تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد
 

آنقدر  خضوع من لبریز است و بسیار که نمی توانم جلوی رفتنت رابگیرم 

و آنقدر توان من کم است و اندک که  نمی توانم جلوی وزیدن هزاران گردباد و باد و بوران را که آرزوی آمدنشان را دارم بگیرم.

کسی هواب نامساعد فروشی ندارد؟

 

 

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 13:12  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد