تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد

-----

می گن یه روز بچه ای از پدرش تو ا توبوس در حین سفر می پرسه: بابا این جنگل که گفتی پس کو؟ باباهه می گه: ای باباجان . مگه این درختا می زارن من جنگل و بهت نشون بدم.

حیاط مامان لبریز از رنگ سبز شده. از در راهرو که به داخل حیاط پا می زاری روبروت یک شیر آب است که می توانی به بهانه شستن دست و رو بروی و بدون اینکه به خودت زحمت بدهی دست دراز کنی و گیلاس های شیشه ای خوشمزه و شیرینی را که اغواگرانه نگاهت می کنند بچینی و بشینی مثلا" به شستن دست و صورت و دانه به دانه در دهان بگذاری. مواظب باش دانه هایش را هرجاهرجا نیاندازی. اون وقت این دانه های بی ریا و بی خیال هنگام پرت شدن ممکنه بیافتن کنار دیوار توالت توی حیاط و بعد یک دفعه می بینی که برای رفتن به دستشویی هم باید شاخه های گیلاس رشد کرده را کنار بزنی و رد شوی ...

بعد از عمل قلب باز مامان، گرفتاری ها و دردسرهای ما بچه ها اونقدر بود که کمتر فرصت سرزدن و نزد ایشان ماندن برایمان پیش می آمد. از لحاظ روحی هم ایشان بسیار ضعیف شده بودند. ترس از عمل و تبعات آن و غیره و غیره.

تجویز دایی کوچک من که در "شهرستان مامان بزرگ مریم" زندگی می کنند مقیم شدن مامان در شهر زادگاه خودش بود.

و این چنین شد که مسافت ۱-۲ ساعته این شهرستان و دوری مامان بهانه ی خوبی شده برای ما بچه های گرفتار که از هر فرصت و تعطیلی برای رفتن و سرزدن به ایشان استفاده ببریم. البته واقعا" ما استفاده می بریم حیاط پر دار و درخت و بزرگ و اتاقهای باز و سقف بلند که دیگه هیچ کی به بچه ها هشدار نمی ده که یواشتر پائین همسایه ها ناراحت می شن و کوچه های تنگ و مسیرهای کوتاه که طبیعتا" خاموش شدن ماشین را در لحظه ورود به شهر و روشن شدنش را به هنگام عزیمت به دنبال دارد همه و همه دست به هم داده تا این شهر نسبتا" سرد و قدیمی را با جان و دل به دیدگان بکشیم.

حیاط مامان از گیلاس گرفته تا انجیر و یه عالمه درختای آلبالو. خستگی در می کنیم و آفتاب بعدازظهر که کم رنگ می شود می زنم بیرون. قصد مثلا" خرید اما دلم ،بیشتر هوای راه رفتن زیر درختان سپیدار قدیمی و دوباره دیدن مغازه ها و پیرمردها  و پیرزنان قامت افراشته را دارد.

مغازه قدیمی پدربزرگ الان تبدیل به لوازم منزل و صوتی و تصویری شده و روی صندلی پدربزرگ خدارحمتی دایی جان جلوس می کند.

از روبروی مغازه رد می شوم و سلامی و چشمکی نثار دایی جان . با حرص و ولع هر مغازه قدیمی به جامانده را می بلعم و در گذر از این مسیر  آوایی خوش به گوشم می رسد.

سه تار

سه تار

سه تار

زخمه می زند . پیچ و خم انگشتان تارزن بر روی سیم ها آوایی کاملا" زیبا و شیرین را به گوش جانم می نشاند.

یادم می آید چقدر دلم می خواست به جای سنتور دنبال دوتار می رفتم.

اما... (قرار است ذوق هنری ما بر اساس الگوی انتخابی اطرافیان شکل بگیرد. همین می شود که پس از دو سه سال کلاس رفتن همه چیز را می بوسی و می گذاری کنار. مضراب را. سنتور را. کوک را. جعبه خاک گرفته سنتور را)

میخ زمین می شوم. و با دقت گوش می کنم. صدا و همهمه دور و بر آنقدر هست که مرا به خطای پیداکردن مسیر بیاندازد. اما. مثل یک مجذوب. شیدا و واله به دنبال موسیقی کیهانی وجودم راه می روم و

خدای من

خدای بزرگ عشق و هنر!!

اینجا یک مغازه میوه فروشی است. بسیار ساده و معمولی. انتهای مغازه میزی چوبی . صندلی و یک مرد. سه تار در آِغوش.

زمان از دستم رفته. در برگشت به خانه که نمی دانم چه زمانی است و چه ساعتی ، زمزمه می کنم:

عشق شوری در نهاد ما نهاد

 

 

 

+ نوشته شده در  85/03/28ساعت 8:37  توسط ناهید  | 

 

 

""صدای خنده ی والدین خود را ضبط کن""

 

 

با اجازه امیر عزیز در وبلاگ  پیشنهادات یک کتاب جیبی

 

 

+ نوشته شده در  85/03/20ساعت 13:26  توسط ناهید  | 

انتخاب این یک دو سه دوبیتی زیبا بر حسب اتفاق که چه عرض کنم .....

می دانم لذت دوباره ای دارد چندباره خواندن های این ابیات .

-----

تو که نوشم نئی نیشم چرایی

تو که یارم نئی پیشم چرایی

تو که مرهم نئی زخم دلم رو

نمکپاش دل ریشم چرایی

--

دو چشمم را ته خون پالا کنی ته

کلاه عقلم از سر واکنی ته

اگر لیلی بپرسه حال مجنون

نظر او را سوی صحرا کنی ته

--

نسیمی کز بن آن کاکل آیو

مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو

چوشو گیرم خیالت رو در آغوش

سحر از بسترم بوی گل آیو

--

الهی دشمنت را خسته وینم

به سینه اش خنجری تا دسته وینم

سر شو آیم احوالش بپرسم

سحر آیم مزارش بسته وینم

+ نوشته شده در  85/03/16ساعت 13:3  توسط ناهید  | 

سلام به دوستان مهربان خودم

دوست عزیزم روان نویس نکته ای را که در قسمت نظرات پست قبلی آورده بودند که بر آنم داشت اول کامنت ایشان را بیاورم ....

" متن جالبی بود و خالی از نکته نبود.
منهم عقیده ام این است که باید وقتی را برای خدمت به دیگران گذاشت و آموزش به نظر من یکی بهترین خدمتهاست.
""دوستانی دارم که هر ساله در مدارس پایین شهر به صورت رایگان کلاس کنکور می گذارند و الان خیلی از شاگردانشان در دانشگاه ها درس می خوانند . می دانی دوست من هیچ چیز به اندازه این خوب و لذت بخش نیست که آدم نتیجه تلاششش را ببیند. به قول مذهبی ها "باقیات صالحات" است .
امید اینکه ما نیز بتوانیم تکلیف انسانی مان (خدمت به همنوع) را ادا کنیم .""
روزهای خوبی را برایتان آرزو می کنم .
روان نویس .  "

--

و بعد ....

عجب در گیر کرده ایم خودمان را با اوضاع و احوال جامعه. اما فراموشمان شده خیلی از کاستی ها و مشکلات را خود به راه حل نزدیک گردانیم. با خودن نشسته ام و می گویم 

چه کرده ای ناهید ؟

چه کرده ای الهام خوبم؟

چه کرده ای استاد حسین؟

چه کرده ای پیامبر مهربان؟

چه کرده ای پیروجان؟

چه کرده محمد عزیز؟

چه کرده ای فرشید عزیز؟

چه کرده ای آرمین خان؟

چه کرده ای حسین داستان نویس؟

چه کرده ای حسین عکاس؟

چه کرده ای بانوی نخستین؟

چه کرده ای امیر آقا؟

چه کرده ای وحید خان؟

چه کرده ای النای مهربان؟

چه کرده ای .......

جز دیدن ایرادها؟نواقص؟ کاستی ها؟جرات نکردن ها؟عقب کشیدن ها؟جلو نرفتن ها؟

بابا قبول. همه چیز قبول . اما ؟

از دست من و شما خیلی کارها ساخته است. برگردم به پست قبلی ام. همانطور که  در این ایام "وقتی" می گذارم برای آموزش بیشتر پسرم در فصل امتحانات (حداقل زمان ممکن) چرا نرفتم به دنبال دانش آموز ضعیفی که خانواده در آموزش او ناتوان و یا کم سوادند؟ تا بی هیچ زحمتی کمکی ناچیز کرده باشم در به ثمر رساندن یکی از فرزندان هموطنانم؟

مانند این مثال فراوان به یادم می آید و از خجالت نمی نویسم.

روان نویس  عزیز چه خوب گفتی. کم نیستند استادانی را که می شناسم در مواقع بیکاری در شرکت های مختلف و نهادهای مختلف به فعالیت مشغولند اما "وقتی" گذاشته اند برای یادگیری بهتر دانشجوی خودشان که ضعیف است؟ به هزار شکل ممکن از سهمیه گرفته تا شانس وارد دانشگاه شده اما ضعیف است. نمی دانید با چه بدبختی اینها مدرک می گیرند. گاهی دیده ام پدر و مادرانشان را می آورند تا به جهت روی گل این مهربانان فداکار، استاد نمره قبولی بدهد. (البته من همه دانشجویان عزیز و اساتید محترم را شامل نکرده ام. ایراد نگیرید لطفا")

کم نبوده اند دانشجویانی که در دانشگاه "خودکشی" کرده اند. از فقر. از خجالت ـ بدهی هایی که به دوستان و دیگران داشته اند. از ظلم خانواده. از عشق. از همه چیز. این جریان هنوز هم ادامه دارد. هنوز هم خیلی ها بااین فکر زندگی می گذرانند تا باز کی بشنوم که در فلان دانشگاه پسری یا دختری خودکشی کرده.

ننشینیم تا دیگرانی یامسئولیی به کمک برخیزند. هر یک از ما در حد توان خود ، امکان انجام خیلی کارها را داریم .

دوستانی که از دیر با من اند از مطلبی که در یکی از پست های دیرترم آورده ام حتما" خاطره ای دارند. اینکه حتی یک صبحانه صبح را به کارگر یا رفتگر یا باغبانی هدیه دادن خود بخشی از مهرورزیدن است.

کم شدن یک هزارتومانی (یا بیشتر یا کمتر) از جیب هیچ یک از ما چیزی کم نمی کند اما ..

کارگری است که قبلا" در محوطه روبروی دفتر کار اینجانب باغبانی می کرد. پسرکی که شاید به زور به ۱۶ سال سن می رسید. هراز گاهی به بهانه ی تهیه صبحانه مبلغی اندک کف دستش می گذاشتم. تا بعد از ایام عید دیگر ندیدمش. در گذر از خیابان های پردیس یکی دوبار او را از فاصله ای دور دیدم که شیلنگ به دست می رفت. یک روز عزم جزم کردم به دیدارش. و یافتمش. مبلغی میان دستش که می گذاشتم دعایی کرد: انشاءا... هرچه از خدا می خواهی بهت بده. این دعا ، دعای یک فرد بالغ و مسئول بود. کسی که عهده دار مشغله های یک زندگی است. نه یک پسرک نوجوان. باور کنید این دعا آنقدر به جانم نشست که حاضرم به هر شکل ممکن او را بیابم و تکرار کنم و به تکرار بشنوم این دعا را.

دلتان شاد. دل هموطنانتان با دست گسترده شما شادتر بادا.

 

+ نوشته شده در  85/03/08ساعت 9:53  توسط ناهید  | 

فصل امتحان بچه هاست. در بعضی از خونه ها از جمله خونه ما کتاب ها را مامان می خونه بچه می ره امتحان می ده . حالا بقیه جاها و شهر ها و  کشور ها !!! چه جوری است من بی خبرم.

به هر حال. امیدوارم هر چه زودتر این دو هفته امتحانات من! هم تمام شود و بتوانم سال بعد کتابهای سال پنجم را مطالعه کنم.

(ببینید چقدر تلاش می کنم آن لاین باشم ؟)

خوب . متنی زیبا را نمی دانم کجا خواندم حیفم آمد اینجا روی این صفحه ی تقریبا" قهوه ای ننشیند و دوستانم نخوانند.

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.

 

+ نوشته شده در  85/03/03ساعت 13:27  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد