تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد
 

یک روز از رفتنت گذشته و دو روز به آمدنت باقی است. طولانی است ، هم به انتظار ماندن بازگشتت. هم در انتظار بودن نبودنت.

غصه هایم را زیر بالش پنهان می کنم تا خوشی هایم واضح تر شوند (خیلی بی انصاف و نامهربانم؟!)

خیلی اصرار کردم اما گفتی که همان تابلو را تمام کن. دو ماهه گوشه اتاق زل زده به من تازه همه دور و بر را با رنگ و قلم مو پر کرده ای. این که نمی شه یه کاری را که شروع کرده ای ولش کنی و بگی خوشت نمی آد یا وقت نداری. راست می گویی اما همون وقتی که با هم رفتیم بوم خریدیم به دنبال طرح خیلی گشتیم آخر از همه باز طرحی رو انتخاب کردیم که من هم موافقت کردم اما ته دلم اون نبود.

ته دلم هیچ کدوم از طرحهایی که انتخاب می کردیم و من هم موافق بودم که برداریم همونی نبود که می خواستم. اصلا" نمی دونم چرا نمی تونم بهت بگم من این شیوه نقاشی کردن رو دوست ندارم. یا چه طور بفهمونم که من دنبال یه چیز دیگه ام. یه طرح خاص. نه کپی برداری. نه دونه به دونه و رنگ به رنگ و انحنا به انحنا از روی کارتی که دیگری کشیده و من دوست ندارم بشینم و عینا"  طرح بکشم و رنگ بپاشم.  

بگذرم. خلاصه دیشب که نبودی می خواستم برم بیرون و خرید کنم از همین خیابون نزدیک خونه. چشمم به لوازم تحریر شهرزاد افتاد. روبروی فروشگاه رفاه اون ور خیابون. نمی دونم چرا به جای فروشگاه راهم و کج کردم و رفتم اونجا. نمی دونم چی شد که سوال کردم بوم دارین؟ نمی دونم چطور شد که تو اون مغازه بوم نقاشی هم پیدا می شد. نمی دونم چقدر خوشحال شدم که راهم و کج کردم و اون سوال و از او مغازه دار پرسیدم. نمی دونم چه جور شد که پولهای تو کیفم اندازه ای بود که برنگردم خونه و دوباره پول بردارم یا مجبور بشم از خرید بعضی چیزها چشم بپوشم. یا خرید بوم رو بزارم برای وقتی دیگه.

الان که دارم این نامه رو می نویسم اطمینان دارم که هیچ وقت اون و نخواهی خوند اما تا وقتی برگردی از کجا معلوم توی خونه گوشه اتاق به جای اون تابلوی نصفه و نیمه ، یه تابلویی نبینی که از قسمت بالا زمینه آبی تیره شروع می شه و به تدریج که به سمت پایین می یاد کم رنگ تر می شه. از کجا معلوم پایین تابلو گوشه سمت راست یه گل صورتی بسیار ساده و معمولی نبینی که تازه برگهاش و باز کرده و به انتظار سرزدن آفتاب نشسته . از کجا معلوم شاید تا موقعی که برگردی گلبرگهاش حسابی باز باز شده باشه و رنگهای تیره داخل گل به روشنی برگشته باشه.

از کجا معلوم؟

+ نوشته شده در  85/09/29ساعت 8:13  توسط ناهید  | 

 

زمان انتظار که طولانی می شود

دستهایم قارچ می زند

و کپک ، تمام کلماتم را اندود می کند

سایه ها دراز شده اند تا ته اتاق

اتاق کوچک است

وگرنه انتهای قامتشان باز هم کشیده تر می شد

عنکبوت ها سیب های روی میز را خانه کرده اند

وکرم ها سیب ها را تخلیه

طراوت ،  با بوسه ای

گل برگ  ها را ترک می کند

و نشاط از هر آوند فرو می ریزد

 سکوت تمام اتاق را بلعیده

وظلمات شب،  لحافش را روی پنجره پهن کرده

 

من هنوز منتظرم

و بادو میله ی چشمانم

زمستان را می بافم .

 

تا تمام شود  این کلاف، بگو بدانم:

رو به  کدام راه ، گلیم چشمانم را پهن کنم؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/09/15ساعت 10:5  توسط ناهید  | 

شعر از: نزار قبانی
ترجمه‌ی: فاطمه حق‌ورديان

 

«اشهد ان لا  زنی غير از تو!»

شهادت می‌دهم
غير از تو
زنی نيست
که حماقت مرا تاب بياورد
و بر ديوانگی‌ام صبور باشد
آن‌ چنان ‌که تو صبوری کردی!

شهادت می‌دهم
زنی نيست
که ناخن‌هايم را بگيرد،
کاغذهايم را مرتب کند،
و مرا به بهشت کودکان وارد کند،
غير از تو!

شهادت می‌دهم
جز تو زنی نيست
که مرا بسازد
آنچنانکه تو ساختی
و رهایی‌ام بخشد
 آن چنان ‌که تو رهايی‌ام بخشيدی...

شهادت می‌دهم
غير از تو زنی نيست
که با من چون کودک شيرخواره‌ای رفتار کند
و مرا با شير گنجشک‌ها
و شهد گل‌ها
بپروراند...

شهادت می‌دهم
غير از تو زنی نيست
که با من
به بخشندگی دريا باشد
نوازش‌ام کند
ويران‌ام کند
آن‌گونه که تو کردی...

غير از تو زنی نيست
که زمان را با پستان راست‌اش متوقف کند
و در کوهپايه‌های پستان چپ‌اش
انقلاب برپا کند!

غير از تو زنی نيست
که سنت‌های جهان را 
و معيارهای راستی و ناراستی‌ را
دگرگون کند...

شهادت می‌دهم
غير از تو زنی نيست 
که در لحظه‌های عاشقی
چون زمين‌لرزه‌ای ويران‌ام کند
آتش‌ام بزند
غرق‌‌ام کند
شعله‌ورم کند
خاموش‌ام کند
چون هلال به دو نيم‌ام کند
غير از تو...

شهادت می‌دهم،
جز تو
زنی نيست
که کودکی‌ام را
تا پنجاه سالگی‌ام
امتداد دهد...
که ناف‌اش مرکز جهان باشد
و درختان به او بپيوندند
هنگامی که راه می‌رود
و کبوتران
از چشمه‌‌سارهای سرد پيکرش بنوشند
و بره‌ها
در علفزاران زير ِ آغوش‌اش
به چرا بروند...
و در من
گل‌های سرخ دمشقی بکارد
و نعنا
و پرتغال...
غير از تو...

ای زن
که در موهايت
سوال‌هايم را جا می‌گذارم
و تو
هيچ‌گاه
به هيچ‌يک
پاسخی نمی‌دهی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/09/05ساعت 11:19  توسط ناهید  | 

 

***فروشنده، همه مغازه را می گردد تا به تعداد سالهای عمرم، هرچه شمع است به من بفروشد.

روی میز، کیکی نیست. مهم هم نیست.  داخل گنجه سکوتم را می گردم تا هرچه شکر است بیاورم . با این تصور : روی هر دانه شکر یک شمع . کم می آید. شمعها؟ نه آنقدر شمع هست که تمام دل سیاه آسمان را در این شب بخصوص ، روشن کند.

شکرها فقط " یک دانه " اند

شمع های کیک شکرین من فقط روی یک دانه شکر می بایست قرار گیرند. کبریت می آورم. جرقه ای و شراری . اما........... کبریت را خاموش می کنم

شیرینی عمر من !

" یکدانه "

چگونه تو را زیر فشار این همه عمر و گرمای لحظه ای خاطرات ،  که با سرعت یک فوت تمام می شوند، ببینم!

هان؟

 

-----

پ . ن . موسیقی. جشن. من تولدم را به خودم تبریک می گویم. اما !!! کسی مرا به رقص دعوت نمی کند؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  85/09/04ساعت 8:33  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد