|
| |
|
گفته بود پيش از اينها: دوستي ماند به گل
دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است
در ضمير يكدگر باغ گل روياندن است گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست باغبانش، رنج تا گل بردمد گفته بودم گر به بار آيد درست زندگي را چون بهشت تازه، عطرافشان و گلباران كند گفته بودم، ليك، با من كس نگفت "" خاك "" را از ياد بردي خاك را لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ بذرهاي آرزويي پاك را آب و خورشيد و نسيم و مهر را زانچه ميبايست افزون داشتم شوربختي بين كه با آن شوق و رنج « در زمين شوره سنبل» كاشتم - گل؟ چه جاي گل، گياهي برنخاست در پي صد بار بذرافشانيام باغ من، اينك بيابان است و بس وندر آن من مانده با حيرانيام پوزشم را ميپذيري، بيگمان عشق با اين اشكها، بيگانه نيست
"" دوستي بذريست، اما هر دلي درخور پروردن اين دانه نيست. ""
|
برگه های تقویم روی میز
چشمانم را به نخ می کشند
برگه ها به ته رسیده اند ، تو نرسیده ای !
سال بعد ، درخواست یک تقویم اضافه
تا " کم نیاورم "
خدا سردش می شود
وقتی بر روی زمین راه می رود
و آدمهایی را می بیند از جنس " سنگ"
خدا سردش می شود
می خواهم گاهی لباس شاگردی ام را از تن در بیاورم و بر کرسی درس دادن تکیه کنم ( نگفتم "استادی" که شرمم می آید این واژه مقدس را حتی به طنز برای خود بکار برم) .
می خواهم علاوه بر سنجاق کردن یادداشت ها و تصاویر عبرت آموز روی تابلوی روبرویم، از این به بعد با سنجاقی از جنس "ادراک" مطالبی را بر تابلوی ذهنم بچسبانم تا تاثیرگذاری رد پایشان بالاترین شود.
""چرا این همه غیبت و تنگ نظری؟
بیا با هم هر روز صبح
پای میز صبحانه
" خوش خلقی " را
در فنجان "خوب دیدن" هم بزنیم و نوش جان کنیم.""
.
اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود
اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی
در شگفت می مانی از نیروی خویش
در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش
چه مایه توانایی