین. باید زنگ بزنم.
: سلام آقای .. ممنون. شما چه طورید؟ کی از مسافرت برگشتین؟ این چه صدایی است که پیدا کردین؟ معلومه که حسابی سرما خوردین؟ گفتم مزاحم شوم ببینم کی فرصت پذیرایی از میهمان دارین. ؟...جاتون خیلی خالی بود.
آه راستی زیارت قبول. امیدوارم خداوند دیدار خانه اش را نصیب همه و از جمله من هم بگرداند.
خدانگهدار.
-----------------------
یادم باشه شماره تلفن همه شما رو بگیرم و بهتون زنگ بزنم و عید و به همتون تبریک بگم.
رخصت.
------------------------
راستی حسین عزیز. از این که!!! بحث صمیمانه ی من و شما !! مرا به ایجاد این پست دراین روز کشاند سپاسگزارتان هستم..
ناهید
وارد دفتر کارشان می شوم. هرقدر دنبال بهانه گشتم تا به شکلی بتوانم وارد دفتر کارشان بشوم و به بهانه ی کار، دیدی به دور و بر بزنم . نشد که نشد.
بهانه لازم نبود. آنقدر خوش رو و خوش خلق بودند که جواب سلامشان عین تعارف به داخل بود. و داخل شدم. و ..
تا به حال چند درصد از آقایان با احساس را در اطراف خود مشاهده فرموده اید؟ می توانم قسم بخورم که احساس محض بودند. دفتر کار کوچک ایشان و من و بقیه، جای یک میز و صندلی چرخان و دو سه تا صندلی ساده دارد و بس. عبور و مرور تو این دفاتر کوچک شخصی در حدل ۱ یا ۲ نفر است. بیشتر از این می شود خفگی. تنگی نفس.
خوب دانشکده قدیمی است و طرز ساخت آن هم بر می گردد به همان موقع ها. اما دل ؟ گشادگی دل از این جا شروع می شود تا آنور مرز احساس. تا آنور جنس بلور. جنس خار خشکیده اما به چشم آمده ای که گوشه ای از دفتر کار ایشان به زیبایی خودنمایی می کند.
روزگاری فکر می کردم فقط من خس و خار را می پرستم. دیگری هم پیدا شد.
روزگاری فکر می کردم آواز کلاغ و پر سیاهش تنها به چشم من زیبا می آید. اما نه. ایشان هم می فهمند
روزگاری فکر می کردم تنها آدمی که در این محیط کوچک علمی دانشجویی، اداری، صدای پر پرواز احساس را درک می کند شاید من باشم.
اما .
ورق برگشته.
ایمان پیداکرده ام به ایشان. خودم دیگر هیچ.
صفر. نهایت تهی .
این اتاق کوچک با خس و خار و قطعات بریده شده ی تنه ی درخت (بزرگ؟ نه. کجا می شود جایشان داد. نهالی دو سه ساله شاید) . لانه ی پرنده ای. تخم بزرگ پرنده ای دیگر (هنوز روی آن را پیدا نکرده ام بپرسم تخم کدام پرنده است. شترمرغ. اردک و غاز و یا..؟)
و هرچه به چشم دیگری به درد نخور!! و زاید!!! می آید اینجا جلوه دارد. به یاد خودم افتادم وقتی در پیاده روی هایم بوته های زردونک و جارو و رزماری را جمع می کردم و بوی گس آنها دفترم را پر می کرد هر که از در می آمد به طریقی یا لذت می برد یا با تعجب و درنگ می پرسید: این بوی !!! چیست؟(بیشتر سوالات بود و از قشر دوم !)
و اینجا لذتی دارد نگریستن. اصلا" اصل نگاه کردن در این اتاق کوچک مزین شده با خشکیده های طبیعت معنا پیدا می کند.
و من یکی دیگر مثل خودم را می بینم. از جنسی دیگر. جوری دیگر. فراتر از من . کوچکی خودم را به تماشا می نشینم وقتی ایشان هستند. با آن همه حس. با آن همه ادراک. و توانایی. و زیبایی دیدن همه چیز.
وقتی علاقه ام را به طراحی برایش شرح می دهم قول می دهد کتابی برایم بیاورد و می گوید: این کتاب ثروت معنوی!! من است. مراقب آن باید باشم. و درست سر قرار معین شده کتاب را خودشان برایم زحمت کشیده می آورند . و درست همانطور که انتظار می رفت می گویند: این کتاب همانطور که گفتم ثروت معنوی من است . درست ۱۵ روز دیگر به من برگردانید!!!
Creating a Garden for the Senses
او از کجا فهمید این کتاب به درد من خواهد خورد؟
درک؟
نمی دانم. امروز هفتمین روز از امانت دادن این کتاب است. و چه کمک کرده است مرا این هدیه ی ۱۵ روزه.
یاد یک جمله ی بسیار زیبای قدیمی افتادم. هرگز کتابی را که دوست دارید به کسی هدیه ندهید. کتابخانه ی من پراز کتابهایی است که از دیگران امانت گرفته ام.
آقای ... زودتر از موعد کتابتان را برخواهم گرداند. گفتید ثروت معنوی تان است. از اینکه مرا در این ثروت فرح بخش چند روزی سهیم نموده بودید سپاس. نگذاشتم دست غیری آن را بیالاید.
به همان تمیزی و مرتبی برخواهم گرداند.
نشسته ای و دلم با خبر نگشته هنوز!!
-----------
تو را پای ارادت نیست ور نه خانه ی دلبر
ز هر سو بنگری راهی، ز هر جانب دری دارد
--------------------
خواهم كه بر زلفت، هر دم زنم شانه
ترسم پريشان كند بسي، حال هر كسي، چشم نرگست، مستانه مستانه
خواهم بر ابرويت، هر دم كشم وسمه
ترسم كه مجنـون كند بسي، مثل من كسي، چشم نرگست، ديوانه ديوانه
يك شب بيا منزل ما، حل كن تو صد مشكل ما، اي دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد، روح و روان ما شد
خواهم كه بر چشمت، هر دم كشم سرمه
ترسم پريشان كند بسي، حال هر كسي، چشم نرگست، مستانه مستانه
خواهم كه بر رويت، هر دم زنم بوسه
ترسم كه نالان كند بسي، مثل من كسي، چشم نرگسي، جانانه جانانه
يك شب بيا منزل ما، حل كن تو صد مشكل ما، اي دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد، روح و روان ما شد
امروز یک شنبه است پیرو جان. کلاس ندارم!!! پیاده روی صبحی هم نداشتم !!! تحولی نبود.
گفتم بروم و گوشه ای خلوت از پردیس دانشگاه بنشینم طرحی بکشم. سرد بود. هوا. سرد. از ماشین پیاده نشدم.تخته روی پایم است و طرح می کشم. درختی خشک و زمستان زده. و .... شکیلا شعر پر شوری را می خواند " امشب در سر شوری دارم...." و شب نیست. روز روشن خدای خالق باد . طرح نیمه کاره. یاد شعر تو افتادم پیرو جان. بگذار تو را به میهمانی لطف خودت ببرم. با همه ی عشق و محبتی که در دلم بیداد می کند آذین بسته ام خانه ام را. بیا. قدم بر سر چشمهایم بگذارد. بنشین . این بار این شعر را با یکدیگر بخوانیم. می دانم میهمانان کم کم می آیند. پیامبر شاخه های آبی را هدیه می آورد. الهام عالمی از حرف های نگفته اش را بسته بندی کرده. حسین، اگر بگذارد این آخر ترمی و مراجعه دانشجویان و این اتاقک جی آی اس می دانم هزاران حرف دارد برای هدیه دادن. و بقیه هم می آیند. بیا تا آنها از راه می رسند این شعر را با هم بخوانیم.
بیا پیرو جان.
امروز یکشنبه است و تحول من وتو و بقیه دوستان خوبم.(کاش حمید مصدق هم می آمد. کارت دعوتی فرستادمش برگشت خورد . پست مهر زده بود فرستنده ی نامه را پیدا نکرده!!!)
--------------------
آه باران باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
.....
من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها ميبينم
و ندايي كه به من مي گويد:
گر چه شب تاريك است دل قوي دار سحر نزديك است
زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان بر درختي تهي از بار زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه خشك و تهي بذری ريخت.
مي توان از ميان فاصله ها رابرداشت
دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست
.....
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگوارارن تواند...
در دلم آرزوي آمدنت ميميرد...
رفته اي اينک اما آيا باز مي گردي؟؟؟
چه تمناي محالی دارم، خنده ام مي گيرد...
چه شبي بود و چه روزي افسوس!
با شبان رازي بود. روزها شوري داشت.
ما پرستوها را از سر شاخه به بانگ هي هي مي پرانديم در آغوش فضا.
ما قناريها را از درون قفس سرد رها ميکرديم.
آرزو ميکردم دشت سرشار ز سرسبزي روياها را.
من گمان ميکردم دوستي همچون سروي سرسبز چار فصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم سبزه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي.
من چه مي دانستم دل هر کس دل نيست.
قلبها ز آهن و سنگ قلبها بي خبر از عاطفه اند
.....
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه مي انديشم...
مي تواني تو به لبخندي.اين فاصله را برداري!
دستهاي تو توانايي اين را دارد.
كه مرا زندگاني بخشد!
چشمهاي تو به من.آرامش بخشد!
و تو چون مصرع شعري زيبا ،
سطر بر جسته اي از زندگي من هستي!
دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر ، رونقي ديگر است
.....
من به بی سامانی،باد را می مانم
من به سرگردانی ، ابر را می مانم
من به اراستگی خنديدم من ژوليده به آراستگی خنديدم
.....
من در آينه رخ خود ديدم و به تو حق دادم
آه مي بينم ، ميبينم
""تو به اندازه تنهايي من خوشبختي من به اندازه زيبايي تو غمگينم ""
.....گاه مى انديشم ،
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسى مى شنوى ،
روى تو را كاشكى مى ديدم .
شانه بالا زدنت را ،
بى قيد و تكان دادن دستت كه ،
مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه ، عجب! عاقبت مرد؟
افسوس !
كاشكي می ديدم !
من به خود می گويم : چه كسى باور كرد ، جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاكستر كرد؟
.....
با من اكنون چه نشستن ها ،خاموشي ها ، با تو اكنون چه فراموشي هاست .
چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد !
من اگر ما نشوم ،
تنهايم
تو اگر ما نشوي ،
خويشتني
از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق باز بر پا نكنيم
از كجا كه من و تو مشتِ رسوايان را وا نكنيم.
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد ؟
دشت ها نام تو را مي گويند .
كوه ها شعر مرا مي خوانند .
كوه بايد شد و ماند ،
رود بايد شد و رفت ،
دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوهء اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصهء پرهيز -- كه چه ؟
در من اين شعلهء عصيان نياز ، در تو دم سردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از متلاشي شدن دوستي است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنايي با شور و جدايي با درد و نشستن در بهتِ فراموشي .... يا غرق غرور ؟!
سينه ام آينه اي ست ،
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .
""آشيان تهي دست مرا ،
مرغ دستان تو پر مي سازد .""
آه مگذار ،
كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي ها بسپارد .
آه مگذار
كه مرغان سپيد دستت ، دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد .
من چه مي گويم ، آه …
با تو اكنون چه فراموشي ها ،
با من اكنون چه نشستن ها ،
خاموشي هاست .
تو مپندار كه خاموشي من ،
هست برهان فراموشي من .
من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند
خواب ديدم در قاب پنجره تو را نمي بينم.
صدايت كردم.
سکوت و همهمه ي باد رهگذر
از تو پرسيدم
گفت: قاب پنجره تا ابد خالی خواهد ماند
و سرما از حد گذشت
به ايوان شتافتم
براي من تن تبدار خورشيد باقي بود.
صدايش زدم.
پذیرایم شد
بوي سوخته ي تنم ايوان و خانه را پركرد.
لحظه اي ديگر. فقط خاكستر
و باد خاکستر مرا با خود برد.
تو نيستي. نمي آيي ديگر
نپرهيز.
باد می آید
بادا مگر غباري بر گوشه ي چشم تو بنشيند
و آزرده ات كند.
و دستی بر آیی
به مهر بر چشمهای خود
و زمانی کوتاه
بر دست های تو بنشینم
تا آنروز
نپرهیزی از باد
باد می آید
--------
امروز یکشنبه نیست. باد می آید. و من در گذر باد سرد امروز ، تو را صلا زدم و پاسخ ندادی. تو را به خالق باد می سپارم.
---------
خواب بوده این همه
بگذرم من از تو مثل آدم از بهشت؟