تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد
 

همه ی لباسهایت را مرتب می گذارم

دکمه هایت را می بندم ،

بندهای کفشت را گره می زنم

و دلواپسی هایم را اتو می کنم.

بگو در کدام چمدانت

تنهایی هایم را تا کنم ؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/18ساعت 13:30  توسط ناهید  | 

 

آنقدر  خضوع من لبریز است و بسیار که نمی توانم جلوی رفتنت رابگیرم 

و آنقدر توان من کم است و اندک که  نمی توانم جلوی وزیدن هزاران گردباد و باد و بوران را که آرزوی آمدنشان را دارم بگیرم.

کسی هواب نامساعد فروشی ندارد؟

 

 

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 13:12  توسط ناهید  | 

دنیای انتظارات من، کوچک است

و محدود

کجای دنیای من ایستاده ای

که تو را نمی بینم

+ نوشته شده در  86/02/16ساعت 12:51  توسط ناهید  | 

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

+ نوشته شده در  86/02/10ساعت 23:50  توسط ناهید  | 

مطب آقای دکتر ع. همیشه شلوغ است اما بسیار منظم و با دیسیپلین کامل . دیر رسیده ایم اما روی خوش ویزیتور به ما می فهماند که نوبت را از دست نداده ایم. دفترچه را می دهم و کنار مامان می نشینم تا منشی صدایمان بزند. رویم به سمت مامان و مشغول حرف زدن هستم که دستی کوچک بسته ای به سویم می گیرد. بسته های جیبی دستمال کاغذی داخل یک پلاستیک. می خواهم به پسرک بگویم که نیاز ندارم نگاهش می کنم اما نگاهش به سمتی دیگر است انگار از روی عادت آمده و این بسته ها را به سمت من دراز نموده. صورتش و سرش به سمتی دیگر است.  چشم از تلویزیون داخل سالن مطب بر نمی دارد. " کارتون " نگاه می کند.

بی اصراری بی هیچ پیله شدنی ! بر می گردد و بسیار ساکت و آرام می نشیند وبازصفحه تلویزیون و کارتون نمایش داده شده را نگاه می کند.

تعداد بیماران و حاضرین به 15-16 نفر می رسد. اما جا برای نشستن او هست . و او می نشیند. بیماران دیگری می آیند و می روند دوباره همان حرکت تکراری. بدون چشم برداشتن از صفحه تلویزیون که بالا هم هست می رود سراغ تازه واردین دستش را دراز می کند بی آنکه به انتظار پاسخ بنشیند بر می گردد و دوباره...

خانم منشی مشغول کار خودش است. حتما" پسرک را دیده !!. اما بی هیچ بی احترامی او را نه تنها بیرون نکرده نه تنها کانال تلویزیون ! را عمدا" تغییر نداده بلکه اجازه نشستن هم به او داده است. . بیماران هم ...

کسی خودش را تکان نداد. جایش را تغییر نداد. اخم نکرد. غر نزد. روی بر نگرداند. توهین نکرد.  و حرمتش را نگاه داشتند. شاید چون همه به نوعی یا بیمار ! بودند و "" محتاج "" سلامتی ! یا با بیمار ارتباط داشتند . کسی معترض حضور این پسرک دستفروش کم بضاعت نشد. او هم "احتیاج" داشت. نه به فروختن دستمال های کاغذی اش.

احتیاج به نشستن در یک جای آرام و شیک و ........ دیدن  " کارتون ".

 

 

+ نوشته شده در  86/02/08ساعت 14:58  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد