تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد
 

چون تو از رگ گردن به من نزدیک تری

هرگز "یا ا... " و "ای خدا" نمی گویم

زیرا نحویان گفته اند که "یا " برای ندای دور است!!

 

 

+ نوشته شده در  85/06/28ساعت 7:35  توسط ناهید  | 

با احساس خلاء نوشتاری ، تابستانم را به بیهودگی به اتمام رسانیدم. امروز، وقتی بر می گردم به پستهای قبلی ام، خودم هم خنده ام می گیرد. این دیگر چیست که نوشته ای؟

نه کتابی را شروع کردم . نه دیوانی . نه دیداری. نه اتفاق جالب و شیرینی. گه گاه اگر اتفاقی هم پیش آمده مثل چای تلخ کامم را در هم کشیده و رفته .

یک خستگی کامل از زمانی که از دستم رفت بر دلم تلنبار شده. انگار همه ی حس های وجودی ام یه جایی خودشان را از دسترسم پنهان کرده اند. حتی واژه ها هم قایم شده اند. اسمش را بیهودگی کامل گذاشته ام.

------------------

پشت تمام باورهای زندگی ام

قلک سفالی پنهان کرده ام

شنبه است، سکه ای بر می دارم

"پیرزن" می چرخاند چرخ و فلک را ، هزار چرخ

و من با هر چرخش صدای خنده ی بچه ها را می شنوم

یک شنبه است

سکه ای بر می دارم

دو شنبه است

هزاران شنبه است

سکه ای بر می دارم

"پیرزن" می چرخاند چرخ و فلک را ، هزار چرخ

و صدای خنده بچه ها می آید

من دستهایم بی سکه ، دلم بی خنده ، قلکم خالی ، بی چرخیدن و خندیدن

تو می دانی ، دزد ، سکه خوشحالی هایم را کجا "پنهان " کرده؟

 

پ.ن پیرزن در فرهنگ لغت شما نمی دانم یعنی چه؟ اما در فرهنگ لغت من .............

 

 

+ نوشته شده در  85/06/26ساعت 9:45  توسط ناهید  | 

 

 

من سالهاست  مترسک بالای پشت بام پسرک شده ام

و تو سالهاست هر شب از آن بالاترها صدایم می کنی

: باد می آید. نمی آیی؟

.

آخر پسرک بازیگوش ،

ستاره من دورتر از نخی است که به پایم بسته ای

 

 

+ نوشته شده در  85/06/22ساعت 8:10  توسط ناهید  | 

***

 

لباس هایم را می کنم

تن به آب می زنم

ساحل از من دور می شود

دریا نزدیک

تن به خواب می زنم

 

نمی دانم چرا کسی به من نگفت

:  موج های دریا بعد از دور شدن از ساحل

                            به کهکشان راه شیری می رسند

 

از اینجا این دورترهای روشن" شبانه"

که من هستم

به آنجا آن دورتر های تاریک "روزانه"

که شما هستید

 

: سلام آدم ها

--

 

 ناهید

 

 

+ نوشته شده در  85/06/20ساعت 9:53  توسط ناهید  | 

***

نامه هفتم

:


 من از اواخر آبان مي آيم يک روز مانده به آتش از پاييزي که فقط سه مداد دارد براي نقاشي سرخ و نارنجي و زرد .
ميان بغض تولد لحظه هاي بي قراري ام ، هميشه کسي است براي آمدن که هرگز نيامده است . و من به پاييز گفته ام که اگر او بيايد حتما مداد رنگي هائي که او کم دارد برايش خواهم آورد تا بهار ديگر دلش را نسوزاند با رنگ ومن و پاييز
بيست و پنج پاييز است که او را از پشت بيد مجنونهايي که به باد باج نمي دهند صدا مي زنيم و او هنوز نه عشق آورده است نه مداد رنگي و من نمي دانم چرا به پاييز قول داده ام که او آن عصري مي آيد که مداد "" ارغواني "" هم ساخته باشند براي نقاشي
که پاييز سر باشد از بهار

و او دلش به اين خوش است که يک روزمدادي خواهد داشت از جنس سفر طلايي دردهاي بر باد رفته اش.
من و پاييز مي دانيم که او اهل اواسط ارديبهشت است و يک روز که در هيچ تقويمي نيست براي من " رسيدن " و براي او "مدادرنگي" خواهد آورد
 .
آمدنش را با فانوس و دعا و بوسه و سنگ فرش مرمري از عشق  به انتظار مي نشينم .


 از حالا تا بيايد من شاعري مي کنم و

پاييز نقاشي ........................................

 

 

مريم حیدرزاده

------------------

 

مریم جان به شوق مداد ارغوانی هنوز نقاشی می کنم فقط با سه رنگ:

سرخ، نارنجی ، زرد

 

 

+ نوشته شده در  85/06/15ساعت 11:48  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد