تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد
 

 

یخ آب می شود

در روح من

در اندیشه هایم

بهار

حضور توست

بودن توست

 

+ نوشته شده در  85/10/30ساعت 11:3  توسط ناهید  | 

----

تنها

بی حضور حتی یک پرنده

فرومانده در خاک مزرعه

بی نوید روئیدن ساقه ای گندم

" مترسک "

دستان خواهشش را گشود

و کلاهش را ، به احترام ورود پرنده ، از سر پراند

پرنده اما

خسته از باری که با خود می برد، بی سلامی

و نگاهی به او، لحظه ای درنگ کرد

وقتی که می رفت

جای پایش، هسته ای باقی بود

چند روز بعد

در آغوش باران ، و نوازش خورشید

مترسک سبز شد ، ساقه زد

و خرما داد

مترسک دیگر تنها نبود

و شانه اش ، لانه ی پرنده های مهاجر

 

  

+ نوشته شده در  85/10/27ساعت 8:53  توسط ناهید  | 

اپیزود اول:

همه ساکت نشسته اند.  حواسشان به صحبت های سخنران است و نگاه هایشان نیز . خواب در چشم هایشان می آید و می رود . گاهی دهانی برای خمیازه باز می شود. دیر رسیده ام می نشینم و  تمامی هوش و حواسم به سوی تو .

اپیزود دوم:

چه جای خوبی نشسته ای.  یادت باشد همیشه وقتی من هم هستم حتما" کنار کسی بنشینی که سکوت را می شکند و حرف می زند و دیگران می بایست  به او خیره شوند و به سخنان او گوش دهند. اینجوری من فرصت بیشتری پیدا می کنم که به بهانه نگاه کردن به سخنران، یک دل سیر، تو را ببینم.

اپیزود سوم: هیچ کس از من ایراد نگرفت و متهم نشدم به دوست داشتن تو.

---

امضا: پرگل

 

 

+ نوشته شده در  85/10/23ساعت 8:50  توسط ناهید  | 

 

چادر سفیدم رامی گشایم

آشیان امن آمدنت

 

دیر زمانی است هر نیمه شب

که گاه بیداری مردمان اسیر عشق است

دست بر حافظ می برم

فالی به نیت حالی

فال خوب می آید اما

تو نمی آیی

 

چادر سفیدم را می بندم

آشیان امن گریه های شبانه ام

 

 

+ نوشته شده در  85/10/16ساعت 13:41  توسط ناهید  | 

الناجان . بالاخره فرصتی پیش آمد.

بگذار یدشرح مختصری برای آن ها که کمتر می دانند بنویسم. این بازی شب یلدا را که النا جان دعوت نموده و سپس پیرو عزیز دومین دعوت کننده بود را از همان خانه النا دنبال کردم و به پوتین رسیدم به جمهوری و سپس سامان که در نهایت بر می گردد به این که برای شروع این بازی وبلاگی ، شخصی که دعوت می شود ۵ پاسخ به سوالاتی که ممکن است خوانندگان وبلاگ از وی در نظر و ذهن خودداشته باشند بنا به سلیقه و رای خود اینجا می نویسد و سپس از پنج نفر از دوستان برای این بازی دعوت می کند. این سوال های ناگفته و پاسخ های نوشته به اختصار شرحی است از آنکه ما به عنوان یک اسم در وب می شناسیم و آشنایی بیشتر با او.

۱- زاده ی پاییزم و از نوع آذری. همان اول اول اول آذر. همان که منتظر بودم یکی قبل از نوشتن پست به من تبریک بگوید و نگفت!

۲- مادری دارم به صلابت کوه و غرور خورشید (گرچه اکنون شرار آن زمان در جانش به فرسودگی و بیماری کشانیده اش)  که از ۲۸ سالگی بار دو پسر و دو دختر را به تنهایی به دوش گرفت و پدری دارم بسیار عارف (مرا ببخشید که پدرم را گرچه در سن ۳۲ سالگی برای همیشه رفت اما زنده و در کنار خود برقرار می بینم) . پدری کاملا" هنرمند و جامعه شناس. گرچه در رسته مهندسی ارتش کار نقشه برداری و ... انجام می دهد و دائم در سفر است  (باز هم مرا ببخشید انجام می داد. در سفر بود) اما خط زیبا و هنر طراحی اش او را به سمت واحداداری ارتش کشاند و ماندگار شد. یادمه دوازده اصل قانون اساسی اون موقع را با خط خوش نوشته بود و سر در اداره نصب کرده بودند یک نسخه از آن را هم مامان تا سالهای سال قایم کرده بود اما بنا به دلایلی !!! مجبور شد این یادگار را هم پاره پاره کرده و با اشک چشم توامان دور بریزد.

پدرم اما..

خط خوبی هم داشت

 شعر هم می گفت

طرح هم می ریخت. رنگ هم ،

می پاشید

۳ - اصل و نصب من به یزد می رسد. مردمانی صبور. قانع و مهربان. کم و بیش از خصلتهای خوب پدر در من هست و ذوق هنری ایشان را گرچه هر چهار نفر داریم اما تنها جسورشان منم که با توجه به مشغله های بسیار هنوز هم مثل بچه ای کلاس می روم و غیبت می کنم و عقب می مانم و باز دوباره از سر می گیرم.

۴-  یک زمان توی دبیرستان برای اولین بار در مسابقه نقاشی شرکت کردم و نفر سوم استان شدم. آن وقت فهمیدم که پدر اگر رفت یک چیزایی تو وجودم جا گذاشته و با خودش نبرده. (حتما" بابا هم مثل دخترش شیطون و فراموشکار بوده ) یک زمان دنبال خط رفتم. لبریزم نمی کرد. رفتم سراغ طراحی. برای دوره پیشرفته طراحی سنتی را انتخاب کردم تنها هنرجو من بودم کلاس را تعطیل کردند. خوب مجبور شدم و رفتم سراغ نقاشی.رنگ و روغن. با گذراندن یکی دوترم بیماری مادرم پیش آمد. فعلا" کناری گذاشته ام اما این یکی حسابی مرا دیوانه ی خود کرده و رهایش نکرده ام از این شاخه به آن شاخه پریدن هایم بالاخره مرا به اینجا آورده. جایی گوشه اتاق خونه. جایی که وقتی قهرم. وقتی غمگینم وقتی عاشقم وقتی می خواهم خود واقعی ام باشم می رم و قلم مویی بر می دارم و رنگ می پاشم. دیوانه ی نو شدن و طرح های تازه ام. گرچه دو سه تابلو بیشتر نکشیده ام اما ...

۴- عاشق عرفان. کتاب هایی که من می خوانم مورد پسند هر آدمی نیست تقصیر من هم نیست وقتی کودکی باشی دیوانه ی خواندن و تنها کتاب های موجود خانه کتابهای پدری باشد که دیگر نیست تا تو را راهنما شود می روی و می نشینی در اوج ۱۰  تا ۱۴ سالگی به خواندن کتاب بوف کور. سه قطره خون. موخره عزیز نسین. و ... گرچه سر در نیاوری ولی تشنه ای و کتابهای درسی ات می شوند لانه ای برای پنهان کردن کتابهای پدر. تا وقتی مادر سرزده از در می آید سریع کتاب درسی ات را ببندی و انگار که داری درس از بر می کنی. باز که مادر می رود بگشایی و ادامه دهی.  شاید برای همین همیشه معدلم از ۱۶ - ۱۷ بالاتر نرفت اما انشایم و ادبیاتم بیست بیست بود. و شاید باز به خاطر همین نگاهم به گونه ای که است که نکات مثبت بسیاری را در وجود آدم های اطرافم می بینم و با انعطاف اخلاقی خیلی راحت می توانم با هرجور آدمی بنشینم و از مصاحبتم لذت ببرند (گفته بودم کمی به خودم غره هستم یانه؟) 

۵-  کارمندم . عاشق آشپزی به سبک مردن و کاملا" خارجی (هنوز که هنوز است نتوانسته ام یک قرمه سبزی یا قیمه خوشمزه درست کنم . متاسفانه. اما کافی است میهمانی سرزده بیاید آنچنان هنری از خودم بروز می دهم که سر زبان ها می افتد سیب زمینی آبپزهای با کره اندودم با تزئین قارچ و گوجه و سالاد الویه هایم که وقتی کم است قاشق قاشق روی برش نان ساندویچی می گذارم و یک فرم چیدن خاص با کلی خرت و پرت و بعد می نشینم کلی به به و چه چه می شنوم. !!! ).  دیوانه فرار از ظرف شستن و کارهای خانه. کشته مرده چیچک و شکلات های کاکائویی. بسیار خودشیرین و کمی مغرور. دوستان پسری دارم که  بنا به ذوق و سلیقه ام  در انتخاب بهترین ها، سنشان گاه دوبرابر من می شود. مثلا" همان آقای صالحی که روزی نوشته بودم از او در پست معصومیت که در گلخانه کار می کند و "حوضچه نیلوفرهای آبی من" از قبل (به کسر قاف و فتح ب ) زحمات اوست. (جویبارم یادت هست؟) خیلی کم دوست دارم (انگشتان دست؟ نه . کمتر )  اما آنهایی را هم که دوست من اند بسیار عاشقشان می شوم.  با همه دوستم اما انگشت شمارند آنانکه راه به قبلم نیز دارند.

و

خدایی که در این نزدیکی است.

-------------

خوب این هم بازی من. و اما. ادامه ی بازی را از دوستان عزیزم که در ذیل می آورم انتظار دارم.

گرچه این دعوت تنها دعوت است و اختیاری.

۱ - حسین عزیز در یک حرف از هزاران (سلام مرا بپذیرید و دست به قلم ببرید استاد. لذتی دارد اولین میهمان من شما باشید)

۲- لیلایم می دانم که فعلا" امکان پذیر نیست برایت. و من فقط اسمت را نوشتم تا بدانی میهمان دوم من قرار بود شما باشی اما رعایت حالت را کردم. هروقت و هر زمان که توانستی این گوی و این میدان

۳- پیامبر مهربان. خوبید راوی جانم؟ می تواند این کوچکترین شما را به این بازی دعوت کند؟. هرگونه که خود دوست دارید؟

۴- الهام جانم . گرچه تو نیز چون لیلایم هنوز درگیر دیدگان جدیدت هستی . می دانم اما النا را فراخوان. یاری ات خواهد کرد.

۵- روان نویس عزیز. آنقدر ارزشمند هستید که نیاز به معرفی بیشترتان نیست. اما بازی است دیگر و همبازی هایی مثل من هم ا گر باشند لجوج و سمج چاره ای نمی ماند.

 

دلتان خرسند

 

 

 

+ نوشته شده در  85/10/09ساعت 8:56  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد