تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد
 

با تشکر از بهترین آموزگار زندگی ام:

 

خورشید باش

که اگر خواستی بر کسی نتابی

"""  نتوانی """

 

 

 

+ نوشته شده در  85/08/30ساعت 12:0  توسط ناهید  | 

 

 

در نبرد بین روزهای سخت و انسان های سخت،

این انسان های سخت اند که می مانند

نه روزهای سخت

 

 

+ نوشته شده در  85/08/22ساعت 10:19  توسط ناهید  | 

 

 

آفتاب من

چند روز  است

لحظه هایم ابری است

و خاکستر تنهایی ام را باد

با خود

تا دور می برد

 

من دستمال سرم را محکمتر می بندم

پشت پرچین نبودنت

جارو برداشته ام

ابرها را می روبم

 

 

+ نوشته شده در  85/08/10ساعت 10:6  توسط ناهید  | 

 

عید فطر که اعلام می شود و این همه تعطیلی !!! تصمیم می گیریم که به دیدن مامان برویم. بعد از رسانیدن خبر به بچه ها غریو شادی شان آپارتمان را به لرزه می اندازد.

 

ناهار روز عید به شهرستان ... می رسیم. برای دایی جان خدا رحمتی عید اول گرفته اند. (چه زود گذشت) وارد منزل مادربزرگ می شویم. همه پسرها و دخترهایش و نوه ها تقریبا" حضور دارند.

 

بعداز ظهر با خانواده می رویم پیاده روی. هوای عالی و شهر کوچک و تمیز مثل قطب قوی آهن ربا ما را جذب می کند. بعضی از خانه های قدیمی با صاحبان خانه قدیمی ترشان (مسلم است که این خانه ها از صاحبانشان جوان ترند. )هوش و حواس مرا با خود می برند. پیرزنی با عینک ته استکانی کنار درب چوبی رنگ و رو رفته ای  ایستاده. پنجره های خانه نیز چوبی با نرده های به شکل گل . یک اعتراف. من دوربین دیجیتال ندارم وگرنه. ( در کنار لیست خریدهایم هیچ وقت کلمه دوربین دیجیتال نوشته نشده. باید از خودم بپرسم چرا؟) دلم سخت می گیرد. احساس تنهایی این زن تنها و فرتوت، از لابلای قطر دو شیشه ته استکانی کمی کثیفش به جانم می نشیند.

 

عبور.

مغازه های باز و شیرینی فروشی های بازتر همه مردم را قورت داده اند داخل شکمشان.

بچه ها خسته می شوند و بهانه می گیرند. قول خرید یک خوراکی به میل خودشان با دامنه قیمت تعیین شده خون به پاهای مثلا" خسته شان می دواند. مسیر برگشت را پیش می گیریم. سفارش خرید نان برای شب افراد خانه را به ما محول کرده اند. به آدرسی که مادرجان داده مراجعه و نانوایان را در حال استراحت می بینیم. 5 دقیقه برای صرف چای. باید منتظر بمانیم.

 

مشغول صحبت می شویم. بوی دود و دم کباب بلند است. به فاصله چند مغازه آن ور تر کبابی است.

 کبابی گلستان

بچه ها که ضعف پیاده روی آن ها را برده با بلند شدن بوی کباب ، طعم آن را روی زبانشان مزه مزه می کنند . مشورت و سپس اعلام می کنند که هیچ نمی خواهند جز کباب.

تا منتظر آماده شدن نان شویم می فرستیمشان برای خودشان سفارش دهند. با ذوق و شوق می پرند و می روند . (اولین سفارش غذا توسط خودشان بدون حضور ما)

 

نان ها را می گیریم و به سمت کبابی می رویم. اما.

مغازه ای کوچک و تقریبا" سطح پائین. اصلا" چرا این جوری می گویم. باز هم اعتراف . واقعا" سطح پائین. بدون کلاس بگویم چطور است؟

ابعاد آن به زور به 12 متر می رسد.

پسر جوان و تمیزی سیخها را از توی یخچال برداشته و به سمت جایگاهش می برد. بچه ها نشسته اند. دستمال کاغذی را که روی سفره روی میز می کشیم سیاه می شود. هشداری برای بچه ها که آستین هایشان را مراقب باشند.

 

عکس های قدیمی ناصرحجازی و بهروز وثوق روی دیوار سمت راست. سمت چپ تابلو فرش بزرگ رنگ و رو رفته ای از رقص اسپانیایی. یکی دو پوستر کوچک دیگر که احتمالا" از وسط مجله های قدیمی کنده شده این طرف و آن طرف. این همه سال بگذرد و ا ین رنگها و کاغذها این گونه خوب بماند

 

4 سیخ کباب روی میز با نان سنگگ.

- پیاز؟

- نه ممنون.

بچه ها مشغول می شوند. به تعارف آنها ما هم لقمه ای بر می داریم. و تمام. نگاهشان می کنم.

اینجا نه زیباست. نه بزرگ. نه با کلاس. نه کیفیت. نه کمیت. هیچ ندارد.

اما.

 

ولع بلعیدن لقمه ها در نگاه و لبها و لپهایشان موج می زند. خوردن دو سیخ کباب آنقدر طولانی می شود که گویا چند نوع پیش غذا و غذا و دسر و سالاد تناول می کنند. روی هر لقمه نان تکه کوچکی کباب می گذارند (دیرتر تمام شود احتمالا")

بالاخره کباب ها تمام می شودو آنها سیر می شوند.

و ما هم براستی از لذت آنها سیر می شویم.

: خوب بود؟

-  آره

: خوش مزه بود؟

- عالی!

: راضی شدین؟

- چه جورم

 

پول غذایشان را حساب می کنیم و بیرون می آییم.

شارژ شارژ

می گویند: اگر شما می خواین باز هم راه برین ما خودمون می ریم خونه.

یادم نمی آید منتظر پاسخ ما مانده باشند.

بر می گردم به چهره جوان فروشنده نگاهی می اندازم.

با نگاهم می گویم:  آقای کبابی گلستان. دست شما درد نکند.

امشب به این بچه ها خیلی خوش گذشت. فکر کنم حتی خوابشان هم بوی کباب بدهد.

اما.

نمی دانم از بچه ها بپرسم که آیا رنگ رومیزی، صندلی ها، دیوارها، پوسترها،تابلوی رنگ و رو رفته و و و و و خیلی چیزهای دیگر را که آدم بزرگ ها دیده بودند آنها هم دیده بودند یا فقط از آنچه پیش رویشان بود لذت برده بودند؟

(زندگی نوشیدن قهوه است را دوستانی که برایشان میل زده ام به یاد دارند)

و بچه ها طعم کباب را چشیده بودند و حتی یادشان نمی آمد که ظرفی که نان سنگگ و کباب ها را داخل آن گذاشته بودند چه شکلی بود. چینی بود؟ ملامین بود؟ استیل بود؟ هیچ یادشان نخواهد آمد جز طعم خوش کبابی که خورده بودند.

 

مطمئن هستم سفربعدی مان با دعوت خانوادگی به کبابی گلستان توام خواهدبود.

شما هم بیایید. می دانم که لذت خواهید برد. نگران قهوه خوری ها نباشید.

فقط

مراقب آستین هایتان باشید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/08/06ساعت 9:54  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد