تبليغاتX
پنجره ها را بسته اند . . . . تا سکوت معصومانه نياز را نشنوند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . تا نگاه بي گناه التماس را نبينند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . مبادا قاصدکي از دريچه احساس به قصر حقيرانه باورهايشان حمله کند . . . . پنجره ها را بسته اند . . . . و خود را پشت پرده هاي غرور پنهان کرده اند . . . . مبادا نسيم حقيقت پايه هاي سست آرزوهايشان را در هم بريزد . . . . کاش ميدانستند . . . . مرگ آرام آرام از پنجره بسته زندگي عبور خواهد کرد . . . . و آن روز تنها تر از هميشه . . . . تسليم خواهند شد

جور ديگر بايد ديد
 

همه ی لباسهایت را مرتب می گذارم

دکمه هایت را می بندم ،

بندهای کفشت را گره می زنم

و دلواپسی هایم را اتو می کنم.

بگو در کدام چمدانت

تنهایی هایم را تا کنم ؟ 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/18ساعت 13:30  توسط ناهید  | 

 
تا شقایق هست زندگی باید کرد