بر جبین نقش کن از خون دل من ، خالی
تا بدانند که قربان تو کافرکیشم
هزاران سلام و درود و تبریک به همه هزاران دوستان اندک به تعداد انگشتان دستم (من درختم اما. و درخت هزار دست دارد و هزاران انگشت. و همه رو به سوی آسمان به نیایش بلند)
به اعتقاد من حافظ و اشعارش برتر از ایمان من است. بر همین اعتقاد تفالی به دیوانش زدم. شعری آمد در وصف حال خودم . و اعتقادم افزون گشت. بیتی از این شعر بازی این روزهای عیدانه من خواهد بود با شما دوستان.
مرا در این ""بازی مشاعره ""همراه شوید.
تا در بازگشت از ایام تعطیلات نوروزی حجم اندیشه هایم از دانسته هایی که فرارویم خواهید گذارد بیشتر شود.
هزاران دست خود را به سوی آسمان بلند کرده و به تکرار می گویم:
ای تدبیر گر شبان و روزان
ایام ما را به کام مبدل گردان.
تا این دست بازی را چگونه و چه کسی دست به آغاز برد، همه شما را به خدای آسمان می سپارم.
روزگارتان خوش.
ختم کلام اندیشه ی حافظ "میم" است.
شروع کن یار دبستانی من.
قلم بردار و بنویس پدرجان. هرچی می گویم را بلند بلند بخوان.بشنوم چه می نویسی
آن سوترها، هزار در مانده به انتهای هستی.
طلعت خانم دهان بچه هایش را با نخ قلاب بافی دوخته
بس که گریه کردند از دل درد این طفلک ها
می گویند دیوانه است این زن
اما من می گویم مادراست.
و شهربانوجان، دار قالی اش را جهیزیه دختر 9 ساله اش کرده
نمی دانم شهربانو "بی دار قالی" اکنون چه می کند
ولی می دانم زن 9 ساله ای اکنون هم روی "دار" کار می کند هم خانه "دار" است
همین فردا بچه "دار" هم می شود
نوشتی باباجان؟
خوب. از کربلایی حسن بنویس
هنوز گیج است. شب جمعه، رفته بود سروقت اموات مردم اناانزلنا بخواند و
چهاردانه خرما سر سفره زن و بچه اش بیاورد
دزد زده بود سفره اش را برده بود.
بیچاره شب و روز گریه می کند
می گویند این سفره. زیرانداز روز و شبشان هم بوده
قند همسایه را هم روی آن خورد می کرده
گوسفند حاجی عبدا... را هم روی آن پوست می کنده
زیر چانه ی هزار مشتری می کشانده و ده سیر گوشت طلب می کرده
آخ صبر کن بابا جان
بچه ام، بتول، حالش به هم خورد
بروم آب قندی درست کنم.
دو هفته پیش از نرمه های قندشکستن کربلایی حسن برای خانه ی ما هم یک قندان نرمه قند آوردند. هنوز دارم.
خوب باباجان
...
پولش را می گویم پسرم از "ده" برایت حواله کند
فعلا" این نامه را به من بده
پستچی منتظر است
صدای زنگش را می شنوم
نه
آدرس نمی خواهد
خودش آدرس را پیدامی کند
قرنهاست این نامه را می برد به عرش
می خوانند
و بر می گرداند
آموخته شده با این راه
......
من با دستهای خالی. و روبرویم کودکان نیازمند همه عالم. اسفند ۱۳۸۴.
-------------
صدای ترقه ها
سینه ی قدیمی کوچه را اندود کرده
زرد
سپاه آتش تیغ بر می کشد
سرخ
و شعله ها، پای به اندرون نیاکان من می گذارند
و دوستانی که ""ملاقه"" به دست
سیب سرخ مهر و محبت را گدایی می کنند
و کاسه کاسه آب بر سرو روی شان.
و غرور من بر پای درخت چهارشنبه بر زمین می ریزد
کسی نمی پرد؟ پا به پای من؟
آن سوتر، از ترس تکان می خورد
جگر گوشه ی خواهرم
صدای ترقه کوچه را پر می کند
پشت سر و روبرویم؟ !
ترکیدن بلوغ جوانی و شور نوجوانی است.
به صدای ترقه ها
ملاقه ای بر می دارم به گدایی سیب سرخ مهر
راهی می شوم.
کسی نمی پرد با من؟
و جوانی هنوز به دنبال ""شور""
مراقب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود
مراقب گفتارت باش که تبدیل به کردار می شود
مراقب کردارت باش که تبدیل به عادت می شود
مراقب عاداتت باش که تبدیل به شخصیت می شود
مراقب شخصیتت باش که "سرنوشت " است.
هر قدر صدای آهن بلند باشد
هر قدر سینه ی سیمانی خانه ها ستبر باشد
هر قدر دل ساختمان ها از سنگ باشد
با زهم
گنجشکها پر سر و صدا ترند
خانه تکانی می کنی؟
دلت را هم بتکان.
امسال می خواهم در دید و بازدید نوروزی پول های نویی از ""صداقت در عشق "" عیدی بدهم.
اما از تو هم عیدی خواهم گرفت.
خانه تکانی می کنی؟
دلت را هم بتکان
غبار مهربانی هایت " عیدی من. "