سلام.
شگفت زده تر از بعضی ها در مشاهده ی این صفحه ی جدید، خودم هستم.
من مثل یک مادربزرگ پیر و بزرگ منش نشسته ام روی پتوی کناره ی اتاق و به پشتی تکیه کرده ام و دوستی جوان و هنرمند به کمک آمده و از میهمانان پذیرایی می کند.
ببخشید اگر هیچ گونه اختیاری در این انتخاب نداشته ام. اما انتخاب دوست هنرمند و با سلیقه را علاقه مندانه برگزیده ام. خود من هم وقتی صبح شنبه این صفحه را باز کردم برای اولین بار بود که می دیدم.!!
از م . الف عزیز بسیار سپاسگزارم.
زیرا:
۱- انتخاب تصویر بالای متن صفحه. جزء به جزء هر قسمت از کلاه، دستکش، و .... همه و همه همان بود که اگر روزی تصمیم می گرفتم خودم طرحی بکشم جز آن نمی بود.
۲- انتخاب رنگ متن. با زاویه ی دید رنگ پسند من متناسب بود.
۳- و شعر. شعر ایمان است. روح تعالی نیافته ی من . شعر گنجینه ی نداشته های من است. و این شعر سهراب "از دل من" برخاسته.
شاید اگر این شعر نبود صفحه ی طراحی شده چیزی کم داشت
" نقش هایی که کشیدم در روز
شب زراه آمد و با دود ا ندود
طرحهایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود "
و به طرحهایم می نگرم که هیچ رنگی در آن پیدا نیست و دود اندود.
و به طرحهایم می نگرم که هزار باره پاره شد. دور ریختم.زدودمشان. و حال افسوس نداشتنشان را می خورم.
و باز هم از م . الف عزیز و "قانع" !!!! سپاسگزارم.
همانطور که می بینید قالب وبلاگتون آماده شد ...
لطفا به نکات زیر توجه کن :
۱. بهتر است رنگ متن نوشته ها را ثابت و قهوه ای انتخاب کنی ...
۲. سایز ۲ مناسب است
۳. عنوان مطالب را جداگانه در محل مربوطه نوشته و از تکرار آن در متن اصلی خودداری کن
۴. بهتر است سطربندی مطالب را در word انجام داده و در وبلاگ رنگ و سایز را مشخص کنی ...
شاد باشی.
...
بیدار که شدم صبح نیامده بود
و پرده های شب روی تختخواب انتظارم همچنان پهن مانده بود
پنجره را که بستم
صدای بال "فرشته" آمد که پرید
پشت پنجره بود مگر؟
همیشه بوده و من نمی دانستم؟
زمان گذشت
صدای پای آمدن صبح
و شب هنوز روی بالش تنهایی من به خواب مانده
پرهای شکسته ی بال فرشته روی قاب پنجره
یک
دو
سه
بی نهایت پر
و خواب بر من حرام باد
و پنجره همچنان تا ابد باز
و دستگیره ی پنجره اتاقم زنگ خواهد زد
راستی
کسی فرشته ی بال شکسته ی مرا ندیده است؟
هیات ها با جان ودل سینه می زنند. اینجا شرح عاشوراست. وقع تاسوعاست.
سربندهای سفید و نوار سبز بر روی سر فرزندان شیرخوار در آغوش مادر چشم مرا به نگریستن می گیراند.
علی اصغر؟
و شمر . هیبتی دارد . انگار خودش است. با همان جوش و خروش . و به میدان می طلبد حریف را. و حریف پیرمردی خوش سخن. ورقه ای به دست . با چشمانی نافذ . پرچم ها به دست پسران و نوجوانان. جوانی خوش چهره پای برهنه! چه قدرتمند می کوبد. ازخود می پرسم از ساعت 9 تا به الان که 30/11 است خسته نشده؟
و دستانش در این بالا و پائین آمدن و کوبیدن؟
و پای برهنه اش در این سوز سرما و اسفالت خیس و باران خورده؟
و جمعیت چه آرام. بی تنش. به نظاره و تماشا.
و من سالهاست از این موج دور بوده ام. و حال که آمده ام لبخندی که از لذت نگریستن به من هدیه آمده از لبانم دور نمی شود. اشک؟
کجا شد گریستنت ناهید.
و اعتراف پیش دل خودم. که لذت می برم از این همه تکاپو. و یک دلی. و همسرایی به دل . نه به زبان.
جوان است قامتش آنقدر زیبا و شکیل که محو می کندم. شالی مشکی چون دیگر هم پیالگانش بر سر. و قابی (کاش پرسیده بودم اسم این وسیله چیست؟)
بر کمر. علم را چند نفری از دوشش بر می دارند. و تیر علم را از این قاب بیرون می کشند. و دیگری جای او را می گیرد. و او نیز جوان.
پارچه های سبز با نقش گل های برجسته سرتاسر علم آویزان است. و در منتهی الیه هر دو طرف علم زنگوله ای کوچک آویز.
یادم افتاد دیشب که به همراه بانوان و دختران فامیل برای روشن کردن شمع دل به مساجد می رفتیم دم درب یکی از این مساجد علمی به دیوار تکیه کرده بود. جلو رفتم. دیگران به سوی مکان های روشن کردن شمع. و من به جستجوی "روشن کردن دل."
زنگ مرا به سمت خود برد. شرم؟ کجا راه پیدا می کند این حسنه ی مهربان وقتی دلم چیزی را می طلبد. پیش می روم. دستی به زنگ . می گویم بلند: درب خانه ی حسین را می کوبم.
و حسین.......
صدای زنگ می پیچد. کوتاه و دلنشین و دو سه نفری در نزدیک من. به من خیره می شوند. مگر خبطی کرده ام؟
و می اندیشم همه ی کارهای جنون آمیز من خبط بوده. و دوباره می کوبم.
مادرم برگشته و به من اشاره می کند برویم . می خندم و آهسته می گویم: مامان. نگاه کن من دارم زنگ خانه ی حسین را می زنم. به من نگاه می کند. زیر لب...
و به احترام دستی به زنگ و بعد بر صورت می کشد.
و پرها می خندند. و ترمه ها می خندند. و بارقه های طلای مدوری که در وسط علم قرار گرفته از شدت خنده می درخشد.
و من دو روز به لذت خندیدم . عاشورا و تاسوعا را
حسین شنید اما.....
راستی حسین عزیز. چرا به خدا نمی گویی بنشیند شفاعت تو را درست و حسابی گوش کند. مگر نگفته بودمت غمی دارم. مگر نگفته بودمت غصه ی انتظار دوباره دور هم جمع شدن و کناریکدیگر و از جمله کنار او نشستن دلم را اندود کرده.
مگر صدای زنگ در خانه ات را نشنیدی. تو که میهمان معبود من بودی. برای همین از تو خواستم بگویی . گفتی و خدا نشنید؟ دوباره برو. دوباره بگو و باز هم دوباره تا بشنود از تو که: ناهید تنهاست.
بگو این قهر و دوری دلش را مکدر می دارد.
بگو غرور را زیر پا بگذارند نادانان سخت دل.
بگو غرور و پرتوقعی این قهر را طولانی کرده. یک سال است. و من به اندازه ی یک سال در هر بی حرمتی که به او می شود و خود را مقصر اصلی می دانم آب می شوم از غم.
حسینم. من در روز تاسوعا و عاشورای تو خندیدم. نه به تمسخر. از لذت جمعی که می دیدم به یکدلی.
و من با او یکدل. و دور از او. دور ازحضور او در جمع خانواده ام. و در جمع بی حضور این عزیز. و من به یکپارچگی هایی خندیدم که مهر تو باعث آن است.
دو روز گذشت. و من ماتم می گیرم. سیاه در آورده ام . ببینم درب سرخ خانه ی دل سنگ دلان را چگونه به روی مهر و محبت باز می کنی. ببینم چگونه از معبود من برای حل این مشکل کمک می طلببی. بگو. می دانم صدای تو را خدا می شنود. صدای سری که از بدن جداست بیشتر به گوش می رسد و پاسخ می شنود تا سری که بر پیکر است و در روز عاشورا و تاسوعا آرام می خندد.
و
مرحوم آغاسی همچنان پرشور : تیغ سرت را به طواف آمده است.
و من از طواف عزاداران تو بازگشته ام.
و او پاسخ داد:
هنگامی که از مال خود چیزی می دهید چندان چیزی نمی دهید.
اگر از جان خود چیزی بدهید ،آنگاه به راستی می دهید.
زیرا مگر مال چیست. به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه می دارید؟
..
هستند کسانی که از بسیاری که دارند اندکی می دهند، آن هم برای "نام".
و این " خواهش پنهان "، بخشش آنها را آلوده می کند.
و هستند کسانی که اندکی دارند و همه را می دهند.
این کسان به زندگی و برکت زندگی باور دارند. و دست شان هرگز تهی نمی شود.
هستند کسانی که با شادی می دهند، و پاداش آن ها همان شادی است.
و هستند کسانی که با درد می دهند ، و آن درد تعمید آن هاست.
و هستند کسانی که می دهند و از دهش ، دردی نمی کشند. حتی شادی هم نمی خواهند و نظری به ثواب هم ندارند.
این ها چنان می دهند که در آن دره ی دوردست "بته ی مورد " عطر خود را در فضا می پراکند.
با دست این کسان است که "خداوند" سخن می گوید و از پس چشم این کسان است که او به زمین لبخند می زند.
دهش در برابر خواهش، نیکوست.
اما دهش بی خواهش و از روی "دانش" نیکوتر است.
و برای گشاده دستان "شادی جست و جوی کسی که بستاند " از "شادی دهش" بیشتر است.
و آیا چیزی هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی؟
هرآنچه داری ، روزی داده خواهد شد.
پس هم امروز بده، تا فصل دهش از آن تو باشد، نه از میرا ث خوار انت.
------------------------
و ادامه این مطلب از کتاب "پیامبر و دیوانه " را انشاءا... در پست بعدی خواهم آورد.