یکی از دوستان بسیار ارزشمندم هفته دیگر بازنشسته می شوند. من به داشتن ایشان و اتفاقی که باعث شد با ایشان آشنا شوم افتخار می کنم.
از یکسال قبل که پیاده روی های صبحم را با ایشان شروع کردم و بعد دوچرخه را، قرار گذاشته بودیم یک روز برویم گلخانه و کنار حوضچه نیلوفرهای آبی و صبحانه ای و خلوتی و ...
امروز بالاخره این اتفاق تحقق پیدا کرد. سر صبح چند تا تخم مرغ و خیار و گوجه و سر راهم نیز نان تازه و پنیر.
آمدم زمین دو سه تا از بچه ها بودند. دستی تکان دادم و آمدند. نسرین اما نبود. وقتی آقای صالحی توقف ماشین را روبروی درب گلخانه دید صدا زد که ماشین را بردارین. اینجا پارک نکنین. گفتم : سلام آقای صالحی با بچه ها نیم ساعتی می خواهیم اینجا مزاحم شما شویم. صدای آشنا و چهره مرا که می بیند می خندد و هیچ نمی گوید. داخل می شویم. بوی خاک رطوبت زده. جای عبوری کم عرض . و همه جا گل. بوته . درخت. سبز. قرمز. سبز . قرمز. و باز هم سبز و قرمز. خانم .. هنوز نیلوفر آبی ندیده. وقتی می بیند با تعجب می گوید: اینجا را چه جوری پیدا کردی؟ و جوابش تلپ تلپ افتادن قورباغه هاست به داخل آب . شیطانکها پنهان می شوند تا نبینمشان. از بس که زیبایند. باور کنید زیبای زیبا.
گل های نیلوفر به زیبایی اول صبح گلبرگهایشان را باز کرده اند. رنگ زیبای آنها. پهنای برگهای قشنگشان. غنچه های داخل آب. یک قورباغه پر رو که بر و بر نگاهمان می کند.
زمین اطراف خیس است. می رویم چند قدم دورتر پشت شمشادها زیر درخت انجیر و بوته یاسی سکویی سیمانی است. به شیطنت می گویم: آقای صالحی وقتی شنید من می خواهم اینجا بیایم داده این سکو را بتن ریخته و ساخته اند. بس که من مهمم.
خانم ... می گوید لیوان نیاورده ام. (من و بگو با چه آدمایی اومدم کم حواس و بی حواس. حالا این که خوبیه دوتاشون که یادشون رفته اصلا" هیچ چی نیاورده اند.) دو سه تا روزنامه از پشت صندوق عقب ماشین و سفره ای که مثلا" باید سفره باشد می شوند زیراندازمان.
می روم پیش آقای صالحی. این آقای صالحی زحمتکشی است پیر و با قامتی تقریبا" خم شده. اما استوار در کار و باغبانی. دسترنج زحماتش امروز دوستان مرا به تعجب واداشت.
آقای صالحی این خانم های تنبل لیوان ندارند چی دارید به ما قرض بدهید. دوسه استکان می آورد. یک زیرگلدانی قرمز رنگ و رورفته ولی تمیز هم می شود سینی چایی مان.
صبحانه ای آماده و برایشان می برم. با یک لیوان چای. می بینم موکتی می آورد که بیایید زیرتان بیاندازید. می گویم نه از سرشون هم زیاده این سفره ی من. زیرانداز به این خوشگلی کی دیده؟
جای تک تک دوستانم خالی. نسرین اما؟ صدایش می آید. نخورید من دارم می آم.
همه خوشحال و از جمله خودم بیشتر . که خیلی دوستش دارم. دست خالی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می گویم: نسرین جان. اینا می گفتن زود بخوریم تا نسرین نیامده همه چی را تمام کنیم. اما من نذاشتم!!!!!
می خندد و می گوید که دندانپزشکی رفته و نمی تواند چیزی بخورد. 8/3/85 عازم مکه خواهد شد. می نشیند ما صبحانه می خوریم او حرص می خورد.
جای همه خالی. بیرون شهر رفتن ما حسابی چسبید (منظورم بیرون از دانشکده و سرکار بود. امیدوارم آقای ... نخواند و باز بهانه دستش بیاید برای کم کردن نمره ارزیابی من)
جمع می کنیم. بساط را. حرف و شادی بسیار. وقت اما..
به نسرین می گویم: هزاران هزار نفر در مملکت من و تو به سفر حج رفته و حاجی شده اند. نسرین امسال برای اولین بار آرزوی رفتن به دلم نشسته. برای خلوت جستن. 15 روز با معبود تنها بودن . آرزویی بس زیبا. به خالق خود گفته ام حتی اگر نماز و روزه ی مرا قبول نکنی و هیچ عبادتی نکرده باشم تو را. اما تمام تلاشم بوده و خواهد بود که : کسی را از خود نرنجانم.
و نسرین از پدر می گوید که : می بخور ، منبر بسوزان ، مردم آزاری مکن.
یک روز خوب خدا را با عشقی و نوری از ایمان به خالق با دوستانی خوبتر شروع کردم.
******
حتما" خیلی از دوستان شاهد این قشر خاص و پدیده وبلاگ زده در گذران زندگی مجازی خود بوده و هستند. آنهایی که به شیوه ای کاملا" مشخص و برنامه ریزی شده و یا کمی مشخص و نیمه برنامه دار به دنبال این پدیده زندگی و وقت!!!! می گذرانند.
شاید به کرات و به تکرار، جای پایی شبیه به کامنت و نظری را که در پست خود مشاهده نموده اید بر حسب اتفاق در سر زدن به دیگر دوستان در بخش کامنت های ایشان دیده باشید!! من خودم بارها و بارها با این پدیده مواجه بوده ام اما دلیلی نمی دیدم که حرفی در مورد آن بزنم و بحثی پیش بکشم. اما امروز ، مواجه با یک مورد مرا بر آن داشت که دیگر سکوت نکنم.
من حتی می خواستم عینا" متن کامنت گذاشته شده ایشان!! را اینجا بیاورم. همان که وقتی به خانه پیامبر می رفتم در همان جا هم دیدم و متعجبم کرد. اما قصد حرمت شکستن دیگری را ندارم. تنها حیفم آمد!!!!!!
از وقتی که گذاشتم به خانه او رفتم. خواندم و نظری دادم.
راستی . دوست خوب. آیا اصلا" پست مرا خواندی؟ آیا ارزش خواندن پست یا سرزدن به وبلاگ مرا برای خودت سبک سنگین کردی؟ چه دستاوردی دارد شمار نظردهندگان به وب خود را بالا بردن؟
گیرم که من هم بیایم . و دیگری و دیگری و دیگری. ......
ارزش های خودمان را دست کم نگیریم. اینجا برای چه می آئیم؟ برای چه وبلاگ می سازیم؟ قصدمان چیست؟ پیدا کردن هر! دوست و هر! رفیقی که کار قابلی نیست.
(یک دوست خوب غیر معمولی جای هزار دوست خوب معمولی را پر می کند)
این برای من کافی است. من حتی بارها و بارها به وب هایی سر زده ام که حتی یک بار هم برای من کامنت و نظر نگذاشته و یا حتی اصلا" به من سر نزده اند. ولی باز هم می روم. برای من آمدن او شرط نیست. مطالب او را می پسندم و ادامه می دهم. ارزش دارد محتوای کلامی او برای من. و مرا همین بس.
(حداقل اینجا مثال بزنم. دوست خوبم مجتبی که تازه های ادبی او را در پیوندهایم می بینید کم می آید و کوتاه نظر می دهد اما او را منتخب پیوندهایم نموده ام - ارزش دارد او را کنار خودداشتن و وقت خواندن تازه هایش را نیز داشتن. چون مجبور نیستم به هزار جا سر بزنم تا مثلا" بخوانم یا بفهمم که چه بر سر سنگ مزار شاملو آمده و یا کتاب جدید ..... )
حتی اگر ۲۴ ساعت کامل بیکار باشم بهتر از ا ین است که وقتم را صرف اشخاصی بکنم که "بی برنامه" هستند.
امیدوارم به هیچ کس برنخورد. اما.
روزی اگر سراغ دوست رفتیدسعی کنید بر اعتبار خود بیافزائید
و هرچند ناشناخته اید اما ناشناخته ای باشید با شخصیتی قابل احترام و حرمت دار
وزنه ای کاملا" وزین و سنگین.
****
از پیاده روی بر می گردم. کلاه و دستکشم را داخل صندوق عقب ماشین می گذارم و سوار می شوم. برای رسیدن به دانشکده خودمان باید از سه راهی جلوی دانشکده ادبیات بگذرم. و چون البته همیشه این قسمت پررفت و آمد است آهسته می رانم (کمی هم بی خیال چون تا ساعت 8 هنوز وقت دارم) نزدیک سه راهی روبرویم جوانی در حال عبور. عصا و حرکت آن روی زمین مرا به فکر وا می دارد. یکی دیگر از دانشجویان نابینای دانشگاه . از کنارش به آرامی می گذرم و تک بوقی جهت اطلاع او از عبور ماشین. رد می شوم و از داخل آئینه نگاهش می کنم. خدای من..........
خیابان های پردیس همه خط کشی شده و عنوان دارند. از جمله این خیابان.
با نگریستن از داخل آئینه ماشین با تعجب به قدم های او خیره می شوم که درست!!! بله درست از روی خط کشی وسط خیابان بدون هیچ خطا و انحرافی به دو سمت راست یا چپ به حرکت ادامه می دهند.(شاید اگر از قسمتی دیگر حرکت می کرد و راه می رفت متوجه نمی شدم اما خط کشی معیار سنجش من بود برای عبور بی خدشه و بی خطای او) حداقل فاصله زمانی نگاه کردن من به پاهای او و این خطوط شاید پنج قدم هم نشود چرا که رسیدن ماشینی دیگر که پشت سر من قرار می گیرد مسیر نگاه مرا می بندد.
اما همین چند ثانیه هم زیاد است برای من.
حداقل 4-5 قدم(همان چند ثانیه کوتاهی که خداوند فرصت دیدن این صحنه را به من داد) بدون انحراف در یک مسیر مشخص. بدون داشتن نعمت بینایی!!
*****
درختان توت دانشگاه حسابی حسابی، رسیده رسیده اند. اگه سر به زیر باشی! دونه های افتاده روی زمین تو رو متوجه خودشون می کنه که بیا ما رو بخور. اگه سر به هوا باشی درختای توت و شاخه های خم شده اشون تو رو متوجه میوه هاشون می کنه که ما رسیدیم بیا ما رو بخور. اگه نه سر به هوا باشی و نه سر به زیر و تو خودت فرو رفته باشی صدای جیک جیک گنجشکا به تو می گه اینجا بالاخره یه چیزی برای خوردن پیدا می شه. اگه هم هیچ کدوم از اینا که "نهایت ... تو رو می رسونه" پیدا نشه، کافیه سرو صدای آدمایی رو که یا رفتن زیر درخت یا بالای درخت یا پارچه گرفتن و یکی اون بالا داره شاخه می تکونه رو هر روز و هرروز ببینی و بشنوی تا بفهمی که فصل توت خوردن رسیده.
اما من از نهایت ... هم گذشتم.
چون هنوز دست نبردم به سمت شاخه ای و طعم شیرین توت رو نچشیدم.
راستی شما هم اگر هر روز از کنار درختان توت رسیده رد بشین و به همه شکلی!!! متوجه رسیدن این میوه خودمانی! بشین ولی دست نبرین به چیدن و خوردن! حتما" - حتما" مث من از یک کره دیگه اینجا اومدین.
خوب. خدا رو شکر. من تنها نیستم. بالاخره یکی پیدا شد که مث من چند روزه که گرفتار دل درد شدیده و جرات دست بردن به یک دونه توت رو هم نداره.
story-teller.blogfa.com
****
وقتی که این مسئله را به خداوند گفت ، خدا به او فرمود : که ای موسی برو به آن مرد بگو که خارکنی از سرش هم زیادی است . موسی در راه بازگشت باز هم آن مرد را دید .
اول نمی خواست بگوید که خدا به او چه گفته است و بهانه می آورد که نتوانستم با خدا بحث را مطرح کنم . اما اصرار زیاد مرد او را وادار کرد که حقیقت را بگوید . وقتی که حقیقت بر مرد آشکار شد مرد بسیار عصبانی شد و گفت : حالا که خدا این را می گوید من هم دست از این کار میکشم و با خدا هم دیگر کاری ندارم. این را گفت و رفت .
آن مرد آن روز به خانه رفت و زن حامله ی خود را برداشت تا از آن مکان کوچ کنند و به جای دیگری بروند شاید در آنجای دیگر زندگی بهتری داشته باشند .در راه درد زایمان زن او را آزار داد به طوری که انگار زمان زایمان او فرا رسیده بود .مرد با هزار بدیختی و بیچارگی کلبه خرابه ای در آن حوالی پیدا کرد تا زنش را به آن جا ببرد و او را زایمان کند .
در کلبه هنگامی که مشغول این طرف و آن طرف کردن زنش بود ناگهان دستش به چیزی خورد که توجه او را به خود جلب کرد . برگشت و دید که دستش به گوشه ی خمره ای خورده که در زیر خاک مدفون شده است . خمره را در آورد و درگوشه ای گذاشت و زایمان زنش را با موفقیت به پایان برد و در خمره را که باز کرد دید که خمره پر از سکه های طلاست .
سال ها گذشت و آن مرد دیگر با زن و بچه ی خود در شهری در حوالی آن بیابان که مشغول خارکنی بود زندگی بسیار مرفه و لذتبخشی را تجربه می کردند .
روزی موسی از آن شهر می گذشت که باز هم آن مرد را دید .تعجب کرد که چرا خدا می گفت که خارکنی از سر آن مرد هم زیادی است پس چگونه او اکنون دارای چنین زندگی مرفه و خوبی است. آن مرد تا موسی را دید به او گفت : موسی برو و به خدای خود بگو که من دیگر خارکن نیستم و زندگی خوبی دارم و احتیاجی هم به او ندارم و از او هم نمی خواهم که برای من راهی بگشاید .
موسی به نزد خدا رفت و از او دلیل این اتفاق را پرسید. و خداوند پاسخ داد: که ای موسی من این حرف را زدم تا آن مرد به خودش بیاید و راه خود را بیابد ، وگرنه آن آدمی که من می شناختم کسی نبود که دست از خارکنی بکشد .