همه ی لباسهایت را مرتب می گذارم
دکمه هایت را می بندم ،
بندهای کفشت را گره می زنم
و دلواپسی هایم را اتو می کنم.
بگو در کدام چمدانت
تنهایی هایم را تا کنم ؟
آنقدر خضوع من لبریز است و بسیار که نمی توانم جلوی رفتنت رابگیرم
و آنقدر توان من کم است و اندک که نمی توانم جلوی وزیدن هزاران گردباد و باد و بوران را که آرزوی آمدنشان را دارم بگیرم.
کسی هواب نامساعد فروشی ندارد؟
و محدود
کجای دنیای من ایستاده ای
که تو را نمی بینم
مطب آقای دکتر ع. همیشه شلوغ است اما بسیار منظم و با دیسیپلین کامل . دیر رسیده ایم اما روی خوش ویزیتور به ما می فهماند که نوبت را از دست نداده ایم. دفترچه را می دهم و کنار مامان می نشینم تا منشی صدایمان بزند. رویم به سمت مامان و مشغول حرف زدن هستم که دستی کوچک بسته ای به سویم می گیرد. بسته های جیبی دستمال کاغذی داخل یک پلاستیک. می خواهم به پسرک بگویم که نیاز ندارم نگاهش می کنم اما نگاهش به سمتی دیگر است انگار از روی عادت آمده و این بسته ها را به سمت من دراز نموده. صورتش و سرش به سمتی دیگر است. چشم از تلویزیون داخل سالن مطب بر نمی دارد. " کارتون " نگاه می کند.
بی اصراری بی هیچ پیله شدنی ! بر می گردد و بسیار ساکت و آرام می نشیند وبازصفحه تلویزیون و کارتون نمایش داده شده را نگاه می کند.
تعداد بیماران و حاضرین به 15-16 نفر می رسد. اما جا برای نشستن او هست . و او می نشیند. بیماران دیگری می آیند و می روند دوباره همان حرکت تکراری. بدون چشم برداشتن از صفحه تلویزیون که بالا هم هست می رود سراغ تازه واردین دستش را دراز می کند بی آنکه به انتظار پاسخ بنشیند بر می گردد و دوباره...
خانم منشی مشغول کار خودش است. حتما" پسرک را دیده !!. اما بی هیچ بی احترامی او را نه تنها بیرون نکرده نه تنها کانال تلویزیون ! را عمدا" تغییر نداده بلکه اجازه نشستن هم به او داده است. . بیماران هم ...
کسی خودش را تکان نداد. جایش را تغییر نداد. اخم نکرد. غر نزد. روی بر نگرداند. توهین نکرد. و حرمتش را نگاه داشتند. شاید چون همه به نوعی یا بیمار ! بودند و "" محتاج "" سلامتی ! یا با بیمار ارتباط داشتند . کسی معترض حضور این پسرک دستفروش کم بضاعت نشد. او هم "احتیاج" داشت. نه به فروختن دستمال های کاغذی اش.
احتیاج به نشستن در یک جای آرام و شیک و ........ دیدن " کارتون ".