تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد

 

 

دستهایم را روی چشمهای خدا می گذارم

زشت است زشتیها را

خالق زیبایی ها ببیند

 

زمین لبریز سیاهی است

کار و بار خیاطها رو براه است

آنها برای  درختها و گلها نیز ماسک می دوزند

 

از فواره انتظار بالا می روم

فرشته ای به رویم لبخند می زند

از خدا سراغ می گیرم

روزان بسیاری است که  فرشتگان برای خدا غیبت رد می کنند

 

 

بر می گردم

شب بو منتظر پیامم بیدار مانده

کنارش می خوابم و می گویم:

 

 

نمی دانم خدا که می رود زمین سیاه می شود

یا زمین که سیاه می شود خدا می رود

 

نوشته ناهید ۲۵/۴/۸۵

 

 

+ نوشته شده در  85/04/28ساعت 11:54  توسط ناهید  | 

 

می دانم که دوستان بخشنده من اجازه می دهند این پستم را کمی شخصی تر و خصوصی تر ارائه دهم. می توانم؟

لیلای "من" !!، الهام "عمیقم"، النای "آسمانی ام"، پیرو "مهربانم" ،آزاده "نو اندیشم"، شادی "پرشورم" ، بانوی "فداکارم "و و و و و ....

روز زیبایتان مبارک.

------

یکی دو روز پیش از شهر زیبای کرمان میهمانانی به منزل ما آمده بودند. چون جمع خودمانی و نزدیکی داشتیم بازار سر به سر گذاشتن و گه گاه متلک و جوکی روانه کردن داغ داغ بود. از جمله مسئله تهیه هدیه روز زن . خانم میهمان روز جمعه سالگرد ازدواجشان را به آقای میهمان یادآوری کرده و عند المطالبه هدیه !!! 

آقای میهمان مطلبی گفتند که شاید برای خیلی ها تکراری باشد اما من اول بار بود می شنیدم:

از یکی می پرسند زن ذلیل یعنی چه؟ می گوید : همانی که بالاشهری ها به آن می گویند "تفاهم"

----

یادش به خیر مستخدمی داشتیم که ایشان الان بازنشسته شده اند. زمانی که مسئول محترم کارگزینی خانم ... نیز هنوز بازنشسته نشده بودند تعریف می کرد که روز "زن" که می شد این آقای ژ... که سواد شاید بی سوادی هم داشته و وضع مالی بسیار پائینی ، می آید مبلغی به من می دهد و می گوید که خانم ... لطفا" با سلیقه خودتان فلان هدیه را برای خانم من بخرید. این در حالی است که گاه اگر به شوخی به یکی از بزرگان! محترم گوشه می دادیم که خوب چی تهیه کردین برای خانمتون؟ با دلخوری  عنوان می کرد که مگر او برای من چیزی می خرد مگر ....

راستی ! اگر قرار باشد مثل طرف مقابل رفتار متقابلی از خود نشان دهیم کجای زندگی مشترکمان بوی مهر و "تفاهم" به خود می گیرد؟ یاد آن بیت شعر زیبا افتادم که می گفت:

تو نیکی می کن و در دجله انداز ...

دغدغه های فکری همه آنقدر هست که گاه یکدیگر را فراموش می کنیم. نمی کنیم؟ این روز و مثل آن یک تلنگر است برای آنانی که فراموش کرده اند. بیایید نیکی مان را بی انتظار پاسخ در دجله اندازیم.

آقایان فراموشی های همیشگی تان را همین امروز و فردا فراموش !!! کنید  

---

عزت زیاد.

 

 

+ نوشته شده در  85/04/24ساعت 8:2  توسط ناهید  | 

 

زیر سایه سار "مو" فرش کهنه ی دل را پهن می کنم و دراز می کشم. بالای سرم آسمان برگ برگ و سبز رنگی است بس زیبا . هر از جایش گه گاه تکه تکه رنگ آبی ملایم.خودش را با هزار دوز و کلک به چشم می کشاند تا یادم باشد آسمان باید آبی باشد نه سبز.  درخت مو باتمام دستهایش روشنایی خانه قدیمی مان را در آغوش گرفته و پنهان نموده. تابستان و آفتاب داغ تا ته غروب با پررویی وقت می گذراند و پوست می خشکاند و "مو"  بخشنده ترین موجود خانه، دلخوش به بعدازظهرهایی دارد که سر و صدای بچه هارا در سایه سار دستانش کنار حوض کوچک وسط حیاط  به گوش بشنود که به دنبال ماهی شب عید باقیمانده در بدترین شرایط زیست محیطی! سراپایشان را لیچ آب کرده اند. مامان از راه می رسد چسبک دم در حیاط پناهگاه خوبی برای ندیده شدن های ما و آن بیرون از خانه مانده هاست. از جمله مادر. صدای چکار می کنیدش کافی است تا دو تا بچه قد و نیم قد خیس و بر هم مالیده از لب حوض دست بکشند و سریع خودشان را به چیزی مشغول کنند.  دستور تعویض لباسهایمان صادر می شود. اما معطل می کنیم .شیلنگ در دستهای مامان پیچ و تاب باز می کند.و بعد صدای شیرین آب که با فشار روی درخت انجیر اول فرود می آید که کثیف ترین درخت روی زمین خانه ماست. گرد می شوید و سپس سراغ صحن حیاط و در آخر باغچه های پر از توت فرنگی و شلغم فرنگی های پنهان شده زیر خاک. در این میان هم باز وروجک بازی مان ا دامه دارد به شتاب از جلوی عبور آب رد می شویم. و سر و صداست که بلند می شود. هم صدای خنده و شادی ما که با دلهره از فشار و خیس شدن کامل این عبور و مرور را تکرار می کنیم هم غرولند های مادر که می دانیم ته دلش از صدای خنده ما لبریز می شود. اصلا" بعدازظهر های خانه پدری در دل تابستان "آلوده ترین منطقه صوتی " محله است.

حیاط خانه بوی شیرین سرما و خنکای آبپاشی مامان را به خود می گیرد. فرش "دل پهن شده ام" هم خیس شده. باد که می وزد با لذت این هوا را این تمیزی را این شیرینی را استشمام می کنم. مامان می رود و قالیچه ای را زیر درخت انگور می گستراند. یک سینی. یک کاسه چینی لبریز از سکنجبین. یک بغل کاهو. اینجا کسی منتظر فرمان حمله نه ببخشید اجازه نمی ماند. اصلا" منتظر نمی ماند ازهمون دم پله ها که چشممان به سینی و کاهو سکنجبین می افتد به استقبال می رویم و روی هوا اولین لقمه ها را می بلعیم. فکر کنم ته سینی که به زمین برسد روی سینی چیز قابلی باقی نماند. بس که ما به فکر دست خسته مامان هستیم که بار سنگینی از دوشش برداریم. می پرسد شام چی دوست دارین. هر یک چیزی . هشدار می دهد که برادر و خواهرتان هم باید دوست داشته باشند تا از کلاس که می آیند و گرسنه و تشنه به دلشان بد نیاید.

پیشنهاد املت تصویب می شود. سبزی تازه . دوغ و یک بغل هم خنده و شوخی و شیطنت. مامان سبزی ها را پاک می کند یکی دو تا از حلزون ها را هنوز لای برگهای نعناع اسیر کرده ام. اما با حکم بخشش برادرکم آزاد می شوند. دیگر شب شده و همه جمع شده ایم. کنار سفره (میز!!!!؟؟؟؟؟) روی زمین توی حیاط قدیمی.

و پروای حرکت کوچکی در اطراف که نکند سوسکی یا ملخ یا پروانه ای نشاط بلعیدن لقمه ها را از دلمان دور بدارد.

مامان می داند که از ترس حشرات، توی حیاط نمی خوابیم. توی هال سردترین نقطه موجود در خانه است. این را همه ی دار و درخت و دیوار و پنجره های خانه می دانند که مامان با روشن بودن کولر در موقع خواب موافق نیست. اما حکم ما خوابیدن در اتاق است و بس.

با معصومیت و مهربانی کامل نگاهی به صورت ماهشان می اندازم و می گویم: اجازه بدهید امشب فقط همین امشب را روی زمین هال بخوابم که سرد است.

التماس از حوصله مادر بیرون است و در نهایت قبول این تمنا و صدای فریاد شادی من که : جانمی جان. تشک وپتو به دوش کشان می روم و هنوز از این باب رحمت لذت کافی نبرده به خواب می روم.

--

اصرار می کند: مامان همین یک بار. خواهش می کنم. تختم گرم است. قول می دهم فردا که از سرکار می آئید همه چیز را مرتب کنم. خودم هم رختخوابم را جمع می کنم. مامان . تو رو خدا. قول می دهم. فقط همین امشب. آخه اتاق خیلی گرمه. پتوی روی تخت هم گرمه. کولرم که خاموش می کنید. فقط همین امشب.

فریاد جانمی جانش را که می شنوم چیزی در دلم می لغزد. بر می گردم. به خیلی قبل. به خیلی قبل تر. به خیلی خواسته های کودکانه اش که پاسخ نداده ام و خواسته های کودکانه ام که پاسخ نداده اند.

 !!!

خیلی خوب. تاهروقت که دلت می خواد روی زمین بخواب.

 

 

 

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 13:31  توسط ناهید  | 

يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می‌کوبيد که بره خونه  زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

  جو می‌تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من  جو هستم و اومدم که کمکتون کنم."

  زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که  از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود."

  وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره،

  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و جو به زن چنين گفت:

  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی  يکنفر هم به   من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می‌خواهی که بدهيت رو به  من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

  چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده.   ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می‌بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

  او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی‌دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

  وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند:

  " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

 اونشب وقتی  که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به

  اون پول و يادداشت  زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

 " همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

                                                   

********

 

 

***برگرفته از سایت مارشال مدرن

 

 

+ نوشته شده در  85/04/04ساعت 9:11  توسط ناهید  | 

با تمام نشاط و سرحالی صبح روز شنبه می گویم: سلام صبح بخیر. سرش را از روی کتاب بر می دارد. یکی ازنگهبانان بسیار خوش اخلاق متین و وزین دانشکده است. و مورد احترام من. اما ....

قبولی در کنکور ، ۵۰٪ قضیه است.۵۰٪ بقیه اش را هم در نظر گرفته اید؟ خانواده تان چی؟چه برنامه ریزی شده؟ همانقدر که وقت و هزینه صرف برگزاری کنکور در خانواده ها می شود آیا نیمی از این هزینه و وقت صرف بعد از عدم قبولی در کنکور هم شده. صرف فکر کردن به این مسئله چطور؟ : نه. ممکن نیست. قبولی حتمی است. خوب بعدش چی. بعد از اتمام تحصیلات چی؟ پیدا شدن کاری بعد از مدتها بیکاری اما عدم تناسب رشته تحصیلی با موقعیت کاری چی؟

: سلام. صبح شما هم بخیر خانم ...

و دوباره سر بر روی کتاب. نمی دانم جز من چند نفر دیگر در دانشکده می دانند این نگهبان محترم در مقطع کارشناسی ارشد تصمیم به ادامه تحصیل دارد .

واقع گرایانه به زمانی فکر کنیم که فرزندان ما یا درکنکور شانس قبولی نخواهند داشت یا بعد از اتمام تحصیلات شانس پیدا کردن کار مناسب.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/04/03ساعت 9:59  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد