تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد

 

****

من تو را به مسلخ می برم

اشتباهات من و تو تمامی ندارد

از همدیگر خسته ایم؟

حتما"

 وگرنه چگونه می توانم حکم مرگت را به همین راحتی! امضا کنم

من تو را نمی شناسم

 ناشناختن تو کافی است تا تو را به مسلخ برم

کودکانت؟! نمی شناسمشان

همسرت؟! نمی شناسمش

مادرت را؟خواهرانت را؟برادرانت را؟

هیچکدام را نمی شناسم.

پس مهم نیست

آماده شو

 مسلخ تو را می خواند. هرچند انتظارش را نداشته باشی

--------

روز جمعه مثل همه ی جمعه ها پدری مثل همه ی پدرها به اشتباه مثلا" متخصصانی!! به جای مراقبت، مداوا، رفع درد، و همه آنچه همسر و دو کودکش با همه ی بی تخصصیشان ! انتظار داشتند به مسلخ برده شد.

سوزشی در سینه کافی بود تا من بی سواد هم بدانم جز تزریق آمپول رانیتیدن و دیدن نوار قلبی که گویا مشکل دارد! بیمار مراجعه کننده را روی تخت بخوابانم.. دستور استراحت مطلق بدهم. بی حرکت. بی جنبش تا خطر بگذرد.

"مرخصش" می کنند. حمید هنوز که هنوز است از مرخصی بر نگشته. پریسا، خاله مریم را زیر سوال می برد که بابا می آید؟

من تو را به مسلخ می برم.

 خداوند؟ نه.

اینبار قرار است ما آدم ها ! فرشته ی مرگ را دم درب خانه "یکی مثل خودمان" دعوت کنیم.

سیاه بپوش پریساجان

بابا نه امروز نه فردا و فرداهای بعد نخواهد آمد. 

سیاه بپوش پروین عزیز. و سارا را در آغوش محکم بگیر. از امروز واژه ها را به تنهایی باید به او بیاموزی. سخن می آموزانی اش اگر، به کلمه  "سوگند" که رسیدی بسیار بیاموزانش.

می دانی در فرهنگ لغات من و تو سوگند خوردن "عزت نفس" و "اصالت اخلاقی و انسانی" می طلبد. "وجدان کاری " می طلبد. اصلا" پروین عزیزم وجدان کاری را به سارا یاد بده. سارا را بیاموزان سوگند خوردن را با ایمانش بیامیزد.

 

****

 

+ نوشته شده در  85/01/28ساعت 10:37  توسط ناهید  | 

------

 

همیشه بهانه ای داری

 

برای  هدیه آوردن و دل بردن از من

 

و چه پنهانی می آوری

کسی نفهمد 

آبرویمان نریزد

 

جعبه را باز می کنم

خالی است

 

با من بگو

کجا پنهان کنم

 

 "جعبه ی خالی زمان های از دست رفته مان " را

 

 تا دیگران نبینند و آبرویمان نرود؟

-----

+ نوشته شده در  85/01/23ساعت 8:42  توسط ناهید  | 

*****

 

و خدایی که در این نزدیکی است

پیک راهی کرده، و پیامم داده:

"" آب را گل نکنم، میهمانم خواهد شد ""

به تکاپو می افتم

خانه ام بی فرش است

فرش من ، دو سه صد سالی است

گروی دست کبوتر باز است

بهر آزادی یک کفتر چاهی که شبی عاشق زندان شد و ماند

و از او "هیچ" نماند

خانه ام بی فرش است

و به پا می خیزم

کتری دل به خروش است و فغان

چای دم خواهم کرد

مادرم کیسه چای از هوای "سل رعنا" پر کرده

چای خوش رنگی شد

عطر خوبی هم داشت

روی میز چوبی سر قندانی هست

پره از شهد اقاقی ها

و نپرسید که قندانش کو؟

به گدایی که دم خانه نشست هر دو را بخشیدم

قند دل را و پی آن ، قندان را، "جان" را

و خدایی که در این نزدیکی است

سر وقت به در خانه ی من می آید

پیک راهی کرده، و پیامم داده

آب را گل نکنم میهمانم خواهد شد

 

 

گل شب بو تو برو تو بگو

( مردمان سر رود

آب را گل نکنند )

و بیارند به یاد

که "صفایی دارند"

+ نوشته شده در  85/01/20ساعت 11:9  توسط ناهید  | 

*****

 

 

شنبه است . هوای دلم شاد. و شهر خیس از باران و جوی ها خیس از لبریز شدن.

اما

"پیامبر" رهنمایم شد به مرور "درخت آبی"

و درخت آبی خون می گریست.

مبهوت. می مانم و به تلفنی که زنگ می خورد جواب می دهم.

سرکار خانم ... داودی یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد گروه قبل از سال جدید در یکی از جاده های معروف !! خراسان به همراه همسرشان طی حادثه تصادفی بی دفاع از رساله  زندگی اش ، همه چیز را به پایان می رساند.

پیامبر. بگو این درد را کجا برم؟

و صبح شنبه ام به شام بیهودگی های زندگانی ا م ، تمام شد.

-----------------------

 استادی به دنبال شاگردش است تا با هماهنگی و پیدا شدن وقتی ، در ازدحام شلوغی مسئولیت ها و کارها ، به اتمام پروژه دانشجویش ختم گرداند این ارتباط را. شاگرد اما کدام پل از پل های عقبی را می پیماید؟ استاد مبهوت می ماند. باور؟ قبول این خبر؟ برای ایشان. برای من. برای همه.

نام ایشان را نمی آورم. نمی دانم خانواده اش اصلا" به "من هیچکاره" اجازه می دهند اسم دخترشان را ببرم.

اجازه می دهند اینجا کسی بگوید متاسف است. کسی بگوید باور نمی کنم. کسانی باور نکنند دختری که با سختی و مشقت بسیار علاوه بر کار به ادامه درس پرداخته و جویای استفاده از عنوان مهندس و تحصیلات فوق لیسانس در موقعیت کاری اش بوده حالا دیگر نیست؟

 

 

+ نوشته شده در  85/01/19ساعت 12:21  توسط ناهید  | 

 

 

*****

صدای طبل بهار بلند شده

 

باران رخصت می طلبد از ابر

بر ترک منزل

 

یادم نمانده کدامین صبح

چترم را به عصای پیر بخشیدم

تا پریشان نشود از نم زدن و پوسیدن

 

و من خیس از "جوانه زدن " شده ام

و شکوفه "رازهای نهفته ی دلم"

چه بی محابا سرک می کشند

می پوشانمشان با برگی

و باز قد می کشند

برهنه تر

 

شاخه های شانه هایم

پر از شکوفه و جوانه

به انتظار می نشیند

شاید هوس لانه درست کردن به دلت بنشیند

 

                                                            و بیایی

 

خیس از ریشه زدن شده پاهایم.

تا بیشتر اگر در انتظار "ایستادم"

نلرزم

نیافتم

 

عمر درخت به باد است و رعد و برق

به زمستان است و سرما

به تندر است و تبر

 

نمی خواهی بگویی تا چند بهار دیگر

شاخه هایم

به انتظار دل بی لانه ات

"قامت" به انتظار ""اقامه"" بربندد؟

 

 

+ نوشته شده در  85/01/14ساعت 12:40  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد