پیاده ، مسیر خیابان دانشگاه را پیش گرفته ایم . گرمای هوا کلافه کرده. کنار آبسردکنی می ایستیم. همراهان مشغول نوشیدن آب. و من به تماشای اطراف. پسرک ۱۲-۱۳ ساله فال گیری توجهم را جلب می کند. دو جوان، فال حافظی را گرفته و مشغول خواندن شعر نوشته شده روی کاغذی هستند که پرنده کوچک داخل قفس آن را با نوکش از بقیه برگه ها جدا ساخته. پسر صورتش لبریز اشک و هق هق گریه ی آرامی تمام پهنه بدنش را در خود فرو برده. یکی از جوانها علت گریه اش را می پرسد. می گوید: یکی از پرنده هایم فرار کرده. و دوباره هق هق. کمی پائین تر می رویم خریدمان را انجام داده بر می گردیم. پسرک هنوز گریان مشغول جمع و جور کردن قفس پرنده است. البته پرنده ی کوچکی درقفس دیده می شود و احتمالا جفت آن فرار کرده.
نگهبان بانک جلو می آید و با او حرف می زند:
- خوب ، فوقش یکی دیگه می خری گریه نکن.
- اگه برم خونه بابام من و کتک می زنه.
۰۰۰
به سمت کیفم دست می برم و در همان حال به همسرم می گویم: اجازه بده کمکی کنیم گناه دارد (بخصوص کلمه تنبیه با اعصابم حسابی بازی می کند). اما پاسخم منفی است. با تغیر بازویم را می کشد تا عبور کنیم. ناراحت و پژمرده سکوت می کنم. هنگامی که داخل ماشین می نشینیم می گوید: او که شغلش فال با پرنده است چطور قفس به این کوچکی را مراقبت نکرده . چطور درب آن را محکم نکرده. کسی که کارش این است آنهم داخل خیابان. عبور و مرور. فضای باز. مراجعه کنندگان مختلف و گاه شیطان و بازیگوش برای راحتی خودش هم که شده باید در قفس را محکم می نمود تا این اتفاق نیافتد. این گونه رفتارها ترفندی است برای جلب پول بیشتر. و ایجاد حس ترحم در افراد..........................
{به یاد جمله ای از کتاب " پیشنهادات یک کتاب جیبی " می افتم.
بگذار فرزندانت سخاوت و بخشندگی تو را نسبت به نیازمندان تجربه کنند.}
نمی دانم فرزند یا فرزندانمان چگونه می توانند دنیای دروغین و واقعی را از یکدیگر تشخیص دهند و نیازمند واقعی را با غیر واقعی.
وقتی خود من هر وقت به آن روز فکر می کنم در اندیشه و تردید فرو می روم .
اینجا که من ایستاده ام از هر سو، فقط یک راه به چشم می خورد
که به هیچ چیز ختم نمی شود مگر " تو "
آنجا که تو ایستاده ای ، از هر سو ، میلیون میلیون راه است
که به همه چیز ختم می شود مگر" من "
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک گفته از ین معنی گفتیم و همین باشد