تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد

 

 

صبح های پائیزی تان به زیبایی فصل برگریزان باد.

 

در وب جویبار یادداشتی به عنوان پیشنهاد برای دوست عزیزم گذاشتم.  لطفا" شما هم مطالعه بفرمائید:

 

لیلا جانم. یک پیشنهاد ساده هم من دارم
هر یک از ما روی کامپیوتر شخصی مان تصاویری را برای
screen saver یا به روی desktop ذخیره کرده ایم. تصاویر اسکرین سی ور در حال حرکت است اما صفحه اولیه ای که در اولین مقطع استفاده به چشم ما می آید همان صفحه desktop
است که زمان کوتاهی برای بالا آمدن برنامه ها یا انتخاب برنامه مورد نظر در پیش رویمان لحظاتی قابل مشاهده است.
می توان با استفاده از همین لحظه ی کوتاه ، لحظه ای چند دوستی را به یاد آوریم.
چگونه؟
مثال : من تصویری راانتخاب می کنم این تصویر هرچه می تواند باشد. انتخابش با من است. و بعد آن را به آدرس دوستانی که علاقه مند هستند می فرستم. هر یک از دوستان که مایل باشد می تواند این تصویر را روی صفحه پیش نمایش خود بیاورد.
ماندگاری این تصویر را می توان تغییر داد. یک روز دو روز یا یک هفته.
در این فاصله کوتاه تمام دوستان روزشان را با یاد یک دوست شروع کرده یا خاتمه می دهند.
هر کس به سلیقه خود اگر از تصویر خوشش نیاید می تواند آن را بلااستفاده بگذارد.
این فکر چند روز است به ذهنم خطور کرده. صفحه من در این چند روز تصویر حلزونی را که در تلاش عبور از یک مانع است پیش چشمم می آورد. حال اگر این تصویر زیبا خاطره دوست عزیزی را نیز زنده نماید چه بهتر

 

اگر با این پیشنهاد موافق هستید لطفا" آدرس ای میل خود را نیز بنویسید.

ترتیب اعلام موافقت ، ترتیب اولویت بندی دوستان در ارسال تصاویر خواهد بود.

1-     ناهید (پیشنهاد دهنده ، و اگر اجازه بدهید ا ولین اقدام کننده ارسال  تصویر ، فاصله زمانی درنظر گرفته شده یک هفته) آدرس: nkaspp@yahoo.com

2-       لیلا (وب جویبار. دومین عضو موافق این پیشنهاد   jooybaar05@gmail.com)

3-     الهام (وب حرفهایی که رودرو نمی شه زد . سومین موافق گروه که گویا مرحمت کرده و تصویری را که خود من برایش ارسال کرده ام در صفحه desktopخود آورده است. الهام جان ممنون) kaghazbazi@yahoo.com

4-     ؟

5-     ؟

 

 

+ نوشته شده در  85/07/26ساعت 9:8  توسط ناهید  | 

 

محل کاری که من در آن زندگی !! می کنم یک رئیس دارد و هزار رئیسچه. که رئیسچه ها حرفشان بیشتر خریدار دارد ...

پرسنل امور خدماتی هم هر از گاهی تغییر مکان می دهند و جابجا می شوند (حالا به هر دلیل) اما نمی دانم دپارتمان ما چه ظلمی کرده که از اول سال هر فردی که به گروه ما آمد (واردات مستخدم از نوع نامرغوب و درچه سه) یا بیمار بود یا بیکار !! بود یا .... آخرین نیروی خدماتی که آمد آنقدر مریض احوال بود که کمیسیون پزشکی حکم عدم انجام امور سخت را برای وی صادر کرده بود.  از این دست مستخدمین که عمری زحمت کشیده و حال با تنی ناتوان و بیمار باید سنوات آخر کاری خود را به دلخوشی بازنشستکی و چند ساعت اضافه کاری در محل حضور داشته باشند بسیارند. نمی دانم چه زمانی در مملکت من سنت 30 سالگی برای بازنشسته شدن برداشته می شود. کافی است 5 سال کمتر شود 5 سال نیروی خسته از کار اداری یا دردمند یا از سن کاری گذشته،  استراحت یا فعالیت دیگری را آغاز می کند  و نیروهای جوان  نیز بالاخره  از بیکاری و عدم هم طرازی تحصیلات و شغلی که بدان مشغول اند خلاصی می یابند.

 

بگذرم. بنشینم سیاره کوچک 3 ×  4 خودم را بگردانم.. دور و بر دفتر کار من و بقیه و کل دپارتمان هم تا جایی که دلتان بخواهد بی نظمی و تلمباری از کاغذ و زباله شده بود .

تا این که هفته پیش با همه ی تماسهایی که همگان گرفتیم و غرولندهای من بر سر مدیریت محترم گروه، بالاخره آقای ح را به اینجا فرستادند. خوشبختانه آقای ح قعلا" مورد رضایت همه است.

 

یکی از همکاران از داخل دفتر کار من با تلفن صحبت می کند. بیرون می روم تا راحت باشند. آقای ح داخل آبدارخانه نشسته است. سری می زنم و احوالی می پرسم. شنیده بودم که شخص پر مشغله ای است و مشکلات خانوادگی دارد و هر از گاهی به خاطر خانواده اش یا فرزندش  به مرخصی می رود (این قسمت قضیه را به عنوان یک نکته منفی از ایشان شنیده بودم)

 

احوال خودش و خانواده اش را می پرسم . از همسرش می گوید و کم کم داخل خانه ای پا می گذارم که یک سال است از رنج و غم و انتظار لبریز است. روی دشکچه ای می نشینم  و به چشمان مادری خیره می شوم که یک سال است به صدای هر زنگ در می پرد و سرو پا برهنه می شتابد تا درب باز کند.

 

از مجتبی می گوید. فرزند 14 ساله اش که عید امسال 15 سالش شده. ماه رمضان سال گذشته. دم افطار. سفره ای نیاز به نان دارد. پسرک با یک تی شرت و شلوار خانه به راه می افتد و درب خانه را پشت سر می بندد. این درب یک سال است که هنوز به روی مجتبی باز نشده.یک سال است نبود او را دیوارهای خانه و قالی و پنجره و اتاق ها به چشم می کشند. یک سال است آقای ح سراغش را حتی از پرستوهای مهاجر می گیرد. یک سال است هر از گاهی خبر شناسایی جسدی را از دورهای دور به پدری چشم انتظار می رسانند و او تک و تنها (دلش را می جویم تا به مقصد برسد چه می کشد) به آستارا می رود به زاهدان تهران شیراز . یک سال است مسافر جاده ها شده. می گوید من که می آیم اینجا سرم به کار گرم می شود اما طفلک مادرش. حال ناخوشش با هر صدای زنگی بر هم می ریزد. چشم از درب خانه بر نمی دارد..........

 

یکی از آقایان صدایش می کند تا نامه ای را برای تکثیرببرد.

من مات و سرد بر جای می مانم.

نمی دانم ایشان چگونه مردی است. خوب است ؟ بد است؟ چرا خبری از فرزندش نشده؟ رفته؟ دزدیدنش؟ و .......

اما این چند روز دلم آرام نگرفت. به یاد عهدی که با دل خودم بسته ام می افتم. برای گشایش مشکل هر کس هر قدر در توان توست تلاش کن.

 

امروز من هم اینجا برگه ی ا نتظار مادری را تکثیر می کنم و به آدرس دوستانی می فرستم که شاید خبری از مجتبی حسینی پسر 15 ساله داشته باشند.

 

ببخشید آقای ح آمده است روی میزم را تمیز کند. فعلا" با اجازه .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/07/17ساعت 9:24  توسط ناهید  | 

 

 

بگذار تا مقابل روی توبگذریم

دزدیده در شمایل خوب توبنگریم

شوق است در جدائی وجور است درنظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

باز آی که روی در قدمانت بگستریم

مارا سری است باتو که گر خلق روزگار

دشمن شوند وسر برود هم بر آن سریم

گفتی زخاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه ، که از خاک کمتریم

ما با توئیم وبا تو نه ایم نیست بوالعجب

در حلقه ایم با تو وچون حلقه بردریم

نه بوی مهر می شنوم از تو ای عجب !

نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ؟

ما خود نمی رویم دوان در قفای کس

آن می برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی توکیستی که در این حلقه کمند

چندان فتاده اند که ماصید لاغریم.

{ شعر از دیوان اشعار سعدی}

 

+ نوشته شده در  85/07/15ساعت 9:23  توسط ناهید  | 

 

 

من و تو همسایه ایم

دیوار به دیوار

دیوار خانه شما بلند است

دیوار خانه ما کوتاه است

سعادت را می بینی چگونه از من دریغ می شود؟

 

تو هر روز مرا کنار حوض آب

 می بینی

ماهیهایم راکه در حوض خانه بازی می کنند

درختهایم را و گلها را

و مادرم را که ریحان می چیند

و پدرم را که دل خوش می فروشد

 

دیوارخانه شما بلند است

و تو کبری را می بینی

هر روز زیر درخت  تصمیم می گیرد

و فردا یادش می رود و کتابش باز خیس می شود و کثیف

 

دیوار خانه ما کوتاه است

و من نمی بینم وقتی باران می بارد

آن مرد با اسب دم در خانه شما می آید؟

سیب می آورد؟

انار می آورد؟

بادام می آورد؟

یک شاخه نبات و پیرهن هم می آورد؟

من هر روز " پاسبانی " درب خانه تان را می دهم

که رقیب زدر نیاید به بهانه گدایی

 

تو که آن بالاتری

از خدا بپرس " پاسبان ها " هم عاشق می شوند؟

 

 

+ نوشته شده در  85/07/11ساعت 10:13  توسط ناهید  | 

 

امشب دیگر شبی بود

و من در بیستون به سر بردم

در آن هنگام که خبر مرگ دروغین شیرین را آوردند

و فرهاد تیشه بر فرق خود  کوبید

من آنجا بودم

و فرهاد فرو افتاد

تیشه اش نیز

و من آن را بر داشتم

کسی به دنبال تیشه فرهاد  نیامد

و فرهاد بر زمین ماند

و گرگ ها لاشه فرهاد را که جان می داد بو کردند

و رفتند

بوی عشق " درندگان " را دور می کرد

 

باید قالبم را می شکستم

و تیشه مرا کم بود

امشب دیگر شبی است

شبی که می بایست قصه ام تغییر کند

شبی که شیرین ، "جوی شیر" نخواهد از فرهاد

و فرهاد بیستون را نتراشد به تیشه عشق

و خسرو کام از شیرین نطلبد

و خبر "مرگ دروغین شیرین"

فرهاد را نمیراند

 

قالبم را شکسته ام

و تیشه فرهاد را هدیه بر شیرین فرستاده ام

شاید امشب که خسرو درب خیمه اش را گشود

همت کند

و تیشه بر فرق خسرو فرود آورد

تا همه چیز تمام شود 

و قصه دیگر می شود

اگر

شیرین بخواهد

و تنها او می تواند

که قالب مرا تغییر دهد

و داستان دیگری از نو بسازد

و فرهاد باقی بماند

و بیستون معروف نشود

و خسرو به خیمه شیرین نیاید

و لبهای شیرین

نگین آلوده به زهر را نچشد

و نمیرد

همه چیز تمام می شود

اگر

شیرین بخواهد

تا فرهاد باقی بماند

 

 

+ نوشته شده در  85/07/09ساعت 10:54  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد